پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

آخرین قدرت جادویی تلویزیون

مهر۱۵

سوتی صداوسیما در پخش زنده؛ عنوان مطلب جذابی در شبکه های اجتماعی بود که طی یک هفته گذشته بازدید بسیاری داشت. ماجرا از این قرار بود که یکی از شهروندان در جابه‌جا کردن شبکه‌های تلویزیونی متوجه شده بود صادق آهنگران همزمان هم در مراسم تجلیل از پیرغلامان حسینی در شبکه قرآن حضور دارد و به صورت زنده در اصفهان مداحی می‌کند و هم در شبکه شما با زیرنویس ارتباط مستقیم با خراسان رضوی دعای کمیل را می‌خواند. یک نفر هم زمان در دو مکان چگونه می تواند پخش زنده و مستقیم داشته باشد؟ روابط عمومی صداوسیما هم در پاسخ به این ابهام در جوابیه‌ای اعلام کرد مداحی صادق آهنگران در پانزدهمین اجلاس پیرغلامان حسینی در اصفهان از شبکه قرآن و معارف به صورت زنده پخش می شده اما زیرنویس پخش زنده شبکه شما صرفا مربوط به این آیتم ضبطی آهنگران نبوده و مربوط به کل برنامه تمنا بوده که به روی آنتن رفته است. این موضوع احتمالا یک سهل انگاری به ظاهر ساده بوده. احتمالا قابلیت پخش مستقیم برای کارگزاران تلویزیون آنقدر عادی شده که حواس شان به برچسب گوشه کادر تصویر نبوده است. اما از نظر من یک هشدار نمادین و بزرگ و نشان دهنده یک تغییر استراتژیک دیگر در رسانه است.

روزی روزگاری تلویزیون، جعبه جادو بود و حالا از آن روزگار بسی گذشته است. آن جعبه باز شد و بعد از مدتی که رسانه های دیگر رونق گرفتند کم کم نمای جادویی اش را از دست داد. یکی از قابلیت های جذاب و جادویی تلویزیون، امکان پخش مستقیم بود. چیزی که میلیون ها نفر را خیره به صفحه رنگی تلویزیون می نشاند تا یک رویداد جاری را به طور زنده به تماشا بنشینند. مهم بود آن گوشه تصویر بخورد زنده یا مرده. حالا این قابلیت نه تنها عادی شده بلکه با انتقال به رسانه های عمومی، همگانی نیز شده است. برنامه استراتژیک رسانه ای دنیای تکنولوژی بر این است تا قابلیت پخش مستقیم که روزگاری وابسته به یک زیرساخت پیچیده بود، به یک قابلیت همگانی و در دسترس تبدیل شود. فیس بوک، گوگل و سایر غول های بزرگ تکنولوژی های ارتباطی بزودی این سفره را نیز از زیرپای شبکه های تلویزیونی به زیر خواهند کشید.

بدون تردید تا چند سال آینده، بیشترین محتوای تولیدشده و مشاهده شده توسط کاربران فضای مجازی، از نوع ویدیو است و قطعا سهم عمده ای از آن متعلق به ویدئوهای زنده خواهد بود. حالا کارکنان و یا سازمان ها بدون اینکه بخواهند نازِ رسانه پرطمطراقی چون تلویزیون را بکشند می توانند همه رویدادهای مرتبط با خود را بطور زنده برای همه دنیا پخش کنند، این رویداد می تواند یک جلسه و همایش کاری باشد و یا ناهارخوردن سر سفره و یا حتی صحنه زنده یک خودکشی!

آینده جهان تکنولوژی اینچنین است، آنگاه ما درگیر آن هستیم که فلان مسابقه فوتبال و والیبال را با چند دقیقه یا ثانیه تاخیر پخش کنیم و یا یک برنامه مرده را در یک برنامه زنده پخش کنیم و برایمان مهم نباشد که مخاطب چگونه فکر می کند. در آینده ای نزدیک تلویزیون آخرین قدرت جادویی اش را هم از دست خواهد داد!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

قدرت هیچ!

مهر۱۵

«رهبران قرن آینده کسانی هستند که دیگران را قدرتمند می کنند» این سخن را به بیل گیتس نسبت می دهند. حالا چه گوینده ایشان باشد و چه غیر، حرف حرف کاملا درستی است. اگر در گذشته قدرت برتر از آن کسی بود که قدرت را از زیر دستانش سلب می کرد و به دیگران ظلم می کرد تا قدرتمند محسوب شود و فرمانروایی کند، حالا فرایند معکوس شده است. اکنون می توان با توزیع قدرت در میان مردم و مخاطبان قدرتمند محسوب شد.

فناوری های پیشرفته ارتباطی و رسانه ای به راستی قدرت و توانایی مردم را افزایش داده اند. بسیاری از امکانات و ابزارهای پیشرفته فعلی، توانایی های منحصربفردی بوده اند که روزگاری نه چندان دور در حوزه های قدرت سخت نظامی تعریف شده اند. توانایی ماهواره های پیشرفته نظامی برای رصد و پایش زمین حالا به سادگی توسط یکی از هزاران ابزار گوگل برای همه مردم روی کره زمین قابل دسترس است. شما با جی پی اس به راحتی می توانید مکان یابی کنید و با یک گوشی موبایل به اندازه یک زرادخانه نظامی در یکی دو دهه پیش، قدرت داشته باشید. اگر در روزگاری نه چندان دور داشتن رسانه یک قدرت و ابزار منحصر بفرد در دستان افراد ذی نفوذ و قدرتمند محسوب می شد حالا شما با یک کانال تلگرامی ساده می توانید همان قدرت را تاحدودی در دست داشته باشید. اگر پخش مستقیم یک امکان پیچیده و دارای زیرساخت تکنولوژیک گران قیمت بود، حالا شما با اینستاگرام لایو و فیس بوک لایو و … براحتی می توانید حتی اتفاقات روزمره زندگی خودتان را برای مردم دنیا بصورت زنده پخش کنید.

«قدرت» به عنوان یک اصطلاح زنده در انواع مطالعات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در یک قرن اخیر اکنون گویا دچار تغییراتی ژنتیک شده است. ساختارهای آن به شدت در حال دگرگونی است و توزیع آن نیز معنا و مفهوم گذشته اش را از دست داده است. روزگاری توپ و تانک و موشک به عنوان «قدرت سخت» اهمیت داشت، پس از آن داشتن ابزارهای فرهنگی اجتماعی برای نفوذ غیرمستقیم بر دیگران به عنوان «قدرت نرم» مطرح شد و در ادامه اصطلاحاتی چون «قدرت زیسته» متولد شد که همه چیز را دگرگون کرد. حالا همچنان ماهیت قدرت مخصوصا با ظهور تکنولوژی های نوین رسانه ای در حال تغییر و تحول است. اکنون و شاید بیشتر در آینده، قدرتِ شما به میزان ایجاد توانایی برای دیگران تعریف می شود. ما از این قدرتِ تغییر یافته در اکنون و آینده دنیا چه سهمی داریم؟ پاسخ کاملا روشن است: هیچ!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

انتخاب با شماست!

شهریور۲۰

۱- مارک زوکربرگ، مالک فیس بوک تقریبا یک لباس بیشتر ندارد. او یک تی شرت ساده خاکستری می پوشد روی یک شلوار جین آبی. در غالب اوقات لباس او همین است. حتما هم برای یکی از ثروتمندترین مردان دنیا دلیل این کار، بی پولی نیست. وقتی خبرنگاری از او دلیل این کارش را پرسید، پاسخش همه را شگفت زده کرد. او گفت که انتخاب کردن کار سختی است و زمان مفید زندگی اش را تلف می کند و او نمی خواهد وقتش را حتی به اندازه فکر کردن برای انتخاب لباس از دست بدهد. بنابراین یک انتخاب برای خودش تعیین کرده و آن همین تی شرت و شلوار ساده است. بدین ترتیب هر روز که از خواب بلند می شود حداقل یک گام از بقیه جلوتر است.
۲- شهردار نیویورک دوست صمیمی باراک اوباما بود. اواخر دولت اوباما از او پرسیدند که باراک بعد از دوران ریاست جمهوری چه کار می خواهد بکند. او گفت که با هم می خواهند یک مغازه لباس فروشی تاسیس کنند. خبرنگار متعجبانه اصل ماجرا را جویا شد و جناب شهردار نیویورک گفت که آنها می خواهند یک مغازه لباس فروشی راه بیاندازند که فقط توی آن یک مدل تی شرت با یک مارک خاص، رنگ سفید و سایز متوسط بفروشند. حالا برای چه؟ دلیلش این بود که انتخاب دیگری برای خرید و فروش وجود نداشته باشد! جناب باراک اوباما در طول دوران ریاست جمهوری اش گاهی آنقدر درگیر انتخاب های دشوار میان گزینه های متعدد روی میز برای مسایل مختلف شده بود که می خواست برای یک بار هم که شده کاری کند که در آن اصلا انتخابی وجود نداشته باشد!
۳- «انتخاب» فرایندی ساده نیست؛ شاید برای ما محسوس نباشد اما هم سخت است و هم زمان بر. و بزرگترین تاثیر رسانه ها در زمانه حاضر از نظر من چیزی جز وسیع کردن دایره انتخاب ها در زندگی روزمره انسان امروز نیست. تبلیغات دایره انتخاب های ما را گشاد کرده است، دیگر حیران می مانیم چه چیزی را باید بخریم و مصرف کنیم و چه چیزی را نه. از زمانی که کنترل تلویزیون اختراع شد و ما امکان انتخاب کانال های گوناگون را یافتیم، زمان به شکل محسوسی از کف ما رفت. از وقتی که شبکه های اجتماعی و کانال های خبری گوناگون ما را احاطه کردند، حتی دیگر مجبور شدیم «حقیقت» را هم انتخاب کنیم. دنیای ما اگر پیچیده تر شده، فقط ناشی از آن است که رسانه ها انتخاب های بیشتری را پیش روی ما گذاشته اند و متاسفانه بازگشت به جهان ساده دیروز دیگر جز محالات است. انتخاب کمتر یعنی آرامش بیشتر، زندگی ساده تر؛ و گزینه های بیشتر یعنی… بله، اینجا هم باز انتخاب با شماست!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

کجاست آواز حقیقت ؟

شهریور۲۰

در هیاهوی رسانه ای نخستین چیزی که گم می شود، حقیقت است. در طول یکی دو هفته گذشته اتفاقاتی رخ داد که این اصل بدیهی را یکبار دیگر به ما گوشزد کرد. تازه ترین اش اتفاق ناگواری بود که برای رپر معروف افتاد. یک خواننده معروف زیر زمینی موسیقی رپ، پدرخوانده اش را به قتل رسانده. فرض می گیریم که پدرخوانده اش بدترین موجود روی زمین بود و او هم همانطور که گفته در دفاع از مادرش چنین خبطی کرده است؛ آیا اصل قتل را می شود کتمان کرد؟ حالا یک عده از آدم های مشهور و نامشهور هیاهویی در رسانه های رسمی و غیررسمی راه انداخته اند در دفاع از قاتل. با واژه هایی چون غیرت و مادر و … بازی می شود تا با ایجاد همدلی، قتل نفس توجیه شود. فارغ از اینکه حقیقت ماجرا این است که: قتل، قتل است، حالا قاتل هر کسی که می خواهد باشد. تلاش برای بخشش قابل توجیه است اما هیاهو برای نفی جرم غلط.
واقعه دیگر، مورد عجیب کارخانه چسب هل بود. تا همین یکی دو هفته پیش کمتر کسی می دانست کارخانه چسب هل اصلا وجود خارجی دارد یا نه. حالا اما از بنز و تویوتا هم برایمان آشناتر است. اول عکسی از قانون غیرمعقول مدیر کارخانه برای نماز اجباری کارگران توجه همه را جلب کرد که جای هیچ دفاعی نداشت. اما بعد به همان روش قبلی قوانین اختصاصی و انضباط کاری حاکم بر کارخانه نیز زیر سوال رفت و هیاهویی راه افتاد که مدیر کارخانه یک فرد دیکتاتورمآب است اما هیچ کس نپرسید کجای این قوانین انضباطی در محل کار دیکتاتوری است؟ بسیاری از کارخانه های بزرگ دنیا آداب خاص خودشان را دارند که برای ما که به کار نکردن عادت کرده ایم، خرق عادت محسوب می شود. گاهی نه حق غذا خوردن داری و نه حق دستشویی رفتن، یک لحظه غفلت تو ممکن است خسرانی به جان و مال دیگران وارد کند. کارخانه محل کار است، خانه خاله نیست. برخی از این قوانین سختگیرانه در بسیاری از کارخانه های بزرگ دنیا وجود دارد، تنها تفاوت در این است که آنجا کارگر با دل و جان این موضوع را می پذیرد و رعایت می کند اما اینجا به اجبار و اکراه. نتیجه اش هم معلوم است؛ آنها به کعبه می رسند و ما به ترکستان.
لزوما هر آنچه اغلب مخاطبان رد یا تایید می کنند، نباید موجب همراهی ما شود. تفکر انتقادی در سواد رسانه ای به ما می آموزد که اسیر جریان های غالب و هیاهوهای رسانه ای نشویم. هر رویدادی باید از صافی نقادی ذهن ما بگذرد. خوبش را جدا کنیم بدش را سوا. بعد بیاندیشیم که چه چیزی باید رد و چه چیزی تایید شود. کار ما در جهان رسانه ای امروز همیشه باید همین باشد که در میانه هر جنجالی، نقادانه پی آواز حقیقت بدویم.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

سانسور به روش گوگل

مرداد۳۰

تنبلی، عارضه بزرگ عصر ماست. از زمانی که اتومبیل اختراع شد بشر نشستن را بر راه رفتن ترجیح داد. وقتی ماشین حساب آمد، یادگیری جدول ضرب به امری بیهوده تبدیل شد. از زمانی هم که تب موتورهای جستجوی پرقدرتی مثل گوگل همه گیر شد، دیگر کسی حافظه اش را برای به خاطر سپردن اسم سایت ها به زحمت نینداخت. امروز گوگل درگاه ورودی اغلب کاربران فضای مجازی به این دنیای جدید است. فرض کنید اگر کره زمین یک درب ورودی داشت که همه مجبور و یا راغب بودند که از همان درب وارد عرصه زمین بشوند آنگاه آن در چه ارزشی پیدا می کرد.
همین جایگاه ارزشمند باعث شده تا این درگاه اینترنتی کنترل اطلاعات درخواستی ما را در دست داشته باشد. الگوریتم های جستجوی گوگل دقیقا فرمول هایی هستند که ما را برای دریافت اطلاعات درخواستی مان به جایی می برند که سیاست های مدیران این درگاه بزرگ تعیین می کنند. این فرمول ها حتی گاهی برای کشورهای مختلف نیز متفاوت است. کافی است یک موضوع را از داخل ایران در گوگل جستجو و نتایج آن را با اطلاعات دریافتی همان موضوع توسط یک کاربر از داخل یک کشور اروپایی مقایسه کنید.
گوگل کافی است اراده کند تا دسترسی کاربران را برخی جریان های مغایر با سیاست های خود را محدود کند. بطور مثال چند ماه پیش شرکت گوگل اعلام کرد که قصد دارد میزان دسترسى به “اخبار بى کیفیت” از جمله مطالب حاوی “اخبار جعلی” و “تئوری توطئه” را کاهش دهد، به ناگاه آمار بازدید از سایت هاى چپ و ضدجنگ به طرز محسوسى کاهش یافت.
بنا بر اظهارات شرکت گوگل، این شرکت روش هاى ارزیابى مطالب را ارتقا داده و الگوریتم هایش را به روز کرده تا در جستجوهای اینترنتی اخبار و مطالب به اصطلاح موثق بالا بیاید. همچنین این شرکت دستورالعمل هاى ارزیابى محتوای سایت ها را به روز کرده و مثال هاى جزئی تری براى تشخیص مطالب ناخوشایند و کنار گذاشتن آن ها آورده است و بدین ترتیب چنین سایت هایى را از فهرست نتایج جستجو در دو صفحه اول کنار مى گذارد و با پایین فرستادن جایگاه چنین سایت هایى در فهرست نتایج جستجو، میزان در دسترس بودن آن ها را کاهش مى دهد.
گوگل هیچ توضیحى درباره مفهوم مدنظرش در ارتباط توطئه و اخبار جعلی نداده، ولى بر اساس آنچه در عمل رخ داده به نظر مى رسد منظورش سایت هاى خبرى اى است که نحوه پوشش و تفسیر اخبارشان با رسانه هاى جریان اصلی خبری دنیا در تعارض است. کافی است بدانید که با اعمال این سیاست های جدید یکی از سایت هایی که افت بالایی داشته، سایت ویکی لیکس بوده است. شما اسم این جریان را چه می گذارید؟ من به آن می گویم سانسور به روش گوگل. در دنیای رسانه ای جدید سانسور دچار استحاله معنایی شده است. اگر در گذشته سانسور مترادف با بستن دهان و ضد آزادی بیان بود، اکنون تغییر معنا داده است. حالا همه آزادند حرف بزنند، کسی آزادی بیان را محدود نمی کند اما اصل این است که صدای برخی نباید شنیده شود. کافی است در فرایند جستجو کسی تو را پیدا نکند، آن وقت دیگر اهمیت ندارد تو چه می گویی و برای چه. گویی چونان رابینسون کروزوئه در جزیره ای دورافتاده هستی و هیچ کشتی نجاتی به سوی تو نمی آید.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

احمدی نژاد، پادشاه لسوتو و موگرینی ندیده ها!

مرداد۲۲

احمدی نژاد جایش را عوض کرد. این یکی از خبرهای مهم مراسم روز تنفیذ ریاست جمهوری بود. علت چه بود؟ کلی گمانه زنی و تفسیر و تحلیل روی خروجی سایت های خبری رفت. وقتی حداد عادل هم نگاهش را از جهانگیری دزدید، فضای شبکه های اجتماعی رونقی دوباره گرفت. از این دست خبرهای حاشیه ساز در مراسم تنفیذ و تحلیف بسیار بود. درحالی که هر دو مجلس تحت سلطه چشمان تیزبین دوربین های عکاسی و خبری و موبایل های خبرنگاران و افراد حاضر بود، خمیازه میرسلیم، چرت پزشکیان و نعمت زاده، خواب موگابه، سرک کشیدن کریم باقری توی موبایل علی پروین و آدامس جویدن های سردار دهقان بیش از اصل ماجرا دیده و مخابره شد. پادشاه لسوتو و تنی چند از روسای کشورهای ناشناخته هم بیشتر از حضور ۱۳۰ هیات نمایندگی از کشورهای جهان دیده شده و یا حتی گاهی مورد تمسخر قرار گرفتند.
در این میان تعدادی نماینده موگرینی ندیده هم اسیر شکار لحظه های دوربین های عکاسان شدند. گویا آنها نمی دانستند که معصیت در محضر رسانه چه عواقبی دارد. سلفی دردسرساز آنها را تقریبا همه به جز امیرحسین مقصودلو(ملقب به تتلو) تقبیح کردند. بزرگترین وفاق ملی در عرصه سیاسیون طی یکی دو دهه اخیر شکل گرفت که از چپ و راست گرفته تا بالا و پایین و حتی خود نمایندگان سلفی بگیر در نادرستی این رویداد وحدت نظر داشتند. اگرچه که بعد تر با برچسب زدن یک گروه سیاسی خاص به این واقعه و سواستفاده برای کوبیدن رقیب این وفاق ملی کمی دچار خدشه شد، اما چیزی از ارزش های آن کم نمی کند!
جهان امروز عرصه شورش حاشیه علیه متن است. در رویدادهای بزرگ هیاهوی فرع، اصل ماجرا را زیر سوال می برد. گاهی وقت ها این آش آنقدر شور می شود که شیرینی و حلاوت برخی دستاوردهای مرتبط با رویداد هم به تلخی می گراید. حالا نه از توصیه های رهبری به رییس جمهور در متن حکم تنفیذ خبر چندانی هست، نه نطق های منطقی رییس جمهور تحلیل می شود، نه حضور ۱۳۰ هیات خارجی در هیاهوی ایران هراسی دنیای غرب، چندان به چشم می آید و نه نمایش وفاق ملی و همگرایی گروههای سیاسی برجسته می شود. مهم رفتار دوراز شان چند نماینده و عکس های سلفی آنان با سرکار خانم موگرینی است. باید بدانیم این نماینده ها از چه جناحی هستند. طرح و کاریکاتور بکشیم، جوک بسازیم و تیتر یک روزنامه ها و رسانه هایمان را جور کنیم و بعضا حتی خوشحال باشیم که رسانه های بین المللی به جای برجسته سازی حضور نمایندگان مختلف کشورهای جهان در مجلس شورای اسلامی ما، ذوق زدگی چند نماینده مجلس را در بوق هایشان بدمند. گویا دیگر در روزگار کلاغان قیل و قال پرست، متن هم مرده است. لطفا یکی پیام تسلیتی برای روزنامه ها بفرستد و یا حداقل آگهی ترحیمی بر در و دیوار بچسباند.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

تلگرام یا سایه خدا؟!

مرداد۱۷

«اگر تلگرام نباشد، همه چیز مجاز است.» جمله معروف داستایوفسکی را این روزها باید چنین نوشت. آنچنان نقش افشاگرانه تلگرام در جامعه ما پر رنگ شده که گویا برخی ها از آن بیشتر از خدا می ترسند.
اگر ردپای برخی از جنجال ها و بحران های رسانه ای در چندسال اخیر را دنبال کنید به راحتی در می یابید که شبکه های اجتماعی چون تلگرام در آن نقشی بسزا داشته اند. همه چیز از درز یک خبر ساده در فضای شبکه های اجتماعی شروع شده و بعد خیلی از ماجراهای پشت پرده افشا شده، آبروی برخی ریخته و یا مسیر یک پروژه تغییر کرده است.
بسیاری از متخصصان ارتباطات بر این عقیده هستند که توسعه رسانه ها و جریان آزاد اطلاعات یکی از راهکارهای اصلی مقابله با فساد و ایجاد عدالت و برابری است. رسانه ها با توسعه نقش نظارتی خود بر روی نهادهای مختلف در جامعه باعث می شوند تا شفافیت بیشتری ایجاد شده و به عنوان یک عامل بازدارنده جلوی بسیاری از کارشکنی ها و مفاسد را بگیرند. هم اکنون با توسعه رسانه ها از حالت توده ای و جمعی به حالت عمومی و در دسترس به نظر می رسد که این قابلیت هم توسعه یافته است. شبکه های اجتماعی در جهان امروز مظهر نظارت همگانی و گسترده و انتقال گسترده قدرت رسانه ای به توده های مردم و عموم مخاطبان هستند. در این حالت توزیع قدرت رسانه ای از حالت عمودی خارج شده و پیشرفت افقی می یابد. بدین ترتیب می توان امیدوار بود تا هر فردی در جامعه امروز با بهره گیری از شبکه های اجتماعی بتواند نقش نظارت و بازدارندگی رسانه های جمعی دیروز را تا حدودی به تنهایی ایفا نماید. اما آیا این توسعه نقش های رسانه ای لزوما همیشه مثبت و کارآمد عمل می کند؟
متاسفانه در بسیاری از جوامع امروز توسعه چنین نقشی به آنومی اجتماعی منجر شده است. مشکل هم اینجاست که داشتن هر نوع قدرت و توانایی ظرفیت خاص خودش را می خواهد. داشتن بمب اتم مهم نیست، مهم ساختارهایی است که بتواند داشتن این نوع قدرت و توانایی را کنترل کند وگرنه تیغ تیزی می شود در دست زنگی مست. اول باید اسب سواری را یاد گرفت و سپس اسب را در اختیار عموم مردم قرار داد. شبکه های اجتماعی هم اکنون گاهی خود به اسبی افسار گسیخته تبدیل می شود که به جای اینکه ما را به مقصد برساند، بر زمین می کوبد.
تلگرام ما را می ترساند که دست از پا خطا نکنیم. دانش آموزمان را کتک نزنیم. گرانفروشی نکنیم. از چراغ قرمز عبور نکنیم. در محل کار با ارباب رجوع بدرفتاری نکنیم. خلاصه اینکه کار بد نکنیم چون همیشه چشم و گوشی هست که ممکن است خطای ما را ببیند و بشنود و آن را جار بزند. گویا اگر تلگرام هم مثل خدا اگر نباشد همه چیز مجاز می شود اما فرق خدا و ساخته دست بنده خدا در این است که او دانای کل است و ستارالعیوب. می داند روزی همه اسرار فاش می شود و اکنون مصلحت آن است که عیوب پوشانده شود. و ما بندگان ناچیز گاهی جز منفعت خود هیچ نمی بینیم.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

شنبه «خر» نبود!

مرداد۱۷

برای ما ایرانی ها به سبک و سیاق کودکی هایمان، روز شنبه همیشه «خر» است. بعد از دو روز «خواب نوشین بامداد رحیل» رفتن به مدرسه و سر کار گویا عذابی است الیم. گاهی حتی دلگیری غروب های روز جمعه هم ریشه در طلوع های روز شنبه دارد. اما این یکی شنبه واقعا خر نبود. از آن روزهایی بود که حسابی انتظارش را می کشیدیم و حتی بسیاری تا رویِ ماهِ صبحِ شنبه را ندیدند، جمعه شب خواب به چشم شان نیامد. چه بسیار رای دهندگان که از تیتر برخی روزنامه ها در روز شنبه ترسیدند و پای صندوق رای آمدند و چه بسیار ایرانیان در غربت که کیلومترها پشت فرمان نشستند تا دورادور در تعیین سرنوشت روز شنبه سهیم باشند. حتی رییس جمهور منتخب هم منتظر بود تا شنبه ای بعد از جمعه بیاید و برای شستن صورت رقبا آب و صابون ببرد.
ما برای روز شنبه «صف» ها کشیدیم و «صبر»ها به خرج دادیم. در حالت عادی اگر ده دقیقه توی صف نان معطل می شدیم، گوش فلک را ناشنوا می کردیم اما پنج ساعت توی صف رای نشستیم، ایستادیم، تحمل کردیم و دم نزدیم. در طولانی ترین ماراتن تبلیغات انتخاباتی هر گوشی موبایل ما برای خودش به تنهایی یک ستاد انتخابات بود. ما از پای ننشستیم تا یکی را به سبد رای کاندیدای محبوب خود اضافه کنیم. ما هر کدام برای خودمان یک جور «محمدجواد ظریف» بودیم تا تحریم کنندگان را برای شکستن تحریم انتخابات قانع کنیم.
منتظران روز شنبه با «مجاهدان روز شنبه» فرق داشتند. تهران هم در روز جمعه دوباره فتح شد. این بار از ستارخان و باقرخان و مجاهدان روز جمعه در میدان بهارستان خبری نبود؛ این منتظرانِ روزِ شنبه بودند که تا خیابان بهشت هم پیش رفتند.
برای امتحان نهایی در یک روز تعطیل همه کاری کردیم تا صبح روز بعد شرمنده آیندگان خود نباشیم. عاقبت شنبه آمد و هوای آخر اردیبهشت همان گونه که حضرت حافظ فرموده بود، روحانی بود. نتیجه به مذاق عده ای از ما خوش نیامد اما چون همه به قدر وسع کوشیده بودند، «نظام» و «مردم» مراد خود را گرفتند.
شنبه سی ام اردیبهشت ماه جلالی سال هزار و سیصد و نود وشش دیگر برای ما «خر» نبود. از نشستن باطل به راه بادیه رفتیم و به بهشت رسیدیم. طوطی جان مان را آزاد کردیم تا در مسیر لب ِ مقصود، از بهر پسته بیاید و بر شکر بیفتد. حالا از روز شنبه، یکی دو روزی گذشته. آب ها از آسیا افتاده و مشت های آسمان کوب قوی کمی وا شده است. بد نیست یک بار دیگر همه مجاهدت های یک ماه گذشته را مرور کنید. از این دست «شنبه» ها در زندگی ما کم نیستند. اگر برای هر کدام به همین میزان فلک را سقف بشکافیم؛ طرحی نو انداخته نمی شود؟

این یادداشت چند روز پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات دوازدهم در روزنامه هفت صبح منتشر شده است.

از رنجی که نمی بریم

مرداد۱۷

فیلم کوتاهی هست درباره یک عکاس؛ کسی که برنده یک جایزه جهانی شد آن هم برای تصویری که در آن سربازی بیرحم اسلحه را بر پیشانی دختر خردسالی گرفته که ملتمسانه چشم به دوربین و عکاس پشت آن دوخته است. کودک با تمام وجود کمک می خواهد ولی عکاس همزمان با ماشه، شاتر دوربین را می چکاند. حالا او برنده یک جایزه بزرگ جهانی است اما از درون احساس می کند فرق چندانی بین او با آن سرباز بیرحم نیست.
دوربین چه از نوع عکاسی اش و چه از نوع فیلمبرداری اش، چه حرفه ای و چه موبایلی گاهی اوقات فرق چندانی با یک تفنگ ندارد. هر دو گاهی عامل خشونت، هراس و ترور هستند. تاثیرات ِ انتشار رسانه ایِ لحظه ای که ما در قاب دوربین ثبت می کنیم، گاه فرق چندانی با شلیک همان گلوله ندارد. آنچه در یکی دوهفته گذشته درخصوص آزاده نامداری شاهد آن بودیم، چیزی جز این نبود. به اینکه سزاوارش بود یا نه کاری ندارم، اما به هر حال او کشته شد، نه به دست یک سرباز بلکه به دست یک عکاس. آنچه در طول یکی دوهفته گذشته در خصوص برخی حوادث تلخ کشورمان دیدیم هم از همین جنس بود. از دیدن بچه هشت ماهه کفن شده در آغوش مادرش بسیار رنج بردیم، اما آیا عکاسی که آن لحظه را ثبت کرد، خودش شریک رنج ما شد؟ گیرم که «منِ» مخاطب تشنه دیدن جزییات عزاداری و خاکسپاری آن کودک هشت ماهه هستم، «او»ی عکاس چرا باید برای ثبت ابدی بزرگترین رنج یک پدر و مادر بر قاب دوربین له له بزند؟ آیا فرقی مابین ثبت گل زدن یک فوتبالیست در یک رویداد ورزشی با لحظه خاکسپاری بنیتای هشت ماهه نیست؟ ارزش های انسانی نهفته در یک رویداد نباید در تصمیم گیری ها و کنش های ما سهیم باشد؟ دیدن تصویر مشت کوبیدن های یک پدر داغدار و زجه های یک مادر سیاهپوش مگر چه لذتی دارد که خودمان را از بازنشر آن منع نمی کنیم؟ اصلا در پرونده ای که همه چیز آن روشن است بازسازی صحنه جرم چقدر ضرورت دارد تا دوباره نمایشی دیگر برای حضور عکاسان و فیلمبرداران و رسانه ها ترتیب بدهیم؟
رنج انسان نتیجه تحریک احساسات است و قدرت تصویر برای تحریک قوای حسی بسی بیشتر از کلمه است. به همین ترتیب با خلق عکس و فیلم رنج انسان هم بیشتر شد و با ظهور رسانه های فردی و جمعی و همگانی نیرو، گستره و تاثیری مضاعف یافت. آیا تولیدکنندگان و توزیع کنندگان رنج های نهفته در قاب تصویر هم به اندازه بینندگان رنج می برند؟ براستی «نابرده رنج» چه مزدی برای این کار می گیرد؟

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

من و افکار عمومی ؛ یهویی!

مرداد۱۷

به او می گویند: صدای مردم. این صدا همیشه و همه جا هست اما گاها گوش شنوایی نیست که آن را بشنود. ما درباره موجودی به نام افکار عمومی صحبت می کنیم. وزیر دارایی لویی شانزدهم در آغاز انقلاب فرانسه درباره اش گفته بود او قدرت ناپیدایی است که بی گنج و بی محافظ و بی ارتش، برای شهر، برای دیار و حتی برای قصر پادشاهان قانون وضع می کند. او در جایگاه خود، مثل اینکه بر تخت نشسته باشد جایزه می دهد، تاج بر سرها می گذارد، شهرت ها را افزایش یا کاهش می دهد. حالا، در قرن بیست و یکم و در دوران رشد فزاینده رسانه های فردی، افکار عمومی موجود پرقدرت و ناپیدایی است که هیچ جا نیست و همه جا هست.
افکار عمومی موجود پیچیده ای است که بنا به نظر اغلب نظریه پردازان ارتباطات حاصل جمع ساده نظر افراد جدا از هم نیست بلکه محصول همکاری مبتنی بر ارتباط و تاثیر متقابل است. رسانه های فردی و جمعی جدید در عصر حاضر در همین نقطه دقیقا بر روی شکل گیری و نمایش افکار عمومی تاثیر گذاشته اند. افکار عمومی در امکان گفتگو، نقد و تبادل نظر شکل واقعی تری به خود می گیرد و قدرتمند تر می شود. فضای مجازی و شبکه های اجتماعی امروز فضای تبادل آرا و نظرات و برخورهای سهمگین جبهه های فکری و عقیدتی متفاوت است. و از این رو هم منبع آشکاری برای کشف قضاوت افکار عمومی راجع به یک رویداد محسوب می شوند و هم فضایی برای تمرین و فهم شکل گیری افکار عمومی به حساب می آیند.
در طول یکی دوهفته گذشته افکار عمومی جامعه ایرانی درگیر دو پرونده مهم بود که در دو سوی کاملا مخالف قرار داشتند. یکی مرتبط می شد با آقازاده یک شخصیت سیاسی مشهور در طیف سنتی اصلاح طلب که معتقد بود ژن خوب دارد و دیگری مربوط می شد به عکس های بی حجاب یک مجری زن چادری، معروف و سابق در یک محیط عمومی در خارج از کشور . به جزییات، چند و چون و درستی یا نادرستی و نگاه اخلاقی حاکم بر این دو جریان کاری ندارم، بد اخلاقی هایی شد و حرمت هایی شکست که شایسته نبود. حرف من، تایید آنها نیست. اما افکار عمومی بعد از بحث و جدل های سنگین و موافقت ها و مخالفت های بسیار بالاخره راجع به آنها قضاوتی کرد که تقریبا درست بود. غرور و خودبزرگ بینی اولی زیر سوال رفت و دوگانگی در رفتار و اعمال دومی. اما واکنش آنها چه بود؟ از خودِ عریان خویش در افکار عمومی ترسیدند و ضعف های خویش را کتمان کردند. و طبیعی است که در چنین شرایطی افکار عمومی هم مثل عادل فردوسی پور تقاضا کند که: اجازه هست قانع نشویم؟
افکار عمومی، وجدان جمعی جامعه است. اگر به درستی و به روشی آزاد شکل بگیرد و کسی نخواهد و نتواند مانعی برای قضاوت صحیح آن درباره رویدادهای جاری بتراشد، هدایت کننده جامعه به سوی صلاح و رستگاری خواهد بود. اگر روزی روزگاری یکهویی با قضاوت افکار عمومی درباره خودتان مواجه شدید، خواهشمندیم راه تان را کج نکنید، کمی تامل کنید یک عکس یادگاری با آن بگیرید و هر روز به آن نگاه کنید. این خودِ شما در آیینه دیگران است.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

« Older Entries