پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

قدرت هیچ!

مهر۱۵

«رهبران قرن آینده کسانی هستند که دیگران را قدرتمند می کنند» این سخن را به بیل گیتس نسبت می دهند. حالا چه گوینده ایشان باشد و چه غیر، حرف حرف کاملا درستی است. اگر در گذشته قدرت برتر از آن کسی بود که قدرت را از زیر دستانش سلب می کرد و به دیگران ظلم می کرد تا قدرتمند محسوب شود و فرمانروایی کند، حالا فرایند معکوس شده است. اکنون می توان با توزیع قدرت در میان مردم و مخاطبان قدرتمند محسوب شد.

فناوری های پیشرفته ارتباطی و رسانه ای به راستی قدرت و توانایی مردم را افزایش داده اند. بسیاری از امکانات و ابزارهای پیشرفته فعلی، توانایی های منحصربفردی بوده اند که روزگاری نه چندان دور در حوزه های قدرت سخت نظامی تعریف شده اند. توانایی ماهواره های پیشرفته نظامی برای رصد و پایش زمین حالا به سادگی توسط یکی از هزاران ابزار گوگل برای همه مردم روی کره زمین قابل دسترس است. شما با جی پی اس به راحتی می توانید مکان یابی کنید و با یک گوشی موبایل به اندازه یک زرادخانه نظامی در یکی دو دهه پیش، قدرت داشته باشید. اگر در روزگاری نه چندان دور داشتن رسانه یک قدرت و ابزار منحصر بفرد در دستان افراد ذی نفوذ و قدرتمند محسوب می شد حالا شما با یک کانال تلگرامی ساده می توانید همان قدرت را تاحدودی در دست داشته باشید. اگر پخش مستقیم یک امکان پیچیده و دارای زیرساخت تکنولوژیک گران قیمت بود، حالا شما با اینستاگرام لایو و فیس بوک لایو و … براحتی می توانید حتی اتفاقات روزمره زندگی خودتان را برای مردم دنیا بصورت زنده پخش کنید.

«قدرت» به عنوان یک اصطلاح زنده در انواع مطالعات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در یک قرن اخیر اکنون گویا دچار تغییراتی ژنتیک شده است. ساختارهای آن به شدت در حال دگرگونی است و توزیع آن نیز معنا و مفهوم گذشته اش را از دست داده است. روزگاری توپ و تانک و موشک به عنوان «قدرت سخت» اهمیت داشت، پس از آن داشتن ابزارهای فرهنگی اجتماعی برای نفوذ غیرمستقیم بر دیگران به عنوان «قدرت نرم» مطرح شد و در ادامه اصطلاحاتی چون «قدرت زیسته» متولد شد که همه چیز را دگرگون کرد. حالا همچنان ماهیت قدرت مخصوصا با ظهور تکنولوژی های نوین رسانه ای در حال تغییر و تحول است. اکنون و شاید بیشتر در آینده، قدرتِ شما به میزان ایجاد توانایی برای دیگران تعریف می شود. ما از این قدرتِ تغییر یافته در اکنون و آینده دنیا چه سهمی داریم؟ پاسخ کاملا روشن است: هیچ!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

انتخاب با شماست!

شهریور۲۰

۱- مارک زوکربرگ، مالک فیس بوک تقریبا یک لباس بیشتر ندارد. او یک تی شرت ساده خاکستری می پوشد روی یک شلوار جین آبی. در غالب اوقات لباس او همین است. حتما هم برای یکی از ثروتمندترین مردان دنیا دلیل این کار، بی پولی نیست. وقتی خبرنگاری از او دلیل این کارش را پرسید، پاسخش همه را شگفت زده کرد. او گفت که انتخاب کردن کار سختی است و زمان مفید زندگی اش را تلف می کند و او نمی خواهد وقتش را حتی به اندازه فکر کردن برای انتخاب لباس از دست بدهد. بنابراین یک انتخاب برای خودش تعیین کرده و آن همین تی شرت و شلوار ساده است. بدین ترتیب هر روز که از خواب بلند می شود حداقل یک گام از بقیه جلوتر است.
۲- شهردار نیویورک دوست صمیمی باراک اوباما بود. اواخر دولت اوباما از او پرسیدند که باراک بعد از دوران ریاست جمهوری چه کار می خواهد بکند. او گفت که با هم می خواهند یک مغازه لباس فروشی تاسیس کنند. خبرنگار متعجبانه اصل ماجرا را جویا شد و جناب شهردار نیویورک گفت که آنها می خواهند یک مغازه لباس فروشی راه بیاندازند که فقط توی آن یک مدل تی شرت با یک مارک خاص، رنگ سفید و سایز متوسط بفروشند. حالا برای چه؟ دلیلش این بود که انتخاب دیگری برای خرید و فروش وجود نداشته باشد! جناب باراک اوباما در طول دوران ریاست جمهوری اش گاهی آنقدر درگیر انتخاب های دشوار میان گزینه های متعدد روی میز برای مسایل مختلف شده بود که می خواست برای یک بار هم که شده کاری کند که در آن اصلا انتخابی وجود نداشته باشد!
۳- «انتخاب» فرایندی ساده نیست؛ شاید برای ما محسوس نباشد اما هم سخت است و هم زمان بر. و بزرگترین تاثیر رسانه ها در زمانه حاضر از نظر من چیزی جز وسیع کردن دایره انتخاب ها در زندگی روزمره انسان امروز نیست. تبلیغات دایره انتخاب های ما را گشاد کرده است، دیگر حیران می مانیم چه چیزی را باید بخریم و مصرف کنیم و چه چیزی را نه. از زمانی که کنترل تلویزیون اختراع شد و ما امکان انتخاب کانال های گوناگون را یافتیم، زمان به شکل محسوسی از کف ما رفت. از وقتی که شبکه های اجتماعی و کانال های خبری گوناگون ما را احاطه کردند، حتی دیگر مجبور شدیم «حقیقت» را هم انتخاب کنیم. دنیای ما اگر پیچیده تر شده، فقط ناشی از آن است که رسانه ها انتخاب های بیشتری را پیش روی ما گذاشته اند و متاسفانه بازگشت به جهان ساده دیروز دیگر جز محالات است. انتخاب کمتر یعنی آرامش بیشتر، زندگی ساده تر؛ و گزینه های بیشتر یعنی… بله، اینجا هم باز انتخاب با شماست!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

از رنجی که نمی بریم

مرداد۱۷

فیلم کوتاهی هست درباره یک عکاس؛ کسی که برنده یک جایزه جهانی شد آن هم برای تصویری که در آن سربازی بیرحم اسلحه را بر پیشانی دختر خردسالی گرفته که ملتمسانه چشم به دوربین و عکاس پشت آن دوخته است. کودک با تمام وجود کمک می خواهد ولی عکاس همزمان با ماشه، شاتر دوربین را می چکاند. حالا او برنده یک جایزه بزرگ جهانی است اما از درون احساس می کند فرق چندانی بین او با آن سرباز بیرحم نیست.
دوربین چه از نوع عکاسی اش و چه از نوع فیلمبرداری اش، چه حرفه ای و چه موبایلی گاهی اوقات فرق چندانی با یک تفنگ ندارد. هر دو گاهی عامل خشونت، هراس و ترور هستند. تاثیرات ِ انتشار رسانه ایِ لحظه ای که ما در قاب دوربین ثبت می کنیم، گاه فرق چندانی با شلیک همان گلوله ندارد. آنچه در یکی دوهفته گذشته درخصوص آزاده نامداری شاهد آن بودیم، چیزی جز این نبود. به اینکه سزاوارش بود یا نه کاری ندارم، اما به هر حال او کشته شد، نه به دست یک سرباز بلکه به دست یک عکاس. آنچه در طول یکی دوهفته گذشته در خصوص برخی حوادث تلخ کشورمان دیدیم هم از همین جنس بود. از دیدن بچه هشت ماهه کفن شده در آغوش مادرش بسیار رنج بردیم، اما آیا عکاسی که آن لحظه را ثبت کرد، خودش شریک رنج ما شد؟ گیرم که «منِ» مخاطب تشنه دیدن جزییات عزاداری و خاکسپاری آن کودک هشت ماهه هستم، «او»ی عکاس چرا باید برای ثبت ابدی بزرگترین رنج یک پدر و مادر بر قاب دوربین له له بزند؟ آیا فرقی مابین ثبت گل زدن یک فوتبالیست در یک رویداد ورزشی با لحظه خاکسپاری بنیتای هشت ماهه نیست؟ ارزش های انسانی نهفته در یک رویداد نباید در تصمیم گیری ها و کنش های ما سهیم باشد؟ دیدن تصویر مشت کوبیدن های یک پدر داغدار و زجه های یک مادر سیاهپوش مگر چه لذتی دارد که خودمان را از بازنشر آن منع نمی کنیم؟ اصلا در پرونده ای که همه چیز آن روشن است بازسازی صحنه جرم چقدر ضرورت دارد تا دوباره نمایشی دیگر برای حضور عکاسان و فیلمبرداران و رسانه ها ترتیب بدهیم؟
رنج انسان نتیجه تحریک احساسات است و قدرت تصویر برای تحریک قوای حسی بسی بیشتر از کلمه است. به همین ترتیب با خلق عکس و فیلم رنج انسان هم بیشتر شد و با ظهور رسانه های فردی و جمعی و همگانی نیرو، گستره و تاثیری مضاعف یافت. آیا تولیدکنندگان و توزیع کنندگان رنج های نهفته در قاب تصویر هم به اندازه بینندگان رنج می برند؟ براستی «نابرده رنج» چه مزدی برای این کار می گیرد؟

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

ارادتمند؛ مریم، ستایش، آتنا !

مرداد۱۷

گرما، برق، بنزین و البته «حادثه» در هفته ای که گذشت، رکوردهای پیشین خود را شکستند. در این روزهای گرم و بلند سال، حوادث یکی یکی از پس هم می آیند و هر کدام احساسات ما را نوازشی می کنند. ماجرای مرگ دردناک آتنا اصلانی مثل مورد مشابه ستایش قریشی غیرقابل باور بود، فقدان یکباره مریم میرزاخانی هم همین طور. دو حادثه مرگبار مشابه نیز یکی در مترو شهر ری و دیگری در میدان المپیک بر سر هیچ و پوچ منجر به مرگ آدم هایی شد که تقاص جرم شان چنین سنگین نبود. این وسط بهبودی نسبی کیمیا علیزاده کمی از نگرانی هایمان کاست.
علی القاعده در کوران حوادث، خوراک برای رسانه های جمعی و غیر جمعی فراوان است. صفحات حوادث روزنامه ها نان شان در روغن است و در این روزها مدام بر حجم شان اضافه می شود و تیترهایشان به صفحات نخست راه پیدا می کند. به راستی این حجم از پوشش حوادث تلخ عطش مخاطبان را برای دانستن و مطلع شدن از همه جوانب، فرو می نشاند یا بسان آب شوری است که بر تشنگی می افزاید؟ آیا این حجم از اطلاع رسانی کمکی به حل آن مسئله و یا پیشگیری از حوادث مشابه بعدی می کند یا ضررهایش بیشتر از منافع آن است؟
نه تنها در ایران بلکه در اغلب جای دنیا صفحات و بخش های حوادث رسانه ها جز سه بخش اصلی پر مخاطب محسوب می شود. مطمئنا رسانه نمی تواند از آن چشم پوشی کند، اما شمایِ مخاطب اگر بیش از حد معمول توجه به خرج دهید، ممکن است دچار پیامد های ناخوشایندی شوید؛ از جمله:
– بی تفاوت می شوید. ممکن است حوادثی چون ستایش و آتنا شما را غرق در احساسات و عواطف انسانی کنند اما شنیدن و خواندن مداوم حوادث مختلف از کشتار و جنگ گرفته تا سرقت و تجاوز بعد از مدتی شما را نسبت به آنها بی تفاوت می کند. آستانه تحریک تان بالا می رود و دیگر کمتر حادثه ای شما را به اصطلاح تکان می دهد.
– خواندن حوادث تخیل جرم را در شما بالا می برد و همین ممکن است در موقعیتی بطور ناخودآگاه موجب ارتکاب آن توسط شما بشود. قدیم ترها هفته نامه ای داشتیم به نام حوادث که تقریبا به پرفروش ترین نشریه ایران تبدیل شد. بعد ازمدتی به اجبار تعطیل شد و یکی از دلایل آن هم این بود که خودش به منبعی برای آموزش انواع روش های مجرمانه تبدیل شده بود. شرح حادثه گاهی از اوقات به افزایش ارتکاب آن منجر می شود.
– خشن می شویم. به کامنت های کاربران در زیر خبر های مربوط به کشته شدن آتنا نگاهی بیاندازید. همه پر از خشم و کینه و دشنام هستند. تقاضا دارند قاتل سنگسار و مثله شود و یا در آتش او را بسوزانند و زیر دست و پا له کنند. این احساس خشم و کینه بطور ناخودآگاه ما را از عواطف پاک انسانی خالی می کند.
– امنیت و آرامش ما دچار ناهمگونی با شرایط واقعی می شود. حادثه پریشانی خاطر ایجاد می کند و همین موضوع در کاهش احساس امنیت هم موثر است. امنیت یک چیز است، احساس آن یک چیز دیگر. ممکن است ضریب امنیت هیچ تغییری نکرده باشد اما ممکن است به ما این احساس دست بدهد که امنیت وجود ندارد و یا کاهش یافته است. همین موضوع بسیاری از امور روزمره زندگی ما را دچار اختلال می کند و می تواند منجر به تصمیمات اشتباه در زندگی مان بشود.
افکار عمومی جامعه ایرانی به راستی هفته سخت و دشواری را در لیگ حوادث پشت سر گذاشت. حالا علی القاعده باید برویم برای ریکاوری. آیا رسانه ها اصلا برنامه ای برای بازگشت به زندگی و سرد کردن تنور داغ حوادث دارند؟ باور کنید روح آن درگذشتگان هم حاضر نیستند شما اینقدر در تب و تاب حادثه شان، له له بزنید، عکس های معصوم شان را در شبکه های اجتماعی بپراکنید و صفحات روزنامه ها را با اخبار داغ آنها پر کنید. حالا که دست آنها به اجبار از زندگی کوتاه شده، احتمالا حرف دل شان بیشتر این است که: «لطفا بروید و کمی هم به زندگی خودتان برسید: ارادتمند، مریم، ستایش، آتنا!»

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

یه دوست هم نداریم که…

مرداد۱۷

«یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست بشی؟» مشکل دقیقا از همین جا شروع شد که ما به این سوال پرطمطراق پاسخ مثبت دادیم. اینچنین بود که در شبکه اجتماعی مجازی دوستان، مفهوم «دوست مجازی» شکل گرفت، موجودی عجیب و غریب که اسمش دوست بود اما معنا می شد: غریبه.
در فرهنگ ما «دوست» مفهوم بزرگی است. ما برای دوست، جان هم می دهیم. هر چه از دوست برسد برای ما نیکوست و از هرچه بگذریم، سخن دوست خوش تر است. دوستی با جوانمردی و مردانگی همراه است و حتی خدا هم رفیقی خوانده می شود که بهتر از او رفیقی نیست.دوست وقتی اما پایش به دنیای مجازی باز شد، از بسیاری از معانی گذشته دل برید. حالا در دنیایی که هزاران هزار دوست مجازی داریم، پیدا کردن دوست واقعی روز به روز دشوار تر می شود.
واژه ها در گذر زمان گاه به دلیل استعمال زیاد، مستعمل می شوند و گاه به دلیل شرایط اجتماعی جدید از معانی قبلی، تهی. دنیای رسانه ای جدید و خلق فضا و جهانی تازه و موازی با جهان واقعی برای زندگی یکی از ریشه های اصلی تغییرات عمده در مفاهیم اصیل زندگی انسانی هستند. بین دوست مجازی با دوست واقعی به اندازه یک جهان فاصله هست. دوست واقعی معنای وجودی اش همیشه در تضاد با تنهایی است. هرچه دوستان بیشتری داشته باشیم، معنایش این است که تنهایی کمتری داریم اما امروز به مدد شبکه های اجتماعی گسترده در یک سلول انفرادی بزرگ به نام جامعه به سر می بریم که در آن هزاران نفر با ما رابطه دوستی دارند اما تنهایی عمیق آزارمان می دهد. تازگی ها در ژاپن شرکت هایی تاسیس شده اند که دوست، اجاره می دهند! شما باید ساعتی ۳۰ تا ۵۰ دلار پرداخت کنید تا یک دوست اجاره ای بیاید خدمت تان کمی به حرف های شما گوش کند، با شما فیلم ببیند و غذا بخورد و بعد خداحافظ! طبق اظهارات مسئولین این شرکت ها برخی از مشتریان آنها کسانی هستند که ارتباطات گسترده ای در فضای مجازی دارند اما این گونه ارتباطات کمکی به رفع تنهایی آنها نکرده است، فقط سرشان کمی شلوغ شده است.
تنهایی مدرن زاده غریبگی انسان با محیط اطرافش است، خلا بزرگی که ارتباطات دوستانه قبلی آن را زائل می ساخت. امروز اگرچه فضای مجازی دایره ارتباطات ما را گسترش داده اما به گمان من مسئله انسان امروز نداشتن دوست است، کسی که چشم در چشم به شما گوش می سپارد، همدم تنهایی شماست و یاور روزهای سخت.
زبان چارچوب خلق معنا و اندیشیدن است. در زبان فارسی دوست و دوست داشتن از یک خانواده اند. خارجکی ها اما، بین دوست داشتن شان (لاو) با دوستان شان (فرند) خیلی فاصله است. در فرهنگ ما دوست با مفاهیم بزرگ دیگری چون عشق و محبت آمیختگی بیشتری دارد. نگذاریم رسانه های جدید و فضای مجازی با تهی کردن معنای «دوست» این آمیختگی را از بین ببرند. بهتر است گاهی به آن سوال کذایی اول یادداشت پاسخ منفی بدهیم. دوستی با یک غریبه معنایی ندارد جز تهی کردن دوست از معنای آن. دوستان واقعی را از غریبه های مجازی جدا کنیم وگرنه «صد سال تنهایی» انتظارمان را می کشد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

آیینه رسانه ، تمام قد نیست

فروردین۲۹

چند تا استان توی کشور داریم؟ درست است سی و یکی. حالا چشم هایتان را ببندید، کمی حواس تان را متمرکز کنید و بگویید در میان این سی و یکی استان از نظر شما چه استان هایی بیشترین آمار نزاع و خشونت را می توانند داشته باشند؟ لطفا به خودتان پاسخ سریع بدهید و بی درنگ سه استان را نام ببرید. فکر می کنم بعید باشد که توی این سه استانی که نام می برید استان هایی مثل سیستان و بلوچستان، خوزستان و یا لرستان نباشد. چرا؟ آیا این تصور شما مبنایی علمی و یا آماری دارد؟ فکر نمی کنم خیلی کسی به آمارهای رسمی استناد کرده باشد. مهمترین و اولین چیزی که باعث می شود تا شما به استان هایی از این دست برسید، حجم خبرهایی است که از درگیری ها و خشونت ها در این استان ها منتشر شده است. از ماجرای ریگی و ریگی ها در سیستان بگیرید تا خشونت های قومی و قبیله ای در لرستان و خوزستان. حتی اتفاقاتی که توی ورزشگاههای فوتبال می افتد می تواند ذهن شما را به سمت آن استان ها معطوف کند. به فیلم های سینمایی و تلویزیونی فکر کنید شخصیت های خشن آنها متعلق به کدام یک از نواحی کشور ما هستند؟ “عروس آتش” خسرو سینایی آیا چهره ای خشن و قلدرمآبانه و سنتی از مردمان جنوب برای شما ترسیم نمی کند؟ و یا “بادیگارد” حاتمی کیا مردم سیستان و بلوچستان را تروریست نشان نمی دهد؟ بحث بر سر این نیست که اینگونه اخبار و فیلم ها درست نیستند و یا صحت ندارند. بحث این است که اینگونه پوشش های رسانه ای برای برخی اقشار و گروهها در ذهن ما نمایندگی ایجاد می کنند. اگر عبدالمالک ریگی در سیستان و بلوچستان بلوا ایجاد می کند یا در خبرها می خوانیم که فلان شرور در خرم آباد دستگیر شد و یا تماشاگران فوتبال لرستانی در ورزشگاه بازیکنان تیم رقیب را با سنگ زدند، این بدان معنا نیست که تمامی مردم آن دیار خشونت طلب هستند. باید بدانیم که رسانه تمام واقعیت را بازتاب نمی دهد. آنچه رسانه ها می گویند محصول انتخاب یک گزینه از میان صدها گزینه است بنابراین هیچ گاه نباید از آیینه رسانه ها درباره دیگران قضاوت کنیم.
حالا بهتر است در همین موضوع خشونت و نزاع، آمارهای رسمی را برای شما اعلام کنم که ممکن است کمتر به گوش شما خورده باشد. قطعا این آمار هم نمی تواند همه واقعیت را نشان دهد اما حداقل یک نمای کلی را برای ما به تصویر خواهد کشید. فکر می کنید بر اساس آمار رسمی ﻣﻌﺎﻳﻨﺎﺕ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﻧﺰﺍﻉ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﺭ ۱۰ ﻣﺎﻩ ﻧﺨﺴﺖ ﺳﺎﻝ ۱۳۹۳ چه استانی قعرنشین باشد؟ دقیقا همان استانی که بیشتر ما تصور می کنیم ممکن است بیشتر نزاع ها در آنجا اتفاق بیافتد: سیستان و بلوچستان کمترین آمار نزاع را داشته است. لرستان در رده ۲۱ است و خوزستان در رتبه ۲۷٫ استان های چهارمحال و بختیاری، اردبیل، کهکلویه و بویر احمد و البرز هم چهار استان اول هستند.
پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر مشده است.

الاغ ها دیگر شماره گذاری نمی شوند!

فروردین۱۴

احتمالا شما هم به تصویری از مجوز شماره گذاری الاغ متعلق به چندین دهه پیش برخورد کرده اید که در شبکه های مختلف اجتماعی گوشی به گوشی می چرخد. مطمئنا اولین واکنش طبیعی شما اگر بروز حس تمسخر نبوده، حداقل دیدن آن لبخندی بر لبان تان نشانده. همین قصه راجع به بسیاری از تکنولوژی های دوران گذشته نیز تکرار می شود. اگر امروز برای فرزندتان تعریف کنید که روزگاری نه چندان دور برای گرفتن و ظهور یک عکس باید چه مراحلی را طی می کردید، متعجب خواهد شد. این اتفاقات در عرصه زندگی روزمره و برای عموم مردم شاید صرفا یک مسئله جذاب باشد اما برای کسانی که با تکنولوژی کار می کنند و از آن درآمد دارند، ممکن است تبدیل به یک واقعه دراماتیک شود.
امروز تنها اصل ثابت، تغییر است. تکنولوژی های رسانه ای و ارتباطی همانطور که خود مدام و به سرعت حیرت آوری در حال تغییر و ارتقاء است، با همین سرعت نیز در حال دگرگون سازی بسیاری از مشاغل و حِرف گوناگون است. اگر شاغلان به این حِرف خودشان را با این تغییرات متناسب نکنند قطعا سیلان این تغییرات آنها را با خودش خواهد برد. این روزها شاهد اعتراضات گوناگون صنف تاکسیرانان و یا املاکی ها هستیم که به ظهور و استفاده تکنولوژی های جدید ارتباطی در کسب و کارشان خرده می گیرند و به هر عنوانی سعی می کنند تا جلوی گسترش آنها را بگیرند. اما اگر جلوی گسترش تکنولوژی را می شد گرفت ما امروز به مجوز شماره گذاری برای الاغ نمی خندیدیم!
یکی از اساتید ارتباطات یک دهه پیش در همایشی معروف به نام روابط عمومی الکترونیک و در حضور بسیاری از مدیران روابط عمومی موسسات و مراکز بزرگ دولتی و غیر دولتی به صراحت عنوان کرد که اگر خودتان را با تکنولوژی های جدید در ارتباطات همگام نکنید جوانان درس خوانده و تکنولوژی دیده صندلی های مدیریتی تان را از زیر پاهایتان بیرون خواهند کشید. آن روز و در آن همایش کذایی بسیاری از این حرف ها و نکته ها ناراحت شدند اما خودشان و در سال های بعد به چشم دیدند که با رشد حیرت آور تکنولوژی خصوصا در حوزه ارتباطات نمی شود شوخی داشت.
تکنولوژی های ارتباطی امروز وارد زندگی روزمره مردم شده است و مردم ما هم در برهه های مختلف نشان دادند که مهارت های شان برای استفاده از این فضا چقدر افزایش یافته است. ثبت نام دور دوم یارانه ها در دولت فعلی که بصورت الکترونیک انجام شد را با ثبت نام حضوری دور اول در زمان دولت قبلی مقایسه کنید و یا به حضور مردم برای اولین بار در سرشماری ملی نگاهی بیندازید. به خوبی متوجه خواهید شد که چقدر فضا تغییر کرده است. دوستان محترم تاکسیران و املاکی های محترم! بهتر است به جای مانع تراشی برای فعالیت اپلیکیشن های موبایلی خودتان را به تکنولوژی های روز مجهز و در یک فضای رقابتی به ادامه کاروکسب خود بپردازید. ظرفیت های این فضای جدید نامحدود است و با کسی هم تعارف و شوخی ندارد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

مراقب خودت باش!

آبان۲۶

فیلم سیانور آخرین ساخته بهروز شعیبی که هم اکنون بر روی پرده سینماهاست، یک جمله کلیدی دارد. کل آن فیلم را می توان در پاسخی خلاصه کرد که همان چریک توده ای از مارکسیست برگشته (با بازی بابک حمیدیان)، به بازجوی ساواکی (با بازی مهدی هاشمی) گفت. بازجو پرسید که چرا به آن رقیب توده ای تان شلیک نکردید و او جواب داد که وقتی اسلحه داری باید بدانی که به چه کسی نباید شلیک کرد. شبکه های اجتماعی نه به عنوان یک ابزار رسانه ای بلکه گاهی به عنوان یک اسلحه توی دست همه ما قرار دارد ولی ما متاسفانه تنها یاد گرفته ایم که باید با آن به همه شلیک کرد.
هفته های گذشته این شلیک ها با دیگر آبروی یک نفر از جامعه دینی و قرآنی را هدف گرفت. در جایگاهی نیستیم که بتوانیم درباره راست یا دروغ آن حرف و حدیث ها داوری کنیم، اما اگر بالفرض هم که قبول کنیم همه آنچه گفته شده، حقیقت دارد، آیا هتک حرمت و ریختن آبروی او در محضر همگان جزایی است که با جرم مرتکب شده تناسب دارد؟ قطعا نمی توانیم پاسخی منطقی برای این سوال پیدا کنیم.
عالم محضر خداست. همه جای عالم محضر خداست. کل دنیا تحت دوربین مداربسته است. فرقی هم نمی کند دنیای مجازی باشد یا دنیای واقعی. او همه چیز را می داند و می بیند اما ستارالعیوب است. به راستی اگر پرده زندگی ما هم اینچنین برافتد، جز شرمساری چیز دیگری داریم؟ او خدای دنیای واقعی است خدای دنیای مجازی، هم. پس با این همه گفته ها و تاکیدات، این فوران بی اخلاقی، تهمت، غیبت، بی آبرویی و انواع رذایل اخلاقی در فضای رسانه های اجتماعی از کجا منشاء می گیرد؟ کدام یک خودِ واقعی ماست؟ آنچه در فضای مجازی می بینیم یا آنچه در دنیای واقعی نشان می دهیم؟ براستی چرا کنترل ما بر نفس خویش و اعمال و رفتار خود در دنیای مجازی اینقدر پایین می آید؟
تقوا، فریضه بزرگی است که کل انسانیت به آن توصیه شده است و اصلا یک امر صرفا دینی نیست. نباید آن را به نماز و روزه و شعائر دینی فروکاهید. اینها ابزارهای دینی برای کنترل نفس هستند ولی تقوا چیزی فراتر از اینهاست. تقوا یعنی اینکه بدانیم که داریم چه کار می کنیم. بدانیم که چه چیزی آفت ماست و چطور باید از آن پرهیز کنیم. تقوا یعنی اینکه افسار خودمان دست خودمان باشد. تقوا به معنای واقعی کلمه، مراقب خود بودن است، به معنای پاییدن خود است. و مراقب خود بودن در روزگار ما و در فضای مجازی کاری بسیار سخت شده است. تقوای رسانه ای پیشه کنیم، اگر نه بنیاد همه چیز بر باد می رود.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

 

مصرف آری؛ انتخاب نه!

آبان۱

مصرف مقوله ای پیچیده در دنیای مدرن است. اینکه چه کسی، چه چیزی را، چرا و به چه اندازه ای مصرف می کند، از جمله سوالاتی است که پاسخ به آن پای عوامل گوناگون اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و حتی جغرافیایی را به میان می کشد. اما بدون آنکه بخواهیم نقش مولفه های دیگر را در این فرایند پیچیده نادیده بگیریم، باید جایگاه ویژه تاثیرگزاری برفرایند مصرف در جامعه امروزی را به رسانه ها بدهیم.
رسانه ها مستقیم و غیرمستقیم روی انتخاب ما تاثیر می گذارند. تبلیغات رسانه ای بطور محسوس یا نامحسوس ما را به سمت کالا یا برندی خاص سوق می دهند. در واقع با انواع تکنیک های اقناعی ما را قانع می کنند که کدام کالا را مصرف کنیم. گاهی وقت ها هم سایر محصولات رسانه ای بصورت غیر مستقیم ذائقه ما را برای خرید و یا استفاده از کالای خاصی شکل می دهند. شلوارهای جین را توی آمریکا فیلم های دهه هفتاد و هشتاد میلادی رواج دادند. این فیلم ها در وهله نخست قرار نبود شلوار جین تبلیغ کنند ولی وقتی اغلب بازیگران معروف در آن فیلم ها شلوار جین پوشیدند یک جریان عمده در امریکا و سپس نقاط دیگر جهان برای استفاده از شلوارهای جین پدید آمد. اصولا در ساختن “مد” رسانه ها و محصولات رسانه ای یک پای کار هستند. مد فقط لباس نیست، هر کالایی که بتواند در بازار خوشایند مصرف کننده قرار بگیرد، مد می شود.
دومین نقطه تاثیرگزار رسانه ها بر روی فرایندهای مصرف، ایجاد احساس نیاز است. شما ممکن است سال ها به استفاده از ماشین لباسشویی مارک فلان عادت کرده باشید و تا چند سال دیگر هم بتوانید از ماشین موجود استفاده کنید اما تبلیغات رسانه ای بطور محسوس و یا نامحسوس سعی می کنند در شما احساس نیاز برای یک ماشین لباسشویی جدید ایجاد کنند. یا شما در استفاده از ماشین لباسشویی تردیدی ندارید اما دیگر ماشین ظرفشویی را کالایی اضافی می دانید، رسانه پای کار می آید و این پندار شما را با احساس نیاز به این وسیله جدید جایگزین می کند. حالا گاهی وقت ها ایجاد احساس نیاز به مصرف از سوی رسانه ها یک احساس نسبتا واقعی است که به شیوع مصرف گرایی می انجامد اما گاهی وقت ها یک احساس کاذب است. مصرف نمایشی اینجا بوجود می آید. همه شواهد و مستندات عقلی اثبات می کنند که گوشی سامسونگ برای شما در ایران کاربرد بیشتری دارد اما شما می روید و آیفون می خرید که پنجاه درصد قابلیت هایش در ایران کار نمی کند. با مصرف خودتان می خواهید خودتان را از طبقه مصرف کنندگان گوشی های اپل نشان بدهید و با دیگران تمایز ایجاد کنید.
ما در جهان نمایشی امروز “مصرف کننده” ایم؛ مهمترین نقش از آن ماست اما انتخاب کننده نیستیم.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

خیلی خطرناکه حسن!

شهریور۱۴

فرمود که: «شما نمی توانید با من هر کاری که دلتان خواست انجام دهید. من میلیون ها هوادار دارم.» گویا فرمایش ایشان فریادی بوده که در راهروهای دادسرا پیچیده است. امیرحسین مقصودلو یا همان تتلوی خودمان هنوز هم تا زمان نوشتن این یادداشت در زندان به سر می برد. نمی دانم که آزاد خواهد شد یا نه. نمی دانم که جرمش چیزی بوده یا نه. نمی دانم بعدش به امر مهمی اعتراف خواهد کرد یا نه. حتی نمی دانم که این حرف را به شوخی زده، به جدی گفته و یا از سر عصبانیت بر زبان رانده. اما می دانم که این حرف او در راهروهای آن دادسرای کذایی از تهدید ایران از سوی آمریکا هم خطرناک تر است!
باید بترسیم. این سخن باید رعشه بر اندام ما بیاندازد. شاید که خیال کنید دارم پیاز داغش را زیاد می کنم و این تهدید به زعم شما پوشالی است اما باور بفرمایید عین واقعیت است؛ این همان چیزی است که امروز اتفاق می افتد اما فردا صدایش در می آید. گروههای مرجع جوانان امروزی ما تغییر کرده. درحالی که فرهیخته ترین آدم های ما اگر پست هایشان هزارتا لایک بخورند، از خوشحالی خواب شان نمی رود امثال امیر تتلو سه و نیم میلیون هوادار دارند که گاها حتی برایشان بغ بغو هم می کنند!، لایک و کامنت که چیزی نیست. البته مثل همه کارشناسان ارتباطات هم می دانم که عمل اجتماعی با لایک و کامنت خیلی فرق دارد، ممکن است در فضای مجازی یک طور رفتار کنیم اما وقتی پای عمل در دنیای واقعی پیش بیاید ماجرا طور دیگری شود. اما یک نکته باریکتر زمو اینجاست که این فالاورها و لایک ها و کامنت ها اگر حتی به عمل اجتماعی هم منجر نشوند، اما پشت پرده جامعه امروزی ما را نشان می دهند. لایه های پنهانی که اگر روزگاری شرایط اجتماعی مهیا شود به راحتی می توانند واکنش های متفاوتی در دنیای واقعی بیافرینند. باورکنید تغییرات اجتماعی به همین شکل بوجود می آیند.
امیر تتلو میلیون ها هوادار دارد، بدون آنکه حزب خاصی پشت سرش باشد و ثروت زیادی در انبانش. بدون آنکه روزنامه ای داشته و یا کنسرتی برگزار کرده باشد. حتما نمی شود هر کاری دلمان خواست با او انجام بدهیم. او الان یک «الگو» است برای برخی از جوانان امروزی ما. او این نسل تازه به جوانی رسیده را خوب می شناسد، بهتر از ما و مسئولان ما و پدرهاومادرهایشان. او هم که نباشد، توی زندان و یا هر کجا، آدم هایی شبیه او کم نیستند. یک نگاهی به لیست تاثیرگزارترین پست های تلگرامی و اینستاگرامی بیاندازید، حساب کار دست تان می آید. شبکه های اجتماعی و رسانه های جدید هم سرجایشان هستند. یکی را می بندیم دیگری مثل قارچ رشد می کند. نسل جدید خوراک می خواهد و الگویی برای همذات پنداری. ما از ظرفیت رسانه های جدید چقدر برای الگوسازی استفاده کرده ایم؟ قطعا که در گنبد دوار و خالی صدا بسیار می پیچد. وقتی سیاست و نگاه مان به این رسانه ها صرفا امنیتی باشد و آسیب شناسانه؛ سربرآوردن امثال تتلو و لشکر تتلی ها چیز چندان عجیبی نخواهد بود. این روزها به چندتا «کیمیا علیزاده» سخت نیازمندیم. لطفا اگر پیدا کردید با شماره مسئولان فرهنگی ما تماس حاصل نمایید.

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

 

« مطالب قدیمی تر