پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

احمدی نژاد، پادشاه لسوتو و موگرینی ندیده ها!

مرداد۲۲

احمدی نژاد جایش را عوض کرد. این یکی از خبرهای مهم مراسم روز تنفیذ ریاست جمهوری بود. علت چه بود؟ کلی گمانه زنی و تفسیر و تحلیل روی خروجی سایت های خبری رفت. وقتی حداد عادل هم نگاهش را از جهانگیری دزدید، فضای شبکه های اجتماعی رونقی دوباره گرفت. از این دست خبرهای حاشیه ساز در مراسم تنفیذ و تحلیف بسیار بود. درحالی که هر دو مجلس تحت سلطه چشمان تیزبین دوربین های عکاسی و خبری و موبایل های خبرنگاران و افراد حاضر بود، خمیازه میرسلیم، چرت پزشکیان و نعمت زاده، خواب موگابه، سرک کشیدن کریم باقری توی موبایل علی پروین و آدامس جویدن های سردار دهقان بیش از اصل ماجرا دیده و مخابره شد. پادشاه لسوتو و تنی چند از روسای کشورهای ناشناخته هم بیشتر از حضور ۱۳۰ هیات نمایندگی از کشورهای جهان دیده شده و یا حتی گاهی مورد تمسخر قرار گرفتند.
در این میان تعدادی نماینده موگرینی ندیده هم اسیر شکار لحظه های دوربین های عکاسان شدند. گویا آنها نمی دانستند که معصیت در محضر رسانه چه عواقبی دارد. سلفی دردسرساز آنها را تقریبا همه به جز امیرحسین مقصودلو(ملقب به تتلو) تقبیح کردند. بزرگترین وفاق ملی در عرصه سیاسیون طی یکی دو دهه اخیر شکل گرفت که از چپ و راست گرفته تا بالا و پایین و حتی خود نمایندگان سلفی بگیر در نادرستی این رویداد وحدت نظر داشتند. اگرچه که بعد تر با برچسب زدن یک گروه سیاسی خاص به این واقعه و سواستفاده برای کوبیدن رقیب این وفاق ملی کمی دچار خدشه شد، اما چیزی از ارزش های آن کم نمی کند!
جهان امروز عرصه شورش حاشیه علیه متن است. در رویدادهای بزرگ هیاهوی فرع، اصل ماجرا را زیر سوال می برد. گاهی وقت ها این آش آنقدر شور می شود که شیرینی و حلاوت برخی دستاوردهای مرتبط با رویداد هم به تلخی می گراید. حالا نه از توصیه های رهبری به رییس جمهور در متن حکم تنفیذ خبر چندانی هست، نه نطق های منطقی رییس جمهور تحلیل می شود، نه حضور ۱۳۰ هیات خارجی در هیاهوی ایران هراسی دنیای غرب، چندان به چشم می آید و نه نمایش وفاق ملی و همگرایی گروههای سیاسی برجسته می شود. مهم رفتار دوراز شان چند نماینده و عکس های سلفی آنان با سرکار خانم موگرینی است. باید بدانیم این نماینده ها از چه جناحی هستند. طرح و کاریکاتور بکشیم، جوک بسازیم و تیتر یک روزنامه ها و رسانه هایمان را جور کنیم و بعضا حتی خوشحال باشیم که رسانه های بین المللی به جای برجسته سازی حضور نمایندگان مختلف کشورهای جهان در مجلس شورای اسلامی ما، ذوق زدگی چند نماینده مجلس را در بوق هایشان بدمند. گویا دیگر در روزگار کلاغان قیل و قال پرست، متن هم مرده است. لطفا یکی پیام تسلیتی برای روزنامه ها بفرستد و یا حداقل آگهی ترحیمی بر در و دیوار بچسباند.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

شنبه «خر» نبود!

مرداد۱۷

برای ما ایرانی ها به سبک و سیاق کودکی هایمان، روز شنبه همیشه «خر» است. بعد از دو روز «خواب نوشین بامداد رحیل» رفتن به مدرسه و سر کار گویا عذابی است الیم. گاهی حتی دلگیری غروب های روز جمعه هم ریشه در طلوع های روز شنبه دارد. اما این یکی شنبه واقعا خر نبود. از آن روزهایی بود که حسابی انتظارش را می کشیدیم و حتی بسیاری تا رویِ ماهِ صبحِ شنبه را ندیدند، جمعه شب خواب به چشم شان نیامد. چه بسیار رای دهندگان که از تیتر برخی روزنامه ها در روز شنبه ترسیدند و پای صندوق رای آمدند و چه بسیار ایرانیان در غربت که کیلومترها پشت فرمان نشستند تا دورادور در تعیین سرنوشت روز شنبه سهیم باشند. حتی رییس جمهور منتخب هم منتظر بود تا شنبه ای بعد از جمعه بیاید و برای شستن صورت رقبا آب و صابون ببرد.
ما برای روز شنبه «صف» ها کشیدیم و «صبر»ها به خرج دادیم. در حالت عادی اگر ده دقیقه توی صف نان معطل می شدیم، گوش فلک را ناشنوا می کردیم اما پنج ساعت توی صف رای نشستیم، ایستادیم، تحمل کردیم و دم نزدیم. در طولانی ترین ماراتن تبلیغات انتخاباتی هر گوشی موبایل ما برای خودش به تنهایی یک ستاد انتخابات بود. ما از پای ننشستیم تا یکی را به سبد رای کاندیدای محبوب خود اضافه کنیم. ما هر کدام برای خودمان یک جور «محمدجواد ظریف» بودیم تا تحریم کنندگان را برای شکستن تحریم انتخابات قانع کنیم.
منتظران روز شنبه با «مجاهدان روز شنبه» فرق داشتند. تهران هم در روز جمعه دوباره فتح شد. این بار از ستارخان و باقرخان و مجاهدان روز جمعه در میدان بهارستان خبری نبود؛ این منتظرانِ روزِ شنبه بودند که تا خیابان بهشت هم پیش رفتند.
برای امتحان نهایی در یک روز تعطیل همه کاری کردیم تا صبح روز بعد شرمنده آیندگان خود نباشیم. عاقبت شنبه آمد و هوای آخر اردیبهشت همان گونه که حضرت حافظ فرموده بود، روحانی بود. نتیجه به مذاق عده ای از ما خوش نیامد اما چون همه به قدر وسع کوشیده بودند، «نظام» و «مردم» مراد خود را گرفتند.
شنبه سی ام اردیبهشت ماه جلالی سال هزار و سیصد و نود وشش دیگر برای ما «خر» نبود. از نشستن باطل به راه بادیه رفتیم و به بهشت رسیدیم. طوطی جان مان را آزاد کردیم تا در مسیر لب ِ مقصود، از بهر پسته بیاید و بر شکر بیفتد. حالا از روز شنبه، یکی دو روزی گذشته. آب ها از آسیا افتاده و مشت های آسمان کوب قوی کمی وا شده است. بد نیست یک بار دیگر همه مجاهدت های یک ماه گذشته را مرور کنید. از این دست «شنبه» ها در زندگی ما کم نیستند. اگر برای هر کدام به همین میزان فلک را سقف بشکافیم؛ طرحی نو انداخته نمی شود؟

این یادداشت چند روز پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات دوازدهم در روزنامه هفت صبح منتشر شده است.

تنها تتلو ست که می ماند!

مرداد۱۷

قطار انتخابات دوازدهمین دوره ریاست جمهوری بالاخره به ایستگاه پایانی رسید تا مردم با انتخاب حسن روحانی، دولت تدبیروامید را تمدید کنند. قطعا این انتخابات بزرگ که سهم ویژه ای در آینده نظام جمهوری اسلامی خواهد داشت، مثل همه دوره های گذشته برنده ها و بازنده هایی داشته است. اگر بخواهیم دور از حوزه سیاست، برنده ها و بازنده های این انتخابات را در سپهر فعالیت های رسانه ای انتخاب کنیم، قطعا پیروز بزرگ میدان شبکه های اجتماعی و بازنده اصلی رادیو و تلویزیون بود.
این انتخابات نشان داد که رسانه یکطرفه ای مثل رادیو و تلویزیون در عرصه ظهور رسانه های تعاملی حرف چندانی برای گفتن ندارد و اگر برهمین مبنا پوست اندازی نکند، بازیگری خود در عرصه رسانه را به کلی از دست خواهد داد. سه ضلع تلگرام، اینستاگرام و توئیتر هر کدام با قابلیت های منحصر به فرد خود گوی سبقت را از رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و خبرگزاری ها ربودند. اعلام میانگین دوونیم میلیارد صفحه تولید محتوای چندرسانه ای بصورت روزانه در فضای مجازی بویژه تلگرام و اینستاگرام رقمی به مراتب بیشتر از حجم دیتای تولید شده در تمام شبکه های رادیو و تلویزیون طی ماه پایانی انتخابات ریاست جمهوری است. اگر تقریبا صفر تومان هزینه تولید و انتشار محتوا در شبکه های اجتماعی را با گردش مالی سالانه رسانه بزرگی چون تلویزیون مقایسه کنید، به راحتی در می یابید که مقرون به صرفه ترین حالت این است که کرکره رادیو و تلویزیون را پایین بکشیم. اما این آیا این رسانه جدید تعاملی، فراگیر، ارزان و همه جا در دسترس؛ ایده آل هم هست؟
توجه شما را به خبری جلب می کنم که در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری چندان دیده نشد. «ایوان ویلیامز»، مدیر عامل سابق و یکی از بنیانگذاران توئیتر، به علت نقشی که این وب‌سایت پیام رسان ممکن است در پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ایفاء کرده باشد، عذرخواهی کرد. او در مصاحبه ای با نیویورک تایمز گفته است: « اگر صحت داشته باشد که بدون وجود توئیتر، ترامپ هم رئیس جمهور نمی شد؛ در این صورت، متأسفم و عذرخواهی می‌کنم.»
ترامپ مدت ها پیش از اعلام اینکه قصد دارد نامزد حزب جمهوری خواه در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شود، یکی از کاربران فعال و پر کارِ توئیتر شناخته می‌شد و درحالی که تمام فضای رسانه ای امریکا علیه او کار می کرد، تنها ابزار بزرگ اطلاع رسانی اش توئیتر بود. به همین خاطر هم ترامپ دو ماه پیش اشاره کرده بود که توئیتر در پیروزی انتخاباتی او نقش مهمی داشته است.
تردید ندارم که جریان آزاد اطلاعات، شفافیت و عدالت بیشتری را به دنبال خواهد داشت اما برای چالش های آن در زندگی روزمره انسان امروز هم باید چاره ای اندیشید. درست است که آن دستفروش خرم آبادی و آن رفتگر رشتی بدون ظهور شبکه های اجتماعی امکان چندانی برای رسیدن به کرسی های شورای شهر نداشتند و یا «میرزاآقا»ی اردبیلی اصلا مجالی برای دیده شدن نمی یافت، اما متاسفانه در این عرصه به ظاهر آزاد و عادلانه به همان میزان که آگاهی امکان گسترش دارد، ابتذال و سطحی شدگی هم مجال رشد دارند؛ از یکسو موجودی به نام ترامپ می تواند ظهور کند و از سوی دیگر تنها پدیده ای چون تتلو است که می تواند در عرصه باقی بماند. در گستره زمان روحانی و رئیسی هر دو رفتنی اند؛ آنچه باقی می ماند امیر تتلوست!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

من رییس جمهور می شوم، پس می شوم!

اردیبهشت۱۳

«قیمت طلا از فردا افزایش می یابد» فرض کنید این تیتر نخست یکی از روزنامه های پرتیراژ امروز باشد. فردا هم دقیقا همین اتفاق بیافتد و قیمت طلا افزایشی ناگهانی بیابد. نتیجه گیری شما از این رویداد چه خواهد بود؟ آیا آن روزنامه به اطلاعاتی پنهانی از فراز و نشیب های بازار دست یافته و یا از تحلیلگرانی زبده بهره می برد؟ در اغلب موارد پاسخ خیر است. این تنها یک تکنیک رسانه ای و تبلیغاتی مبتنی بر «پیشگویی صادق» است؛ یعنی چیزی که ما پیش بینی می کنیم برای اینکه اتفاق بیافتد. وقتی می گوییم فردا قیمت طلا و دلار افزایش می یابد خودبخود یک تقاضای کاذب در بازار ایجاد می شود و طبق فرمول ساده اقتصاد عدم تناسب تقاضا با عرضه موجود قیمت را بالا می برد. به همین ترتیب وقتی مردم با شایعه ای مبنی بر کمبود فلان کالا در آینده ای نزدیک روبرو می شوند، خودشان بازار آن کالا را جارو می کنند تا عملا شایعه تحقق پیدا کند. اگر یک خبرنگار بعد از گزارش پایان یک تحصن، اعلام کند که ممکن است تحصن در جای دیگری ادامه پیدا کند؛ آیا تحصن کنندگان به دلیل همین جملات، آن پیش گویی را محقق نمی‌سازند؟
بدین ترتیب پیش گویی صادق آن نوع پیش گویی است که به صرف گفته شدن حتماً محقق خواهد شد. بنابراین منطق عملکردی آن ورای حقیقت و خطا است چراکه معمولا به هیچ حقیقت خاصی اشاره نمی‌کند، بلکه با ایجاد امید و علاقه نسبت به یک امر آن را به وجود می‌آورد. یکی از عرصه های ویژه در این تکنیک، حوزه سیاسیت و تبلیغات انتخاباتی است. وقتی یک نفر خود را از پیش، برنده انتخابات معرفی می کند یعنی می خواهد بگوید بهتر است شما هم در راهی قدم بردارید که اکثریت می روند. وقتی نتایج یک نظرسنجی مبنی بر پیشگامی یک کاندیدای خاص منتشر می شود، در واقع یکی از اهداف پنهان آن این است که یک پیشگویی صادق را محقق سازد. مهم این است که مردم مجاب شوند که این اتفاق خواهد افتاد، آنگاه حتما خواهد افتاد. گاهی وقت ها حتی برای تحقق این پیشگویی ها سرمایه گذاری های عجیبی می شود. مثلا در سریال معروف ۲۴ می بینیم که یک کاندیدای سیاهپوست بالاخره رییس جمهور امریکا می شود. شاید در سال ۲۰۰۱ میلادی که پخش این سریال آغاز شد کسی گمان نمی کرد که در سال ۲۰۰۸ یک رنگین پوست رییس جمهور امریکا شود اما حالا به راحتی می توان دست پنهان سیاست را برای ایجاد یک باور عمومی و تحقق یک رییس جمهور سیاهپوست در امریکا در پشت این سریال عظیم مشاهده کرد. پیشگویی های ادامه دار آن سریال مبنی بر رییس جمهور شدن یک زن در امریکا به وقوع نپیوست و دقیقا نشان داد آنها علم غیب نداشته اند، بلکه تنها می خواستند منویات خودشان به صرف گفته شدن، تحقق پیدا کند.
جهان امروز عرصه پیشگویی های صادق است. جایی که رسانه ها به جای انعکاس واقعیت، خودِ واقعیت را می سازند. آنچه به عنوان خبر و یا نظر منتشر می شود، لزوما آن چیزی نیست که اتفاق افتاده، بلکه گاهی آن چیزی است که «برخی» می خواهند برای «همه» اتفاق بیافتد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

دروغ مرده است!

اردیبهشت۱۳

دروغ، دروغ است. بزرگ و کوچک دارد، مصلحتی و غیرمصلحتی هم هست اما ذات آن یکی است. حقیقت، اما در زمانه امروز هزار رنگ دارد. درباره دروغ کسی نظریه پردازی نمی کند اما این حقیقتِ جورواجور هزاران کتاب درباره اش نگاشته اند و هنوز هم حقیقت آن کشف نشده است. روز به روز هم وجوه دیگری از آن رخ می نماید و ماه مجلس می شود. یکی از این جنبه های تازه مکشوف شده، اصطلاح جدید «پساحقیقت» است.
واژه نامه آکسفورد بنا بر روال هرساله خود برای سال ۲۰۱۶ نیز واژه جدیدی برگزید که این بار قرعه فال به نام واژه پساحقیقت افتاد. گویا پساحقیقت را نخستین بار یک نمایشنامه‌نویس صرب-آمریکایی در سال ۱۹۹۲ میلادی در توصیف جنگ اول خلیج فارس به کار برده است. اگر به خاطر داشته باشید آن جنگ را جورج بوش پدر راه انداخت و به بهانه اشغال کویت به عراق حمله کرد، همان جنگی که برای نخستین بار پخش زنده آن را مردم آمریکا از CNN و دیگر شبکه‌های تلویزیونی تماشا کردند. اما معنای واقعی پساحقیقت را انگلیسی‌زبان‌ها تازه بعد از ترامپ و برگزیت کشف کردند. بنابر گزارش واژه نامه آکسفورد این واژه در سال ۲۰۱۶ دو هزاردرصد بیشتر از سال ماقبل استفاده شده و افزایش نجومی استفاده از این واژه در پس زمینه محتوایی خروج انگلستان از اتحادیه اروپا و انتخابات ریاست جمهوری در امریکا بوده است. اما تعریف آن چیست؟
این دیکشنری این کلمه را به عنوان صفتی توصیف کرده که «به شرایطی مرتبط یا وابسته است که در آن حقایق عینی نسبت به حرف های برانگیزنده احساسات و باورهای شخصی تاثیر کمتری دارند» هاول، مدیر لغتنامه های آکسفورد در همین باره گفته است «انتخاب واژه سال گفتمان سیاسی و اجتماعی غالب سال را نشان می دهد. واژه پساحقیقت به خاطر افزایش استفاده از شبکه های اجتماعی به عنوان منبع دریافت اخبار و بی اعتمادی فزاینده نسبت به واقعیت های عینی که توسط بنگاه های بزرگ ارایه می شود، برای مدتی موقعیت زبان شناختی خودش را حفظ خواهد کرد.»
این انتخاب یعنی اینکه ما در زمانه پساحقیقت زندگی می کنیم، یعنی جایی که حقیقت تحت الشعاع بازی با احساسات قرار می‌گیرد. دنیای پسا حقیقت، دنیایی است که در آن حقیقت دچار وارونگی می‌شود، دنیایی که در آن یک جنایتکار جنگی می تواند به عنوان “مرد صلح” مورد تکریم قرار بگیرد و یک لمپن تمام عیار مورد وثوق و اعتماد عمومی قرار بگیرد و حتی رییس جمهور ابرقدرت دنیا شود. زمانه پساحقیقت درواقع جهان برساخته رسانه هاست که در آن واقعیات عینی، دیگر وجود ندارند و هرچه هست بازی شرکت-رسانه‌ها با احساسات و اعتقادات مردم است.
حال در چنین زمانه ای ما به انتخابات ریاست جمهوری رسیده ایم. براستی حقیقت نزد چه کسی است؟ آیا قادر به درک واقعیت های عینی هستیم و یا همه چیز تحت تاثیر احساسات و باورهای شخصی ما قرار دارد؟ آنچه ما حقیقت تصور می کنیم چرا نزد گروه مقابل دروغ قلمداد می شود؟ آیا صنعت روابط عمومی انتخاباتی اجازه خواد داد ما بتوانیم حقیقت را کشف کنیم و یا طبق معمول، افکار عمومی همانند هر محصول تجاری دیگری، برای ما بسته‌بندی شده است؟
احساس می کنم حالا جناب کوروش کبیر می تواند راحت تر بخوابد. حداقل از میان خشکسالی و دروغ، یکی از آنها دیگر در زمانه ما اصلا وجود خارجی ندارد. آقایان و خانم ها، به جهان پسا حقیقت خوش آمدید؛ اینجا همه چیز حقیقت دارد، حتی دروغ.
پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

چراغ ها را چه کسی خاموش می کند؟

فروردین۳۰

برخی شعرها و یا عبارات و جملات قصار آنچنان تکرار می شوند که گاهی دیگر شنیدن آنها حال آدم را بد می کند. شاید این شعر معروف که کمتر مجری برنامه ای را دیده ام که آن را در پایان اجرایش نخوانده باشد، بتواند مصداق همین ادعا قرار گیرد: «زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هر کسی نغمه خود خواند و …» اما با همه این احوالات، همین شعر تکراری و مصنوعی ما ایرانی ها، مفهوم کلان یکی از بزرگترین کتاب های جامعه شناسی قرن بیستم را در خود خلاصه کرده است!
اروینگ گافمن زمانی که دانشجوی دکتری جامعه شناسی بود برای نگارش پایان‌نامه‌اش با عنوان «کنش‌های ارتباطی در یک جامعه جزیره‌ای» به اسکاتلند رفت و حدودا یک سالی در جزیره مشهور شتلند زندگی کرد. او در این جزیره اطلاعات میدانی گسترده‌ای از زندگی ساکنان آنجا جمع‌آوری کرد و در نهایت متوجه شد که رفتارهای فردی و گروهی ما انسان‌ها مانند نمایش‌های متنوعی است که روی صحنه تئاتر اجرا می شود. در نتیجه او سعی کرد تا زندگی اجتماعی ساکنان جزیره را از منظر نمایشی واکاوی کند. نتیجه بررسی های او کتابی شد به نام «نمایش خود در زندگی روزمره» که در سال ۱۹۵۹ منتشر شد و حالا یکی از ده کتاب بزرگ جامعه شناسی در قرن بیستم نام گرفته است. فحوای کلی کتاب او هم این است که زندگی اجتماعی مثل نمایشی است که در آن کنشگران انسانی به خاطر نمایش نقش‌های خود و ارائه شخصیت‌های مختلف برای دیگران روی صحنه می‌آیند و پس از هر نمایش از صحنه خارج می‌شوند تا دوباره در نمایشی جدید، نقشی جدید ایفا کنند. او در این کتاب تلاش می‌کند چگونگی روی صحنه بردن «خود» را توسط افراد در تعاملات روزمره تحلیل کند. این یعنی اینکه ما دائما در حال نمایش دادن هستیم و بیشتر وقت خود را در دادن اطلاعات سپری نمی کنیم، بلکه نمایش می دهیم. بنابراین زندگی، صحنه ای است برای هنرمندی ما و هرچه این صحنه برای افراد بیشتری قابل دیدن باشد، نغمه هنرمندی ما هم بیشتر به گوش دیگران می رسد.
این روزهای نزدیک به انتخابات که شاهد هجوم عظیم جمعیت به تالار وزارت کشور برای رییس جمهور شدن، بودیم یک بار دیگر سخت علاقه مند شدم این کتاب معروف را دوباره بخوانم. نورافکن رسانه قادر است صحنه ای عظیم را برای نمایش «خود» فراهم آورد. جادوی پخش مستقیم و حضور دوربین و خبرنگار و عکس سلفی و فرآوری انواع خوراک های رسانه ای، از هر نوع اش به سادگی به همان فرایندی دامن می زند که در آن کتاب «حاد آیینی سازی» یا تشدید آیینی سازی نامیده می شود.
«معرفیِ خود» به صورت رسانه ای شده و حاد آیینی درد مزمن زندگی در دنیای رسانه ای شده مدرن است. می دانیم شانسی برای رییس جمهور شدن وجود ندارد، اما برای «دیده شدن» و نمایش دادن همه چیز آماده است. خاصیت رسانه بزرگ نمایی صحنه است و جوهره انسانِ امروزی هم گویا نمایش دادن خود. پس نمی توان انتظار داشت چنین نورافکنی را روشن کنیم و کسی در زیر نور آن نرقصد و نغمه ای نخواند. برای ساماندهی این وضعیت نیازی نیست مجلس قانون وضع کند و شورای نگهبان راضی شود. کافی است چراغ ها را خاموش کنید.
پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

استاد دونالد ترامپ تقدیم می کند!

فروردین۱۴

انسان بماهو انسان یک زبان بیشتر ندارد و آن همان است که در دهان می چرخد و با کمک حنجره و مغز کلماتی تولید می کند که قادر است معنایی را به دیگری منتقل کند. سخن در این فرایند شکل می گیرد و وجه افتراقی می شود بین انسان و حیوان. اما انسان بمثابه یک موجود ارتباطی زبان دیگری هم برای بدن خود دارد. آن چیزی که بعنوان “زبان بدن” می شناسیم گونه ای از ارتباط و انتقال معناست که هم غیر مستقیم است و هم گاه ناخودآگاه. حالت چهره، سوی چشمان، شکل ایستادن، نحوه دست دادن و حتی نوع خندیدن هم می تواند یک فرایند ارتباطی باشد برای انتقال معنا و مفهوم. به همین ترتیب علاوه برکلام، ارتباطات غیرکلامی نیز در جهان امروز اهمیت پیدا می کند.
در فرایند خوانش رسانه ای پیام های ارتباطی نیز به همین دلایل باید دریافت معانی غیرکلامی هم مدنظر قرار بگیرد. قطعا سخنران چیره دستی که از زبان بدن خود برای تقویت تاثیر سخنانش استفاده می کند حتی اگر حرف جدیدی نداشته باشد موفق تر از کسی خواهد بود که عمیق ترین و ناب ترین سخنان را خشک و رسمی به مخاطب انتقال می دهد. به همین خاطر گاهی می توان از روش های غیرکلامی بعنوان یک تکنیک اقناعی نیز بهره برد.
بر همین مبنا شاید مثال امروزی مناسب برای بهره برداری از زبان بدن، دونالد ترامپ رییس جمهور فعلی امریکا باشد. از همان دوران تبلیغات ریاست جمهوری استفاده از زبان بدن و چیرگی در این خصوص بر رقیب دموکرات کاملا مشهود بود. اگر رقیب زن دموکرات فقط لبخند زدن و نشان دادن مداوم دندان های سپیدش را بعنوان یک ارتباط غیرکلامی تکرار می کرد، دونالد ترامپ حتی از بزرگی جثه اش نیز برای تحکم بخشیدن به کلامش استفاده می کرد. این ماجرا حتی بعد از دوران ریاست جمهوری نیز به وفور تکرار شد. نحوه دست دادن های او با مهمانانش از جمله مواردی بود که بسیار به چشم آمد. حتی مقایسه نحوه ایستادن او و باراک اوباما در کنار همسران شان نیز معانی بسیاری را در ذهن مخاطبان ایجاد کرد. حالت های چهره متفاوت او که برخی از آنها روی جلد نشریات معروف هم رفت، نیز هر کدام به انحا مختلف مورد تفسیر قرار گرفت. حتی از روی نحوه مواجهه و رفتار او روانشناسان امریکایی به این نتیجه رسیدند که فردی روانوپریش رییس جمهور کشورشان شده است.
دونالد ترامپ اگر چه این روزها منبع بسیاری از چالش های درون و برون امریکاست، اما به تنهایی خود فرصت گرانبهایی هم برای پژوهشگران ارتباطی است و هم برای مخاطبان رسانه ای است. بسیاری از رفتارها و اقدامات او سوژه های نابی برای پژوهش های ارتباطی هستند. و از سوی دیگر می تواند نمونه مناسبی برای یادگیری فرایندهای رسانه ای و ارتباطی برای عموم مردم باشد. زبان بدن و تاثیرات آن بر انتقال معنا و مفهوم به مخاطب را این روزها باید از استاد گرامی دونالد ترامپ یاد گرفت.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

ترامپ مچکریم!

فروردین۱۴

اسکار یک جایزه سیاسی و یا به تعبیری دیگر فراسینمایی است. این گزاره ای قابل اثبات است. فیلم فروشنده اصغر فرهادی تا پیش از آن فرمان کذایی دونالد ترامپ بر سر مهاجران تقریبا شانسی برای دریافت این جایزه نداشت. تصمیم گیران اصلی آکادمی اسکار بارها نشان داده اند که با انتخاب هایشان می خواهند حرف هایی بیشتر از سینما بزنند و این بار ما باید از دونالد ترامپ ممنون باشیم که با تحریک کردن آنها چنین جایزه بزرگی را یک بار دیگر به کشور ایران هدیه داد.
همین حرف را درباره فوتبال هم می توان زد. فوتبال فقط فوتبال نیست؛ سیاست و فرهنگ هم هست. فرایند جهانی شدن را هم تسهیل می کند و بر روی روابط کشورها و ملت ها با یکدیگر تاثیر می گذارد. می تواند نشاط اجتماعی بیافریند و یا بالعکس اندوه بسیار.
بنابراین برخلاف آنچه قبلا اعتقاد داشتیم که “سینما، سینماست” حالا باید بگوییم که سینما فقط سینما نیست و یا به عبارتی بهتر سینما دیگر نمی تواند فقط سینما به عنوان هنر هفتم باشد. همانطور که دیگر فوتبال فقط یک ورزش قهرمانی که عده ای دنبال یک توپ می دوند، نیست. هر دو تبعات سیاسی فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی بسیاری دارند و از ابعاد گوناگون تحت تاثیر قرار می گیرند. اما چرا و چگونه به این نقطه رسیده ایم؟ پاسخ در یک کلمه نهفته است: رسانه. هنر، ورزش و یا هر چیز دیگری وقتی به رویدادی رسانه ای تبدیل می شود، وقتی نورافکن رسانه بر روی آنها می تابد و عرصه را به یک صحنه نمایش بزرگ برای مخاطب تبدیل می کند، مثل یک لاک پشت مجبور است از لاک خود بیرون بیاید. هنر و ورزش در این فرایند تبدیل به ابزار می شود؛ ابزاری برای رسیدن به اهدافی فراتر از ماهیت و هویت اصلی شان. و اینگونه است که رسانه همه چیز را مسخ می کند.
دونالد! از تو مچکریم برای این جایزه قابل افتخار. یک بار دیگر نام ایران در تاریخ آکادمی اسکار ثبت شد. تو باعث شدی که ما بدون کوچکترین هزینه ای نام خود را در یک صحنه نمایش عظیم فریاد بزنیم و همه ما را تشویق کنند. تو باعث شدی که مردم امریکا برای حمایت از کشور ما به خیابان ها بیایند و پرچم کشور ما را به دست بگیرند. ما پیش از این چگونه و با چه هزینه ای  قادر بودیم به چنین دستاوردهایی برسیم؟ از تو برای همه چیزهایی که به ما دادی و در ادامه خواهی داد مچکریم! لطفا به جنگ با دیو سپید رسانه ها و برساخته های آنها ادامه بده. تو می تونی رفیق!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

قورباغه کثیف چگونه بر قناری زیبا غلبه کرد؟

آبان۲۶

انتخابات ریاست جمهوری اخیر در امریکا اگر رای برنده آن هم در مجمع الکترال تثبیت شود، گویا تا چهار سال دیگر همچنان تداوم خواهد داشت. اما بگزارید ما در همین جا برای آن نقطه پایانی بگذاریم و ببینیم که از لحاظ رسانه ای چه درس هایی می تواند برای ما به همراه داشته باشد:
۱- در انتخابات امریکا این تنها هیلاری کلینتون نبود که شکست خورد. رسانه های بزرگ و کوچک امریکایی و غیرامریکایی هم متحمل شکست سختی شدند. اگر هیلاری کلینتون در همان روز شمارش آرا شکست خود را پذیرفت و به ترامپ تبریک گفت، اما رسانه های حامی او هنوز هم تا مدت ها بعد از این شکست نتوانسته اند پیروزی حریف را بپذیرند. این شاید شروع یک افول آشکار برای قدرت رسانه های رسمی در دنیای امروز باشد.

۲- این اولین باری در امریکا بود که یکی از دو نامزد اصلی تقریبا هیچ رسانه حامی برای خود نداشت. در واقع در این جو رسانه ای سنگین هیچ رسانه ای، اگر هم می خواست جرئت نداشت حمایت خود را آشکار کند. همانطور که دیدیم حتی وقتی که یک مجله عامه پسندی مثل پیپل آن هم بعداز انتخابات فقط یک عکس شاد و شنگول از ترامپ روی جلدش گذاشت از سوی همکاران و مخاطبانش دچار چه هجمه های سنگینی شد. اینجاست که شاید بتوان دلیل شکست مطلق همه نظرسنجی های پیش از انتخابات را پیدا کرد. رسانه ها با ایجاد جوی سنگین بر علیه ترامپ، در واقع رای واقعی مردم را پنهان کردند. واضح است که در چنین شرایطی پنهان کردن نظر واقعی در پاسخ به سوالات پرسشگران یک دلیل روشن داشته باشد. جمع قابل توجهی از مردم در این شرایط تصمیم اصلی خود را مخفی نگاه داشتند تا در هنگام رای گیری به رسانه ها نشان بدهند که لزوما بنا به گفته و راهنمایی آنها عمل نمی کنند.

۳- تحمیل رسانه ای مقاومت ایجاد می کند. شاید اگر برابری نسبی در پردازش رسانه ای وجود می داشت و موضع گیری ها کمی معتدل تر می شد، برخی از مردم احساس نمی کردند که نظر و گزینه خاصی دارد به آنها تحمیل می شود. اظهارات تندی از این قبیل که اگر فلانی رییس جمهور شود، با مشت به صورت او می کوبم، یا در برنامه زنده تلویزیونی حشره زنده می خورم و یا اینکه گرین کارتم را پاره می کنم و از امریکا مهاجرت می کنم و … عملا به جای آنکه نظر موافق ایجاد کند، برای رای دادن به گزینه مطلوب مقاومت ایجاد کرد.
۴- «کلمات تنها زمانی می توانند بر روی تصمیمات تاثیرگزار باشند که مردم با تمام وجود معنای آن را در زندگی واقعی شان لمس کنند.» این پاسخ مارک زوکربرگ به اتهام کسانی بود که معتقد بودند شبکه اجتماعی فیس بوک باعث پیروزی ترامپ شده است. پاسخی درست که نشان می دهد همچنان بازنمایی رسانه ای واقعیت زمانی نتیجه ای مطلوب می دهد که با بستر اجتماعی در تضاد نباشد.
۵- نتایج انتخابات ریاست جمهوری امریکا نشان داد که خودِ واقعی آدم ها- حتی کثیف و مشمئزکننده- همچنان اصالت بیشتری نسبت به چهره بزک کرده رسانه ها دارد. ترامپ، خودِ خودش بود با انواع رذایل اخلاقی و پستی های انسانی اما هیلاری، قورباغه خوش شانسی بود که به همت والای رسانه ها و اصحاب موسیقی و سینما می خواست برای مردم نقش قناری رویاهایشان را بازی کند. مردم امریکا کسی را می دیدند که پشت تریبون می ایستاد و فریاد می زد که «من خودم هستم، اینجا تنها بدون گیتار، بدون هنرپیشه، بدون…» و آن سوی دیگر زنی ایستاده بود که سلبریتی هایی با دهها میلیون دنبال کننده، خودشان را برایش لخت و عریان می کردند. و اینچنین قورباغه کثیف بر قناری زیبا غلبه کرد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

رسانه آمپول نیست!

اسفند۱۷

آمپول فقط مختص پزشک ها نیست، رسانه ها هم آمپول دارند. اصلا یکی از نظریه های بزرگ دنیای رسانه ها در چهل پنجاه سال پیش بر مبنای عملکرد همین آمپول هایی شبیه سازی شده، که هنوز هم اغلب ما از شنیدن نام آن رعشه ای به تن مان می افتد. اسمش هست: نظریه تزریقی. مخلص کلام آن هم این است که پیام های رسانه ای می تواند به طور مستقیم و فوری بر مخاطب اثر بگذارد، یعنی اینکه رسانه قادر است مثل یک سرنگ محتوای مورد نظر خود را به مخاطب تزریق کند و انتظار داشته باشد که مخاطب هم تحت تاثیر پیام همان کاری را انجام دهد که فرستنده پیام می خواهد. شاید بر حسب شرایط اجتماعی آن روزگار و انحصار رسانه ای موجود این حرف چندان پربیراه نبوده باشد اما به نظر شما در زمانه فعلی با تکثر رسانه های دنیای جدید و توزیع قدرت رسانه ای در میان عموم مردم چنین سخنی تا چه اندازه می تواند درست باشد؟
مطمئنا تاثیر رسانه بر مخاطب به دلیل ضریب نفوذ بالای آنها، در روزگار فعلی بسیار افزایش یافته است اما به همان میزان هم قدرت انتخاب مخاطب در گزینش رسانه ها و تاثیر تجربیات و ارزش های زمینه ای بر روی تفسیر او از پیام دریافت شده هم کاملا با قبل تفاوت پیدا کرده است. به همین دلیل هم نظریه های رسانه ای جدید برای مخاطب نقش فعال تری درنظر گرفته اند. این موضوع شاید خیلی ساده به نظر برسد اما باور کنید بسیاری از افراد سیاستگذار در حوزه رسانه ها و همچنین مسئولان برخی از رسانه های تاثیرگذار در کشور ما همچنان در میانه دهه پنجاه و شصت میلادی به سر می برند و فکر می کنند هرآنچه آنها و رسانه در اختیارشان می گویند، مخاطب به آنها عمل می کند.
برای یک بار دیگر نمونه هایی از این رویداد را در انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان شاهد بودیم. بطور مثال یک رسانه مغرض خارجی در یکی از برنامه های خود خیلی گذرا پیشنهاد داد که بهتر است مردم در ایران به فلان شخص یا گروه رای بدهند. آن وقت یک حجم عظیم از پیام های رسانه ای در پرنفوذترین رسانه تصویری ما شکل گرفت تا نشان بدهد که آن رسانه چه گفته و ما بهتر است برخلاف آن عمل کنیم. اصرار بیش از اندازه بر این موضوع در طیف وسیعی از رسانه های همسو به درستی نشان می داد که هنوز هم خیلی ها گمان می کنند مردم مطابق حرف رسانه ها عمل می کنند. این درحالی بود که طیفی در این انتخابات تمام کرسی های تهران را از آن خود کرد که به نسبت گروه مقابل از فضای رسانه ای بسیار کمتری بهره می برد. مردم به آن گروه و اشخاص رای دادند، اما نه به خاطر همسویی با آن رسانه خارجی و نه به خاطر لجاجت با رقیب داخلی اش؛ فقط به خاطر اینکه آنها تصمیم خود را خیلی وقت پیشتر گرفته بودند، پیشتر از آنکه تبلیغاتی برای انتخابات شروع شود.
رسانه در شرایط فعلی ما بیشتر از گذشته نقشی شبیه کاتالیزور(شتاب دهنده) پیدا کرده است. در این شرایط لزوما فرایندهای اجتماعی بوسیله رسانه ها بوجود نمی آیند بلکه شتاب می گیرند. وقتی بستر اجتماعی برای انجام یک فعل مهیا باشد، هیچ قدرت رسانه ای نمی تواند جلوی آن را بگیرد. اگر این نکته ظریف را درنیابیم، اشتباهات بعدی ممکن است خطرناک تر از این باشد.
پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

« مطالب قدیمی تر