پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

آخرین قدرت جادویی تلویزیون

مهر۱۵

سوتی صداوسیما در پخش زنده؛ عنوان مطلب جذابی در شبکه های اجتماعی بود که طی یک هفته گذشته بازدید بسیاری داشت. ماجرا از این قرار بود که یکی از شهروندان در جابه‌جا کردن شبکه‌های تلویزیونی متوجه شده بود صادق آهنگران همزمان هم در مراسم تجلیل از پیرغلامان حسینی در شبکه قرآن حضور دارد و به صورت زنده در اصفهان مداحی می‌کند و هم در شبکه شما با زیرنویس ارتباط مستقیم با خراسان رضوی دعای کمیل را می‌خواند. یک نفر هم زمان در دو مکان چگونه می تواند پخش زنده و مستقیم داشته باشد؟ روابط عمومی صداوسیما هم در پاسخ به این ابهام در جوابیه‌ای اعلام کرد مداحی صادق آهنگران در پانزدهمین اجلاس پیرغلامان حسینی در اصفهان از شبکه قرآن و معارف به صورت زنده پخش می شده اما زیرنویس پخش زنده شبکه شما صرفا مربوط به این آیتم ضبطی آهنگران نبوده و مربوط به کل برنامه تمنا بوده که به روی آنتن رفته است. این موضوع احتمالا یک سهل انگاری به ظاهر ساده بوده. احتمالا قابلیت پخش مستقیم برای کارگزاران تلویزیون آنقدر عادی شده که حواس شان به برچسب گوشه کادر تصویر نبوده است. اما از نظر من یک هشدار نمادین و بزرگ و نشان دهنده یک تغییر استراتژیک دیگر در رسانه است.

روزی روزگاری تلویزیون، جعبه جادو بود و حالا از آن روزگار بسی گذشته است. آن جعبه باز شد و بعد از مدتی که رسانه های دیگر رونق گرفتند کم کم نمای جادویی اش را از دست داد. یکی از قابلیت های جذاب و جادویی تلویزیون، امکان پخش مستقیم بود. چیزی که میلیون ها نفر را خیره به صفحه رنگی تلویزیون می نشاند تا یک رویداد جاری را به طور زنده به تماشا بنشینند. مهم بود آن گوشه تصویر بخورد زنده یا مرده. حالا این قابلیت نه تنها عادی شده بلکه با انتقال به رسانه های عمومی، همگانی نیز شده است. برنامه استراتژیک رسانه ای دنیای تکنولوژی بر این است تا قابلیت پخش مستقیم که روزگاری وابسته به یک زیرساخت پیچیده بود، به یک قابلیت همگانی و در دسترس تبدیل شود. فیس بوک، گوگل و سایر غول های بزرگ تکنولوژی های ارتباطی بزودی این سفره را نیز از زیرپای شبکه های تلویزیونی به زیر خواهند کشید.

بدون تردید تا چند سال آینده، بیشترین محتوای تولیدشده و مشاهده شده توسط کاربران فضای مجازی، از نوع ویدیو است و قطعا سهم عمده ای از آن متعلق به ویدئوهای زنده خواهد بود. حالا کارکنان و یا سازمان ها بدون اینکه بخواهند نازِ رسانه پرطمطراقی چون تلویزیون را بکشند می توانند همه رویدادهای مرتبط با خود را بطور زنده برای همه دنیا پخش کنند، این رویداد می تواند یک جلسه و همایش کاری باشد و یا ناهارخوردن سر سفره و یا حتی صحنه زنده یک خودکشی!

آینده جهان تکنولوژی اینچنین است، آنگاه ما درگیر آن هستیم که فلان مسابقه فوتبال و والیبال را با چند دقیقه یا ثانیه تاخیر پخش کنیم و یا یک برنامه مرده را در یک برنامه زنده پخش کنیم و برایمان مهم نباشد که مخاطب چگونه فکر می کند. در آینده ای نزدیک تلویزیون آخرین قدرت جادویی اش را هم از دست خواهد داد!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

کارخانه قهرمان سازی!

مرداد۱۷

آنها مدال گرفته بودند، در انواع آسیایی و جهانی اش. روی سکوهای قهرمانی سرود ظفر سر داده بودند و پله های های ترقی در ابعاد ملی و بین المللی را یکی یکی بالا رفته بودند، اما چیزی که آنها را به یک «قهرمان» مبدل ساخت نه مدال ها و رتبه ها و قهرمانی ها که برنامه پر سوز و گداز «ماه عسل» بود. خواهران منصوریان از صفر تا سکوی قهرمانی را نه در میدان رقابت های ورزشی که در عرصه رسانه بدست آوردند؛ آنها مسیر قهرمانی را نه با زور بازو و تمرینات سخت که با تحریک احساسات مخاطبان در یک فرایند رسانه ای پیمودند؛ و خاصیت رسانه همین است.
در جهان امروز، رسانه کارخانه قهرمان سازی است. اگر روزگاری «رستمِ سیستان» در داستان ها و افسانه ها به «رستم ِ دستان» تبدیل می شد، حالا تلویزیون یا همانطور که مرحوم مهدی اخوان ثالث می گفت «جعبه جادوی فرنگ آورد»، قادر است آدمکی چوبین را هم یک شبه به قهرمانی بزرگ تبدیل کند. سوپرمن ها، بتمن ها، هری پاترها و مردهای عنکبوتی با جادوی رسانه ها از عالم خیال به دنیای واقعی راه می یابند و قهرمان زندگی ما می شوند. حتی دیگر شبکه های اجتماعی هم قادر هستند آدم هایی گمنام را اسطوره و الگوی زندگی روزمره ما کنند. نرگس کلباسی اگر قرن ها هم برای کودکان معلول و بی سرپرست هندی پدری و مادری می کرد تا زمانی که شبکه های اجتماعی مشکلش را جار نزده بودند، و حالا به برنامه ماه عسل دعوت نمی شد، «قهرمان» لقب نمی گرفت.
قهرمان سازی در دنیای امروز محصول انتخاب رسانه هاست. اگر انتخاب نشوی و نورافکن رسانه تو را بر صفحات نمایش برجسته نکند، شانه دیو سپید را هم بر زمین بمالی، گویی کاری نکرده ای کارستان. اگر چندین روز پوشش گسترده رسانه ای در ماجرای ساختمان پلاسکو نبود، آتش نشان ها کی قهرمان شهر و زندگی ما می شدند؟ چه بسیار ریزعلی خواجوی ها که مسافران قطاری را از سقوط نجات دادند و چه بسیار حسین فهمیده ها که جان شان زیر تانک دشمن سپر بلای یک ملت شد، اما نه در کتابی شرح حال زندگی شان رفت و نه در رسانه ای قصه فداکاری شان بازگو شد. و این بازی روزگار رسانه ای شده امروز است که گاهی قهرمان های واقعی نام شان گم می شود و آدم های توخالی اسطوره زندگی ما می شوند. گویا اعتبار فقط از آن چیزی است که از آینه رسانه به سوی ما انعکاس می یابد.
آنچه در دو شب برنامه ماه عسل دیدیم، معرفی قهرمانان دیگری به جامعه ایرانی بود که به درستی قهرمان واقعی زندگی خود بودند. از هیچ، همه چیز ساخته بودند و پیش از میدان رقابت ورزشی، شجاعت، مبارزه و جنگندگی را در عرصه زندگی تمرین کرده بودند. اما توجه داشته باشیم که فرایند قهرمان سازی در کارخانه رسانه ها همیشه اینگونه منطبق بر واقعیت نیست؛ آنها قادر هستند حتی از پوشال هم قهرمان بسازند.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

پنج کیلومتر تا جهنم!

فروردین۲۹

در هیاهوی رسانه ای انتخابات ریاست جمهوری و شعارهای فلانی بیا و فلانی برو٬ دادگاه جمهوری اسلامی حکمی را برای یک سریال تلویزیونی صادر کرد که بی سابقه بود. سازندگان و پخش کنندگان سریال تلویزیونی ماورایی پنج کیلومتر تا بهشت با شکایت خانواده پسر ده دوازده ساله ای که با پیروی از موضوع آن سریال خود را حلق آویز کرده بود تا روحش بتواند به مکان های مورد علاقه اش سر بزند٬ به پرداخت دیه محکوم شدند. این حکم بی سابقه برای دو گروه از جامعه از منظر سواد رسانه ای باید بسیار قابل تامل باشد.
گروه نخست سازندگان و پخش کنندگان سریال ها و برنامه های سینمایی و تلویزیونی هستند تا اعلام درجه بندی را در محصولات تولیدی خود جدی بگیرند. هر برنامه ای در هر ساعتی و برای هر مخاطبی نباید پخش شود. کودکان تخیل بالایی دارند و در غالب اوقات قادر به تشخیص واقعیت از خیال نیستند. آنها هر آنچه که در فیلم ها و کارتون ها می بینند را واقعیت تصور می کنند و از غوطه ور شدن در آن لذت می برند. اگر سازندگان و پخش کنندگان آن سریال کذایی فقط یک هشدار ساده پیش از پخش سریال می دادند تا کودکان زیر ۱۳ سال از تماشای آن پرهیز کنند حالا مسوولیت این ضایعه جبران ناپذیر بر عهده آنها نبود. لازم است سیاستگزاران رسانه ای خصوصا صداوسیما توجه دقیقی به کارشناسی محصولات شان برای درجه بندی پخش برای گروههای سنی داشته باشند تا از تکرار وقایع مشابه پیشگیری شود.
گروه دومی که باید این حکم برایشان قابل تامل باشد٬ والدین هستند. ما حاضر نیستیم فرزندان مان هر نوع خوراکی را بنوشند یا بخورند اما برای آنچه فکر و ذهن آنها مصرف می کند٬ هیچ فیلتری نداریم. هر فیلمی٬ هر سریال و برنامه و بازی رایانه ای را اجازه می دهیم مصرف کنند٬ بدون آنکه از عواقب تاثیرات کوتاه مدت و بلند مدت آن باخبر باشیم. هر آنچه برای ما مناسب است٬ لزوما برای آنها مطلوب نیست. حتی شما همین اخبار ساده تلویزیون خودمان را در نظر بگیرید. با این حجم از حوادث خشونت بار و اطلاع رسانی از جنگ و خون ریزی و کودک کشی در خبرهای معمولی٬ اخبار ساعت ۲۱ تلویزیون شبکه یک باید درجه بندی منفی ۱۳ داشته باشد٬ آنگاه ما از تاثیرات مخربی که این گونه اخبار و تصاویر بر روی بچه ها می گذارد اصلا باخبر نیستیم و حواس مان نیست آنها هم کنار ما نشسته اند و چشم و گوش شان دارد این اطلاعات را دریافت و ذهن شان آنها را در دنیای خودشان تفسیر می کند.
دنیای ذهنی بچه ها با دنیای واقعی ما فرق دارد. همانطور که در دنیای فیزیکی از آنها مراقبت و محافظت می کنیم٬ لازم است در دنیای ذهن و خیالات شان هم مراقب شان باشیم وگرنه آنها چند کیلومتر مانده تا بهشت٬ به سوی جهنم هدایت می شوند.
پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر مشده است.

از اِبی و ستار تا اسکندر کوتی!

دی۲۹

تولید فیلم ها و سریال هایی با محوریت تاریخ معاصر ایران همیشه درگیر چالش‌هایی با سیاستمداران، مورخان، جامعه‌شناسان و حتی عموم مردم بوده است. سریال «معمای شاه» هم از این قضیه مستثنی نیست. حرف و حدیث های بسیاری که بر سر روایت های تاریخی آن هست، کاملا طبیعی است. هر کس دیگری هر جور دیگری هم که می ساخت، همین حرف ها و نکته ها و حتی گاف ها از توی آن بیرون می آمد. تعجب من اما از این است که سازندگان این سریال تاریخی و یا سیاستگذاران بالادستی آنها، چند اصل بدیهی رسانه ای را از نظر دور داشته اند.
اگر این سریال را نه به عنوان یک اثر تلویزیونی و یا تاریخی بلکه به عنوان یک متن رسانه ای در نظر بگیریم، باید بدانیم که تفسیر مخاطب و بازنمایی آن در ذهن بیننده لزوما با آنچه در مخیله سیاستگذاران و یا سازندگان اثر می گذرد، یکسان نیست. تفسیر مخاطب از یک متن رسانه ای در وهله نخست بر اساس تجربه ها و ارزش های شخصی فرد و در مرتبه دوم در درون یک فرامتن یا بافت اجتماعیِ حاضر شکل می گیرد. مثال ساده اش می شود اینکه آهنگ «خالیِ» «ابی» را در درون یک کاباره و یا «شازده خانمِ» ستار را در جمع خانواده سلطنتی پخش می کنیم تا ابتذال افسارگسیخته آن دوران را به نسل های جدید نشان بدهیم، اما نتیجه اش می شود اینکه میزان دانلود همین آهنگ ها و ترانه ها در سایت های موسیقی به یکباره سر به فلک می کشد. مخاطب بر اساس ارزش های شخصی زمانه خویش و مقایسه با وضع موجود نسبت به آن قضاوت می کند. شاید نخستین سوالی که در ذهنش نقش ببندد این باشد که اگر این آهنگ ها و ترانه ها مبتذل است پس این حجم وحشتناک از ترانه های بی سروته خوانندگان مجاز امروزی با کنسرت های آنچنانی را باید چگونه توصیف کرد؟ قضاوت او بر مبنای دیده ها، شنیده ها و تجربه های موجود شکل می گیرد، بنابراین دیدن و شنیدن آن صحنه ها و قطعات برای او به جای حس ابتذال و یا تنفر، حس خوب «لذت» ایجاد می کند.
بگذارید یک مثال دیگر بزنم. طی چند سال اخیر موج وحشتناکی از اختلاس های بزرگ، فساد اداری، حقوق نجومی و…کشور ما را درنوردیده است. بافت اجتماعی موجود به عنوان یک فرامتن درگیر حاشیه های مربوط به این موج های رسانه ای در زمانه حاضر است. آن وقت ما در یک متن رسانه ای داریم یک فساد سیستمی مربوط به زمانه گذشته را روایت می کنیم. مخاطبِ حاضر در فضا و جو امروز چگونه می تواند با تفسیر ذهنی پدیدآورندگان آن اثر هم نوایی کند؟ وقتی مخاطب توان مقایسه دارد، آیا نشان دادن صرف یک سوژه متاخر برای رسیدن به تفسیر مطلوب کفایت می کند؟
حالا اگر از همه اینها بگذریم، اسکندر کوتی را در نقش شهید مفتح، کجای دلمان بگذاریم؟ وقتی مخاطب از یک شخص یک کلیشه ذهنی خاص دارد، آن شخص بعنوان یک بازیگر چگونه می تواند نقشی را ایفا کند که مختصات کاملا متفاوتی دارد؟ این نقش چگونه می تواند باورپذیر باشد و تفسیر مطلوب مورد نظر سازندگان سریال را ایجاد کند؟ وقتی یک گزارشگر فوتبال را فقط به دلیل شباهت چهره برای چنین نقشی انتخاب می کنیم، طبیعی است که با یک نگاه صرف هنری و تلویزیونی بسیاری از اصول بدیهی رسانه ای را زیر پا گذاشته ایم. اینجاست که حتی گریم امری مهم تر است تا رعایت اصول ساده رسانه ای.
«معمای شاه» شاید بتواند از برخی رویدادهای تاریخی برای نسل های تازه تر گره گشایی کند، اما مطمئن باشید که خود مقدمه ایجاد بسیاری معماهای ناگشوده دیگر در ذهن این نسل خواهد شد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

 

یک بحث دورهمی!

دی۸

فضا برجامی است. قانون داماتو تمدید شده و وتو نشده. همه موضع گرفته اند و بحث عهدشکنی ها و عدم اعتماد و سازش با امریکا داغ است. در چنین فضایی یکهو بینندگان برنامه دورهمی با حرف هایی از مجری برنامه روبرو می شوند که چندپهلو است و یکی از پهلوهایش را می توان به زلف اتفاقات جاری مملکت گره زد و جنجال آفرید. جناب مدیری فرمودند که: «جرات نقطه مقابل سازشکاری است که ما اسمش را می‌گذاریم عملکرد جنتلمنانه یا پاس دادن به هم برای بقا. اجرای خیلی چیزها نیاز به جرات دارد و کسانی که پرونده پاکی دارند جرات عبور از سازشکاری را دارند. یکی تصادف می‌کند هیچ کس به او کمک نمی‌کند چون می‌گویند شاید پای ما هم وارد ماجرا شود. بعد تصور کنید چگونه یک عده جرات کردند وارد عملیاتی بشوند که به آن ها گفته‌اند برگشتی در آن نیست. اگر ما بودیم چه کار می‌کردیم؟ امروز که شرایط کاملا عادی است جواب آن دل و جرات خارق العاده را با منفعت طلبی و سازشکاری‌ می‌دهیم. اگر جرات انجام بعضی کارها را ندارید پس چرا پست‌هایی را می‌گیرید که انجام وظایفش دل و جرات می‌خواهد؟»

از این جنجال تازه رسانه ای دو نکته مهم در حوزه سواد رسانه ای می توان آموخت:

۱- هر پیام رسانه ای در قالب بافت اجتماعی موجود توسط مخاطب فهم و تفسیر می شود. می دانیم که برنامه دورهمی یک برنامه زنده نیست و قسمت هایی که هم اکنون پخش می شود نیز مدت ها قبل ضبط شده اند، زمانی که اصلا بحث های برجامی اخیر پیش نیامده بود. برخی از مخاطبان برنامه با شنیدن این حرف ها گفته اند که جناب مدیری خواسته اند که برای خودشیرینی یا هرچه که اسمش را بگذارید، به دولت یازدم، برجام، جناب آقای ظریف و سیاست خارجی دولت خرده بگیرند.آیا اگر این برنامه و آن پلاتو کذایی همان موقع ضبط برنامه پخش شده بود باز هم ما چنین تفسیری از آن داشتیم؟ اگر این برنامه یک سال دیگر تکرار شود آیا آن موقع هم می شود چنین برداشتی از آن کرد؟ بنابراین فارغ از متن، فرامتن های موجود در زمان حاضر مهمترین عامل برای تفسیر پیام در ذهن مخاطب است.

۲- ما در مطالعات رسانه ای مفهومی داریم به نام تلقی. تلقی، پنداری است که ما مثل تار عنکبوت دور واژه ها و سوژه ها می تنیم. بخش عمده ای از این تار عنکبوت ذهنی ما دارای منابع رسانه ای است. شما وقتی می گویید این جنس چینی است، بلافاصله در ذهن مخاطب جنس ارزان و بی کیفیت نقش می بندد و یا تلقی ما از یک گوشی اپل، کلاس بالای دارنده آن است. اینگونه معانی محصول تبلیغات  و یا القائات رسانه ای است. درحالی که در واقعیت جنس چینی با کیفیت هم موجود است و گوشی اپل هم ممکن است اصلا کارایی لازم را برای ما نداشته باشد. اصلا حتی بخش عمده ای از همین گوشی اپل در چین تولید می شود. تلقی ما از واژه سازشکار هم دارای چنین قواعدی است. ممکن است گوینده اصلا منظور خاصی نداشته باشد اما سازش در ادبیات رسانه ای موجود تلقی خاصی برای خود ایجاد کرده که در ذهن مخاطب خواه ناخواه به افراد خاصی ارجاع داده می شود.

بافت و تلقی دو عامل مهم برای تفسیر پیام هستند. خیلی مهم نیست که ما چه تفسیری داریم، مهم این است که بدانیم بر پایه همین عوامل تفسیر ما با دیگری فرق خواهد داشت و طبیعتا هیچ کدام نمی تواند دلیلی بر نادرستی دیگری باشد و طبیعتا هر دو تفسیر نمی تواند بر واقعیت ذهنی گوینده یا سازنده پیام منطبق باشد. به تفسیرهای هم احترام بگزاریم وگرنه شکاف های بزرگ بین ما و دیگری دقیقا از همین ترک های کوچک آغاز می شود. شکاف هایی که مانع بزرگی است برای مفاهمه و گفتگو و عاملی است برای خشونت و نفی.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

یک زرشک طلایی تقدیم به خودمان…

خرداد۱

اجازه بدهید همه چیز را باور کنیم. یعنی بپذیریم که با فردی قرارداد بسته شده و آن شخص بعنوان هنرور در یک برنامه تلویزیونی شرکت کرده و در یک آیتم نمایشی اجازه داده که مجری مشهور برنامه هرجور می خواهد با او رفتار کند. همه ابهامات ماجرا را هم دور بریزیم و قبول کنیم که آن پشت صحنه ها واقعا پشتِ صحنه بوده نه یک نمایش دیگر بعد از پخش برنامه؛ و با این حساب گناه برنامه اکسیر و متولیان و مجری اش را در مورد تمسخر و توهین به شرکت کننده برنامه کاملا پاک کنیم. اما فاجعه دقیقا از همین جا آغاز می شود؛ آمده ایم ابرویش را درست کنیم زده ایم چشمش را هم کور کرده ایم. آیا اعتراف به «فریب» در بزرگترین و انحصاری ترین رسانه مملکت ما آشکارتر از این هم می شود؟ گناه تمسخر و توهین به شخصیت انسانی طرف مقابل را می شوییم به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن اعتماد مخاطب؟ به بهای اعتراف به تلاش برای فریب بیننده و واقعی جلوه دادن یک امر نمایشی؟
مخاطبان گرامی! بگذارید ما رسانه ای ها این اعتراف را کامل کنیم. لطفا چشم هایتان را باز کنید. واقعیت رسانه در روزگار ما همین است. نمونه هایی از این دست قبل تر از این هم سروصداهای زیادی به پا کرده بود. دو فیلم تبلیغاتی کاندیداهای مشهور در انتخابات ریاست جمهوری نیز با حاشیه هایی از این دست روبرو شدند. در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ یکی از فیلم های تبلیغاتی درواقع میزگردی بود با حضور جوانان که دختر جوانی در یکی از نقاط حساس فیلم نقشی تاثیرگذار ایفا می کرد. همه چیز واقعی به نظر می آمد اما فیلم، در واقع یک نوع «میزگردنمایی» بود. در انتخابات سال ۸۸ هم در یکی از فیلم های تبلیغاتی زن جوانی در اتوبوس روبروی کاندیدای موردنظر انتقادات زیادی را به وضعیت اجتماعی کشور وارد ساخت که رقبا معتقد بودند آن صحنه کاملا کارگردانی شده و به اصطلاح خودجوش نبوده است.
میزگردنمایی، زنده نمایی و حالا نمایش نمایی همه تکنیک هایی است برای اینکه شمای مخاطب اعتقاد و باور بیشتری به پیام رسانه ای تولید شده پیدا کنید. من شخصا ترجیح می دادم عوامل برنامه اکسیر – حتی اگر نمایشی درکار بوده- می پذیرفتند که در برخورد با شان و شخصیت انسانی شرکت کننده موردنظر قصور کرده اند تا اینکه یک جریان واقعی را نمایشی جلوه بدهند. آقایان و خانم های همکار! متاسفانه ما دست خودمان را برای مخاطب رو کرده ایم! یک زرشک طلایی تقدیم به خودمان…

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

کارتون های بی پدر و مادر

اردیبهشت۱۴

«شما یادتون نمیاد» اما قدیم ها کارتون های تلویزیونی صفای دیگری داشت. هاچ زنبور عسل مدام دنبال مادرش می گشت و آخرش نفهمیدیم که پیدا کرد یا نه. نیک و نیکو هم ماجراهای خودشان را داشتند اما مادرشان توی کندو آنها را می پایید. ای کیو سان هم اگرچه توی معبد ریاضت می کشید اما مادرش از دور هوایش را داشت. خانواده دکتر ارنست که واقعا خانواده کاملی بود. در سخت ترین شرایط زندگی کردند و امیدشان را از دست ندادند. خواهران کارتون زنان کوچک که مملو از عشق و محبت خانوادگی بود. حتی پینوکیو هم که آدم نبود، برای خودش پدر ژپتو را داشت. اما حالا کارتون های بچه های این روزی را ببینید، مملو از موجودات عجیب و غریبی هستند که هیچ رگ و ریشه ای ندارند. باب اسفنجی، قهرمان این روزهای کودکان ما نه پدری دارد و نه مادری؛ بچه اش هم گویا حلزون سالخورده ای بیش نیست. از روابط خانوادگی در کارتون های روزگار جدید متاسفانه نشانی وجود ندارد. آن وقت فکرش را بکنید بچه های روزگار ما چگونه باید مفهوم بزرگی به نام خانواده را درک کنند.
تلویزیون در روزگار ما آن یال و کوپال سابق را ندارد با این حال برای دنیای خیالی بچه ها هنوز هم رسانه بسیار تاثیرگزاری است. کارتون به عنوان یک ژانر هنری- رسانه ای تمامی ذهنیت آینده کودکان را می سازد، آیا مراقب هستیم که بدانیم بچه های ما با چه ذهنی برای زندگی آینده آماده می شوند؟ واقعا این کارتون های بی پدر و مادر چه مفاهیمی را در ذهن نسل آینده ما می کارند؟

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

رسانه آمپول نیست!

اسفند۱۷

آمپول فقط مختص پزشک ها نیست، رسانه ها هم آمپول دارند. اصلا یکی از نظریه های بزرگ دنیای رسانه ها در چهل پنجاه سال پیش بر مبنای عملکرد همین آمپول هایی شبیه سازی شده، که هنوز هم اغلب ما از شنیدن نام آن رعشه ای به تن مان می افتد. اسمش هست: نظریه تزریقی. مخلص کلام آن هم این است که پیام های رسانه ای می تواند به طور مستقیم و فوری بر مخاطب اثر بگذارد، یعنی اینکه رسانه قادر است مثل یک سرنگ محتوای مورد نظر خود را به مخاطب تزریق کند و انتظار داشته باشد که مخاطب هم تحت تاثیر پیام همان کاری را انجام دهد که فرستنده پیام می خواهد. شاید بر حسب شرایط اجتماعی آن روزگار و انحصار رسانه ای موجود این حرف چندان پربیراه نبوده باشد اما به نظر شما در زمانه فعلی با تکثر رسانه های دنیای جدید و توزیع قدرت رسانه ای در میان عموم مردم چنین سخنی تا چه اندازه می تواند درست باشد؟
مطمئنا تاثیر رسانه بر مخاطب به دلیل ضریب نفوذ بالای آنها، در روزگار فعلی بسیار افزایش یافته است اما به همان میزان هم قدرت انتخاب مخاطب در گزینش رسانه ها و تاثیر تجربیات و ارزش های زمینه ای بر روی تفسیر او از پیام دریافت شده هم کاملا با قبل تفاوت پیدا کرده است. به همین دلیل هم نظریه های رسانه ای جدید برای مخاطب نقش فعال تری درنظر گرفته اند. این موضوع شاید خیلی ساده به نظر برسد اما باور کنید بسیاری از افراد سیاستگذار در حوزه رسانه ها و همچنین مسئولان برخی از رسانه های تاثیرگذار در کشور ما همچنان در میانه دهه پنجاه و شصت میلادی به سر می برند و فکر می کنند هرآنچه آنها و رسانه در اختیارشان می گویند، مخاطب به آنها عمل می کند.
برای یک بار دیگر نمونه هایی از این رویداد را در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان شاهد بودیم. بطور مثال یک رسانه مغرض خارجی در یکی از برنامه های خود خیلی گذرا پیشنهاد داد که بهتر است مردم در ایران به فلان شخص یا گروه رای بدهند. آن وقت یک حجم عظیم از پیام های رسانه ای در پرنفوذترین رسانه تصویری ما شکل گرفت تا نشان بدهد که آن رسانه چه گفته و ما بهتر است برخلاف آن عمل کنیم. اصرار بیش از اندازه بر این موضوع در طیف وسیعی از رسانه های همسو به درستی نشان می داد که هنوز هم خیلی ها گمان می کنند مردم مطابق حرف رسانه ها عمل می کنند. این درحالی بود که طیفی در این انتخابات تمام کرسی های تهران را از آن خود کرد که به نسبت گروه مقابل از فضای رسانه ای بسیار کمتری بهره می برد. مردم به آن گروه و اشخاص رای دادند، اما نه به خاطر همسویی با آن رسانه خارجی و نه به خاطر لجاجت با رقیب داخلی اش؛ فقط به خاطر اینکه آنها تصمیم خود را خیلی وقت پیشتر گرفته بودند، پیشتر از آنکه تبلیغاتی برای انتخابات شروع شود.
رسانه در شرایط فعلی ما بیشتر از گذشته نقشی شبیه کاتالیزور(شتاب دهنده) پیدا کرده است. در این شرایط لزوما فرایندهای اجتماعی بوسیله رسانه ها بوجود نمی آیند بلکه شتاب می گیرند. وقتی بستر اجتماعی برای انجام یک فعل مهیا باشد، هیچ قدرت رسانه ای نمی تواند جلوی آن را بگیرد. اگر این نکته ظریف را درنیابیم، اشتباهات بعدی ممکن است خطرناک تر از این باشد.
پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

فیتیله، رسانه تعطیله! (سواد رسانه ای-۳۴)

آذر۲

رسانه آدم را در ذهن دیگران تکثیر می کند. وقتی تکثیر شدی به تعداد آدم هایی که تو را می شناسند بزرگ می شوی، شهره شهر می گردی و خیلی ها دور و برت می گردند. شاید این در وهله اول خیلی به کام آدمیزاد شیرین باشد اما در پشت پرده ماجرا شیرینی های زیادی را هم از زبان تو دور می کند. دو حادثه رسانه ای برای آدم های معروف تلویزیونی در یکی دو هفته اخیر در عمق ماجرای خویش نشان داد که شهرت رسانه ای تا چه اندازه می تواند لذت های ساده زندگی را از دارندگانش بستاند.

شاید برای شما رفتن به یک مهمانی خانوادگی خصوصی و یا تماشای بازی تیم فوتبال محبوبت در یک کافی شاپ معمولی امر ساده ای باشد. شاید حتی شادی پس از گل و کری خواندن برای مربی تیم حریف هم بتواند در زمره لذت های زندگی شما قرار بگیرد اما یک مجری معروف تلویزیونی «حق» ندارد چنین لذتی را بچشد. جک گفتن و شنیدن – این لذت بزرگ زندگی ما ایرانی ها(!)- هم اگرچه برای همگان قابل چشیدن است اما شما به عنوان عموهای فیتیله ای همیشه باید حدومرزها را تحت هر شرایطی نگه دارید. شما به تعداد تلویزیون های موجود در خانه ها تکثیر شده اید، بزرگ شده اید، معروف شده اید پس دیگر مجاز به انجام هرکاری نیستید. هر لحظه و هرجایی ممکن است سوزنی از دوست یا دشمن شما را بترکاند. اضطرابِ زیستن در چنین شرایطی که همیشه باید مراقب همه چیز بود، آیا به لذت شیرین داشتن شهرت می ارزد؟

شاید کمی بدبینانه باشد اما برای من ماجرای شهرت رسانه ای به همان تبلیغ معروف پفک نمکی در دهه شصت می ماند. همان که اژدها از حسنی می پرسید که کجا می روی؟ و او هم پاسخ می داد که :« دارم میرم به مهمونی/ خونه مادربزرگ/ بخورم پفک نمکی/ چاق بشم چله بشم/ بعد میام تو منو بخور!» و یا همان داستان معروف کدو قلقله زن که پیرزن همه حیوانات جنگل را با وعده اینکه اگر بگذارند به خانه دخترش برود چاق و چله می شود و بعد که برمی گردد آنها گوشت بیشتری برای خوردن دارند، سرکار می گذاشت و بعد مجبور شد که توی یک کدو خودش را برای برگشتن به خانه قایم کند و قل زنان از کنار حیواناتی که سرکارشان گذاشته بگذرد. این ماجرا حتی به آن داستان معروف خارجی که جادوگر جنگل به بچه های زندانی اش مدام غذاهای خوشمزه می داد تا برای خورده شدن – بی آنکه از چنین هدفی آگاه باشند- چاق و چله تر شوند، هم بی شباهت نیست. رسانه گاهی ابزاری برای چاق و چله کردن ماست، و این لزوما اتفاق خوبی نیست. نه اینکه چاق و چله شدن بد باشد، بلکه اگر چاق و چله شدیم باید بدانیم که ممکن است یا برای خورده شدن استعداد بیشتری پیدا می کنیم و یا مجبور باشیم مدام خودمان را توی کدوهای دنیای امروزی قایم کنیم. «خونه مادربزرگه» هزارتا قصه و کلی غذاهای خوشمزه دارد، اما شاید برای حسنی قصه ها همیشه نتیجه مطلوبی به دنبال نداشته باشد. گاهی وقت ها به جای جمعه ها باید رسانه را تعطیل کرد!

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

“مرتضی پاشایی” چرا بزرگ شد؟

آبان۲۶

برای مرتضی پاشایی احترام زیادی قائل هستم. اصلا جز اولین آدم های مطبوعاتی بودم که او را جز ستاره های آینده موسیقی ایران قلمداد کردم، آن هم پیش از آنکه حتی قطعه ای مجاز داشته باشد. (اسناد مطبوعاتی اش هم موجود است!) اما به نظرم او واقعا پیش از مرگ به این اندازه در افکار عمومی جامعه ایرانی «بزرگ» نبود. اما چرا اینقدر «بزرگ» و عزیز شد؟ تقدیر و مشیت خداوند قطعا دلیل بی چون و چرایی برای آن است. هیچ کس جز او نمی تواند مقدرات را طوری بچیند که کسی چنین عزتمند (و یا در مواردی دیگر خوار و حقیر) از مدار حیات خارج شود. اما بیایید کاملا دنیوی به این موضوع نگاه کنیم. علی القاعده شخصی با یکی دو سال فعالیت رسمی هنری و تعدادی نه چندان زیاد اثر قابل توجه، بدون داشتن فاکتورهای معمول سلبریتی سازی (مثل قیافه جذاب و فوتوژنیک، زندگی پرحاشیه و …) نباید با چنین اقبالی از سوی افکار عمومی روبرو می شد. کافی است مقایسه کوچکی بین او و مرحوم ناصر حجازی انجام بدهید. بدون آنکه یک عمر فعالیت کاری و حاشیه های عجیب و غریب پشت سر گذاشته باشد، بدون آنکه در هنگام مرگ برنامه نودی درکار باشد که به یادش رکورد پیامک بشکند، در بی اعتنایی محض تلویزیون و بسیاری از محافل رسمی مطبوعاتی کار به جایی رسید که حتی نتوانستند پیکر او را روزانه دفن کنند. چه چیزی یک جوان سی ساله را بر چنین قله ای می نشاند؟ پاسخ های من به این سوال موارد زیر است.

۱-   با نسل تازه ای روبرو هستیم که رفتارها و قواعد خاص خودش را دارد. به سبک خودش زندگی می کند و فرایند آرمان سازی هایش به کلی با نسل های پیشین متفاوت است. به شدت تکنولوژی محور است و لزوما به هنجارهای معمول نسل های قبلی هم تن نمی دهد. به دنبال آزادی و لذت بیشتری در زندگی است و بسیار بیشتر از نسل های قبلی تحت تاثیر دنیای ستاره هاست. این نسل جدید علی القاعده می خواهد “بت” های خودش را هم برای ستایش و پرستیدن داشته باشد. برایش “شریعتی” و “شجریان” و “حجازی” و امثالهم متعلق به نسل های گذشته اند. می خواهد بتی را در کعبه آمال و آرزوهایش بگذارد که دست ساخته خودش باشد. مرتضی پاشایی را چنین نسلی “بت” کرد. یک بار دیگر به آنها که جلوی بیمارستان صف کشیدند و آواز خواندند، آنها که در پارک ها شمع روشن کردند، آنها که تی شرت پاشایی پوشیدند و در مراسم تشییع حاضر شدند، نگاهی دوباره بیاندازید. آنها به قول معروف “تین ایجر” هایی بودند که پیشگام این جریان شدند و بزرگترها را هم با خود و خواننده محبوب شان هم نوا کردند.

۲-   در ذات بشر “احساس” همیشه قدرتمند تر از عقلانیت بوده است. هرچیزی که بتواند بیشتر این قوه حساس را تحریک کند، زودتر و بیشتر به مقصود می رسد. در ماجرای مرگ مرتضی پاشایی همه عوامل احساسی که بتواند توده مردم را به هم نوایی و همذات پنداری بیشتری بکشاند، موجود بود. آهنگ های سراسر احساسی و غمگین او یکی از این عوامل بود که حس همذات پنداری بیشتری را ایجاد می کرد.  ( فرض کنید او خواننده ای بسیار معروف بود ولی آهنگ هایی بسیار شاد و ریتمیک داشت، آیا در چنین واقعه ای مردم می توانستند آهنگ های او را دسته جمعی زمزمه کنند و به قول معروف با آنها “حس” بگیرند؟) دومین عامل پدیده ای است به نام “مرگ جوان” که در فرهنگ ما بسیار متاثرکننده است. معمولا بسیاری از مردم در میان نزدیکان و دوستان خود با چنین واقعه ای روبرو شده اند و در چنین هنگامه ای به طور ناخودآگاه به یاد آن می افتند. هیچ کس برای افراد سالخورده در کوچه و خیابان بنر دو متری نمی زند، چرا که معتقدند ناکام از دنیا نرفت. اصلا فلسفه “حجله” گذاری برهمین مبناست. حجله جایی است که ما از دنیا “کام” می گیریم، محلی است برای چشیدن یک لذت دنیوی. جوانِ لذت نبرده و ناکام مستحق توجه بیشتری است و تاثربرانگیزتر است. (فرض کنید مرتضی پاشایی بعد از یک عمر سابقه هنری خیره کننده، از دنیا می رفت. بعید بود با چنین بدرقه ای راهی سرای دیگر شود) سومین عاملی که فضای احساسی جامعه ما را تحریک کرد، واژه ای بود که بارمعنایی اش لرزه ای بر اندام انسان می اندازد:”سرطان”. یک مرگ سخت و جانکاه که گاه حتی برای دشمن خود نیز نمی توانیم آن را طلب کنیم. با روند فعلی افزایش این بیماری کشنده، افراد زیادی هستند که در میان اطرافیان وخانواده خود چنین مصیبتی را چشیده اند، پس همذات پنداری احساسی بیشتری با واقعه پیش روی می کنند. (فرض کنید مرتضی پاشایی با همین میزان معروفیت و شناخت افکار عمومی از او، در یک حادثه رانندگی جان می باخت. مطمئنا تصور نمی رفت که چنین جریانی را برانگیزد.)

۳-   کژکارکرد رسانه های رسمی، یکی دیگر از دلایل عمده شکل گیری پدیده ای به نام “مرتضی پاشایی” بود. مسئولان بسیاری از این رسانه ها انگار اصلا در این مملکت زندگی نمی کنند. آنها در فضایی ایزوله تصور می کنند هر آنچه که در مجاری رسمی جریان دارد در ذهن افکار عمومی هم همان می گذرد. (به همین خاطر است که تیترهای صفحه اول بسیاری از روزنامه های ما شبیه به هم و از روز قبل قابل حدس است) مدیران و مسئولان صدا و سیما که به کلی از قافله عقب افتاده اند. تنها با مرور سرسری اتفاقات قبل از روز واقعه در محافل خبری و شبکه های اجتماعی به راحتی می شد حدس زد که چنانچه این جریان به مرگ بیانجامد ما با چند درجه “تب اجتماعی” روبرو خواهیم شد. روز، “جمعه” بود و همه در خواب غفلت. موجی عظیم آمد و آنها حتی خبر نشدند. همین بی اعتنایی محض، باعث شد تا مجاری غیر رسمی خبری قدرت تاثیرگذاری بیشتری پیدا کنند. شما کافی است به همان شایعه ای که حوالی ظهر جمعه گوشی به گوشی چرخید، دوباره توجه کنید. شایعه حاوی خبری مبنی بر پخش برنامه ای مشابه ماه عسل در فلان ساعت شب با اجرای احسان علیخانی بود. این یعنی اینکه انتظار افکار عمومی این بود که حداقل در این فضای احساسی محملی برای گردهمایی مجازی و خالی کردن انرژی احساسی خود بیابند. اما نتیجه چه بود؟ یک زیرنویس خشک و خالی و ادامه کنداکتور برنامه ها، مطابق تنظیم قبلی. طبیعی است وقتی افکار عمومی پاسخ مناسبی به انتظارات خود نمی بیند، خودش دست به کار شود. در هنگامه ای که یک برنامه ساده تلویزیونی می توانست همه را در خانه ها بنشاند و اطلاعات ساده ای برای روشن شدن ماجرا و خبرهای بعدی بدهد، فقدان آن کمک کرد تا مردم در اقصی نقاط کشور به مراکز عمومی بریزند و احساسات برانگیخته شده خود را خالی کنند. همین بی اعتنایی با دوز کمتری در روز بعد هم ادامه یافت. در حالی که چنین موج هیجان انگیزی در میان مردم وجود داشت، جز یکی دو تا روزنامه ورزشی و عمومی هیچ مطبعه دیگری آن را برجسته نکرد. بعضی ها در گوشه و کنار صفحه اول خود تیترهای کوچکی زدند و تعدادی حتی اشاره ای هم به واقعه نکردند. نتیجه چه شد؟ مردم خودشان “برجسته” کردند آن چیزی را که رسانه ها اهمیتی درخور آن، بدان نداده بودند. رسانه های رسمی تنها زمانی سعی کردند خودشان را به این قافله برسانند که شتر حادثه رم کرده بود. تنها در این واقعه عجیب باید بر پدر و خانواده ارجمند مرتضی پاشایی آفرین گفت که نگذاشت در بحبوحه کژکارکردی رسانه های رسمی داخلی، محافل رسانه ای معارض خارجی قافله سالار این کاروان شوند. آن بیانیه هوشمند بلافاصله پس از مرگ، روضه خواندن بر پیکر پسر توسط پدر و پوشاندن تابوت با پرچم مقدس کشورمان جلوی موج سواری بسیاری از محافل رسانه ای معارض خارجی را گرفت و نگذاشت این مسئله ساده به مشکلی بزرگ و امنیتی برای نظام جمهوری اسلامی تبدیل شود.

پی نوشت: این یادداشت سه روز بعد از مرگ مرتضی پاشایی به عنوان تیتر یک روزنامه هفت صبح چاپ شد.

« مطالب قدیمی تر