پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

همچو روبه باش…

فروردین۱۴

گرگی و روباهی، با سلطان جنگل به شکار رفتند. یک گاو و یک بز و یک خرگوش به دام شان افتادند. شیر به کناری ایستاد و از گرگ خواست که شکارها را به عدل قسمت کند. جناب گرگ نگاهی به اندازه شکارها انداخت و اینطوری قسمت کرد:«گفت ای شه گاو وحشی بخش تست/ آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست/ بز مرا که بز میانه‌ست و وسط/ روبها خرگوش بستان بی غلط»

جناب شیر گرگ را به نزدیک خود فراخواند. نزدیک تر که آمد با پنجه چنان بر سرش کوفت که دو چشمانش از حدقه به در آمد. سپس روباه را فراخواند و از او خواست که شکارها را به عدل و انصاف قسمت کند. روباه نگاهی به گرگ جان کنده انداخت و همه را برای شیر اینچنین قسمت کرد: گاو که چاق و فربه است برای صبحانه، بز برای ناهار و خرگوش لاغراندام هم برای شام.

شیر که از نحوه قسمت کردن روباه به وجد آمده بود از او پرسید اینچنین قسمت کردن را از چه کسی آموختی ای بزرگ؟ و روباه پاسخ داد: «ای شاه جهان، از حال گرگ»! جناب شیر هم که از ذکاوت روباه خوشحال شده بود، «گفت چون در عشق ما گشتی گرو/ هر سه را بر گیر و بستان و برو»

جناب مولانا در این حکایت خواندنی مثنوی دو نتیجه بزرگ برای زندگی آدمی می گیرد که اگر شیوه زندگی مان را بر اساس آن بنا کنیم، سعادت و نیکبختی دور از دسترس نخواهد بود.

نخست اینکه هرچه در دنیا بدست آورده ایم را متعلق به خود ندانیم. گرچه در بدست آمدن آن مشارکت داشته ایم اما چیزی از آن ما نیست، هر چه هست متعلق به ساحت وجودی خداوند است که در این داستان در قامت شیر توصیف شده است.نه از به دست آوردنش مشعوف شویم و نه در از دست دادنش محزون و غمگین.

دوم اینکه روباه از حال گرگ عبرت گرفت و از سوی دیگر بعد از گرگ در معرض آزمون قرار گرفت. اگر پیشتر امتحان شده بود سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود. مشابه همین حکایت ما نیز می بایست از حال و احوال پیشینیان خود درس بگیریم و سپاسگزار پروردگاری باشیم که ما را از پس پیشینیان خلق کرد « تا که ما از حال آن گرگان پیش/ همچو روبه پاس خود داریم بیش»

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…

در دسته : ادبیات | ۱ نظز »

من ۳۴۸۶۲۴۰۰۰ نفس عمر دارم!

فروردین۱۴

واحد شمارش «عمر» چیست؟ البته که می گویید «بهار». به هر تعداد بهار که از سر گذرانده باشید، عمرتان شمارش می شود؛ یک، دو، سی، چهل، صد و شاید کمی بیشتر. و آنچه این استمرار و پیوستگی را قطع می کند، چیزی جز مرگ نیست. اما حضرت مولانا با اختراع «دوربین فیلمبرداری عمر» نگاهی متفاوت به این موضوع دارد.

شاید اگر تکنولوژی پیشرفت کرده بود، دوربین فیلمبرداری را می شد در زمان مولانا با استناد به چند بیت کوتاه از همان دفتر اول مثنوی معنوی اختراع کرد. ما هم اکنون می دانیم که آنچه ما متحرک تصور می کنیم مجموعه پیوسته ای از تعداد مشخصی تصویر ثابت ( حدود ۲۴ فریم عکاسی) است که با سرعت خاصی از جلوی چشمان ما رد می شود. بنابراین آنچه ما پیوسته و متحرک می بینیم محصول کنارهم قرارگرفتن تصاویری ثابت است. از نظر مولانا عمر آدمی هم همین گونه است: «عمر همچون جوی نو نو می رسد/ مستمری می نماید در جسد» در ادامه یک مثال سینمایی خوب هم برای گفته اش، ذکر می کند:«شاخ آتش را بجنبانی به ساز/ درنظر آتش نماید بس دراز»

عمر ما همچون شعله آتشی که در هوا می گردانیم دراز و پیوسته به نظر می آید و این درحالی است که نه هر بهار که«هر نفس نو می‌شود دنیا و ما/ بی‌خبر از نو شدن اندر بقا» ما «پیوسته» زنده نیستیم. بلکه مدام می میریم و زنده می شویم. ما نه با فصل بهار، که با هر نفس نو می شویم. تا همین الان که این یادداشت را برای شما می نویسم فیلم زندگی من حدود ۳۴۸ میلیون و ۶۲۴ هزار فریم بر نفس عمر دارد. شما چند «نفس» عمر دارید؟

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…

از چرا تا «چرا»

فروردین۱۴

من فکرمی کنم همه آدم ها یک ظرفیت خاصی برای طرح سوال و پرسش از خود، دیگری و محیط پیرامون شان دارند. انگاری که از همان لحظه شکل بستن نطفه، ظرفیت خاصی به هر آدمی داده می شود تا در تمام طول زندگی اش توی این دنیا بتواند از آن برای طرح تعداد مشخصی سوال استفاده کند. و فکر می کنم تمام راز پیشرفت و توسعه همه ملت ها در طول تاریخ هم این بوده که چگونه توانسته اند از این ظرفیت ذهنی شان برای اندیشیدن به چیزهایی استفاده کنند که آنها را گامی به پیش می رانده نه به پس. سوالات عمیق و پرسش های ناب همیشه به جواب هایی می رسند که زندگی را تازه می کنند و گام ها را استوار. به همین خاطر هم سوال ها همیشه مهم تر از جواب ها بوده اند. اگر سوالی دقیق طرح نشود، پاسخی راهگشا هم درکار نخواهد بود. تصورش را بکنید این امکان وجود داشت که شما بتوانید با حضرت یعقوب(ع) مصاحبه کنید. چه سوالی از او می پرسیدید؟ حالا ببینید بزرگترین سوال کننده – والبته جواب دهنده- تاریخ ما چه سوالی از او پرسیده. ببینید سوال چیست و جوابش با آدم چه می کند؟

جناب سعدی بزرگ در حکایت دهم باب دوم گلستان از «آن گم کرده فرزند» پرسیده «که ای روشن گهر پیر خردمند/ ز مصرش بوی پیراهن شنیدی/ چرا در چاه کنعانش ندیدی؟» و البته از چنین سوال مهمی باید هم چنین نظریه بزرگی در حوزه روانشناسی ذهن آدمی در بیاید. پاسخ چنین است: «بگفت احوال ما برق جهان است/ دمی پیدا و دیگر دم نهان است/ گهی بر طارم اعلی نشینیم/ گهی هم پیش پای خود نبینیم»

بازگردیم به زمان حال، ما این روزها فرصتی برای فکر کردن نداریم؛ مجالی هم اگر باشد به طرح سوالاتی می انجامد که همه چیز هستند جز سوال؛ درست مثل همان سوال معروف بچگی هایمان که از آهوی به چرا رفته ولی نچریده، می پرسیدیم:« تو که رفتی به چرا، چرا نچراندی بچه را؟”. شما ظرفیت محدودتان برای خلق پرسش های اساسی را خرج چه سوال هایی می کنید؟ چه جواب هایی گیرتان می آید؟ باور کنید از چرا تا «چرا» خیلی فاصله هست…

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…

ما همان روستا زنیم!

فروردین۱۴

فرض کنید کسی توی عمرش آیینه ندیده باشد. وقتی برای اولین بار تصویر چهره اش را در آن می بیند، چه واکنشی از خود نشان می دهد؟ آن را می شکند؟ دچار افسردگی می شود؟ عاشق خودش می شود؟ یا بی تفاوت آن را به کناری می اندازد؟ همین پرسش ساده را وقتی من و شما از خودمان بپرسیم، جز خیالاتی باطل نتیجه دیگری حاصل نمی شود ولی همین پرسش تبدیل به شعری حکیمانه شد وقتی از صافی ذهن یک شاعرخلاق گذشت؛ همو که به زنش «عالیه» گفته بود از «چشم شاعران بترس که مردم را به شکل اوراق یک تاریخ ممتد می بینند»

نیما یوشیج توی بخش «کهنه» اشعارش زنی «اِنگاس» [انگاس یعنی ساده و روستایی] دارد که دقیقا وقتی برای اولین بار در عمرش با آیینه برخورد می کند، واکنشی متفاوت از خود نشان می دهد. گویا یک بار از قضای روزگار گذرش به شهر می افتد و در سیرکردن های چپ و راستش، «آیینه ای فتاده به خاک» می بیند و تصور می کند که «گوهری یکتاست». اما همین که عکس خود را در آن تماشامی کند، آیینه را به گوشه ای پرتاب کرده و شروع می کند به عذرخواهی کردن از کسی که در آیینه دیده! می گوید«که ببخشید خواهرم، به خدا/ من ندانستم این گوهر زشماست»!

تفسیر جناب نیما از این حکایت ساده، بسیار عمیق است:«ما همان روستا زنیم، درست/ ساده بین، ساده فهم، بی کم و کاست» چرا؟ برای اینکه:« در آیینه جهان بر ما/ از همه ناشناس تر، خود ماست.» راستی شما چقدر «خود»تان را بیشتر از «بقیه» می شناسید؟ آیا بزرگترین چهره هر سال برای هرکسی نباید «خودش» باشد؟

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…

بفرمایید انگور!

اسفند۲۴

باور کنید تمام داستان جهان از ابتدای خلقت تا کنون، همین است: منازعت چهار کس بر سر انگور در دفتر دوم مثنوی. یکی، چهار نفر را یک درهم سکه داد. یکی شان که فارس بود گفت که با این یک درهم باید «انگور» بخریم. دیگری که عرب بود گفت لا، من «عنب» خواهم نه انگور. سومی که ترک بود، تقاضای «ازم» کرد و چهارمی که رومی بود «استافیل» خواست. با یک درهم فقط می شد یکی از این خواسته ها را اجابت کرد، بنابراین چاره ای نبود جز دعوا و منازعه. تا اینکه «صاحب سری، عزیزی صد زبان» آمد و با یک درهم آرزوی هر چهار نفر را خرید. چطوری؟ یک درهم گرفت و یک شاخه انگور آورد. فارس گفت به به انگور!، دیگری آن را عنب خواند، آن یکی ازم و آخری استافیل. همه یک چیز می خواستند اما به چهار زبان متفاوت.

«منازعه» حاصل عدم درک متقابل از همدیگر است، حاصل ندانستن زبان و فرهنگ هم. و جایی که می شود به هم نزدیکتر شد، جز دنیای هنر و داستان نیست. ابزارهایی که دنیای پرهیاهوی امروز بیشتر از گذشته به آن نیاز دارد. باید روایت های همدیگر را بشنویم تا نزدیک تر شویم. تا همدیگر را کشف و جهان های به ظاهر متفاوت هم را تجربه نکنیم، به جای شیرینی انگور، همچون امروزِ جهان، جنگ کام ما را تلخ خواهد کرد.

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…

در این کشور…

اسفند۲۳

یک بار از قضای روزگار چنان خشکسالی شد اندر مصر که همه مردم «به فریاد، خواهان باران شدند» آنقدر گریستند تا مگر گریه آسمان دربیاید. در این میان به ذوالنون مصری خبر رسید«که بر خلق، رنج است و زحمت بسی». دوستانش از او خواستند که دعایی برای باران کند، چرا که آسمان به درخواست بزرگمردی چون او جواب رد نمی دهد. جناب ذوالنون هم فورا عبا و قبایش را جمع کرد و به جای دعای باران به شهری دیگر گریخت. همه هاج و واج از این اقدام شیخ بودند که چند روزی بعد بارانی سیل آسا از آسمان فرو ریخت. خبر به ذوالنون رسید و او به مصر بازگشت. عارفی در خفا متعجب از این کار، او را پرسید که یا شیخ، چه حکمتی در رفتنت بود؟ از ذوالنون پاسخ آمد که ندانی از اعمال زشت و بد آدمی، رزق و روزی حتی بر مرغ و مور و ددان هم تنگ می شود؟ عارف هم پاسخ داد، بلی. و ذوالنون گفت:« در این کشور اندیشه کردم بسی/پریشان‌تر از خود ندیدم کسی/ برفتم مبادا که از شر من/ببندد در خیر بر انجمن»

 آنها که بزرگند، «ندیدندی از خود بتر در جهان». این نتیجه بزرگ داستان سعدی در کتاب بوستان است. این روزها محتاجیم به دعای باران. گریه آسمان با رفتن چه کسی در می آید؟

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…

در دسته : ادبیات | ۲ نظر »

لطفا پدرتان را سخت بغل کنید!

اسفند۱۹

شما «یادتون نمیاد» ولی ما قدیم ها وقتی عاشق کسی می شدیم برایش پیام عاشقانه پیامک و وایبر نمی کردیم. نامه ای می نوشتیم بس سوزناک. آن وقت ها از این قرتی بازی ها خبری نبود. از زمان حضرت مولانا تا پیش از اختراع سیاه چاله ای به نام موبایل، آنچه پیام ما را به همراه دوست داشتنی مان می رساند، چند ورق کاغذ سفید بیش نبود. گاهی وقت ها هم مثل حکایت عجیب دفتر سوم مثنوی معنوی، آنقدرها این کار برایمان لذت بخش بود که حتی در وقت «وصال» هم رهایش نمی کردیم!

آن حکایت عجیب حکایت از این دارد که «یکی را، یار پیش خود نشاند» و آن عاشق فلک زده به قرار مالوف نامه ای از جیب مبارک درآورد و «پیش یار خواند». دوباره همان لابه ها و زاری ها و قربان صدقه رفتن ها و گلایه از دور بودن ها. یار انگشتی از تعجب بر زبان گزید و گفت که اینها را بهر من می خوانی؟! «من به پیشت حاضر و تو نامه خوان»؟! آخر این چه کار بیهوده ای است؟ عاشق بیچاره هم که عادت کرده بود با یارش درون نامه هایش عشق بازی کند، پاسخش چنین بود:«… اینجا حاضری اما ولیک/ من نمی‌یایم نصیب خویش نیک/ آنچه می‌دیدم ز تو پارینه سال/ نیست این دم گرچه می‌بینم وصال»

و البته این حکایت همیشگی ما ایرانی هاست. در حسرت پارینه ها، گرفتاریم حتی اگر به وصال چیزهایی رسیده باشیم که پیش از این در خواب هم نمی دیدیم! از آنچه پیش چشم مان حاضر است، لذت نمی بریم؛ آن وقت از یاد گذشته هایی لذت می بریم که هیچ نداشتیم! به تعبیر حضرت مولانا نقد را ول کرده و بر صندوق چسبیده ایم. بدانید و آگاه باشید که: «هست صوفی صفاجو ابن وقت/  وقت را همچون پدر بگرفته سخت»

 

پی نوشت: از مجموعه یادداشت هایی که درباره ارتباط داستان های ادبیات کهن با مسایل امروز جامعه ایرانی برای ویژه نامه نوروزی همشهری جوان نوشته ام…