پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

اگر کیارستمی، کیارستمی نبود…

مرداد۱۷

رسانه پای کار آمد، آن ور آبی ها هم. هنرمندان بزرگی پا پیش گذاشتند و رسانه ها پادرمیانی آنها را در بوق و کرنا دمیدند تا مگر ریحانه جباری از اعدام نجات یابد اما او بالاخره عمرش به دنیا نبود. خانواده مقتول از قصاص دست نکشید آن هم بیشتر به خاطر آنکه ماجرا رسانه ای شده بود و آنها علاوه بر عزیزشان آبروی او و خودشان را هم از دست داده بودند.
متاسفانه رسانه همیشه کارگشا نیست و بعضا گره های یک مشکل را کورتر می کند. ما گاهی نمی دانیم حدومرزهای اخلاقی و حقوقی و انسانی در رسانه ای کردن یک موضوع تا کجاست؟ امروز سالگرد درگذشت عباس کیارستمی در پاریس است و با توجه به جنجال های درمان و پرونده پزشکی او، من فکر می کنم رسانه در این ماجرای جنجالی و نتایج نهایی آن بی تقصیر نبود. این موضوعی است که در طول یکسال گذشته کمتر به آن پرداخته شده است.
آیا ورود رسانه ای به پرونده درمان یک شخص مشهور، کمکی به درمان او می کند؟ آیا مردم باید بفهمند او به چه نوع بیماری مبتلاست؟ آیا با ایجاد حساسیت بیشتر و مراجعات مکرر به بیمارستان محل بستری او درمان او تسریع می شود و یا قصورات احتمالی کاهش می یابد؟ توجه و دقت عمل بیش از حد همیشه نتیجه مطلوب نمی دهد. در پرونده های پزشکی آدم های مشهور به تکرار مشاهده شده که از این گونه حساسیت ها بعضا سودی نبرده اند. نمونه اش الویس پریسلی است. او به دلیل بی خوابی ها و مصرف قرص های فراوان مشکل بزرگی در روده بزرگش داشت که می بایست عمل می شد اما هیچ پزشکی حاضر به عمل او نبود. چرا؟ چون همه می ترسیدند اگر مشکلی پیش بیاید از زیر تیغ رسانه ها جان سالم به در نبرند. آنها فقط دارودرمانی می کردند و الویس پریسلی به گواهی نظر کارشناسان مجرب پزشک قانونی عاقبت در دستشویی منزلش به دلیل یبوست و فشار بیش از حد به محل دفع، دچا آریتمی و سپس ایست قلبی شد و از دنیا رفت. یعنی به همان دلیلی مرد که پزشکان جرئت نمی کردند با عمل جراحی آن را رفع کنند. یکی از مشکلات عباس کیارستمی هم این بود که عباس کیارستمی بود. کسی نمی داند، اما شاید اگر پای رسانه به وسط ماجرا کشیده نمی شد، در سکوت و بیخبری مشکلات راحت تر حل می شد.
عباس کیارستمی بنا به هر دلیلی که دستش از این دنیا کوتاه شده باشد، قطعا رسانه هم قصوری هر چند اندک داشته است. بیگمان اگر در شرایطی که روند درمان و ریکاوری او به خوبی در ایران دنبال می شد، تصمیم کبرایش را برخلاف نظر تیم پزشکی برای رفتن به پاریس نمی گرفت، ما ممکن بود او را همچنان در جمع خویش حاضر می دیدیم. آیا شلوغ کاری های رسانه ای در گرفتن این تصمیم نادرست بی تاثیر نبود؟ متاسفانه با گذشت بیش از یکسال از درگذشت او، ماجراهای حاشیه ای درمان او در ایران همچنان ادامه دارد. آیا خیمه سنگین رسانه ای بر روی این موضوع همچنان به نفع جامعه است؟ من فکر نمی کنم. آیا باید کار را به جایی رساند که دیگر هیچ پزشکی در ایران جرئت نکند شخص مشهوری را درمان کند؟ بالفرض که بگوییم افراد مشهور پول دارند و به خارج می روند ولی آیا اگر دچار سکته قلبی شدند و یا مشکل آپاندیس پیدا کردند هم می توانند خودشان را به خارج از کشور برسانند؟ بقیه مردم باید چه کار کنند؟ رسانه یکی را مساوی همه قرار می دهد. اگر رابطه میان پزشک و بیمار به دلیل حساسیت های رسانه ای بر روی این پرونده، دچار اشکال شود و اعتماد میان این دو کاهش بیابد چه کسی نفع می برد؟ قطعا هیچ کس. بالفرض که خانواده ماجرا را رها نمی کند، آیا منِ رسانه هم باید آن را ادامه بدهم؟ قطعا نظرها متفاوت است اما هرچه هست، اکثریت جامعه از آن سودی نمی برند. در میانه این جنجال، باد همه ما را با خود خواهد برد…

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

«نشان» بدهیم، لطفا!

مرداد۱۷

خوشحال و خوشبخت؛ اگر کتاب های معروف آموزش زبان انگلیسی را ورقی زده باشید، به احتمال زیاد نخستین توصیفاتی که برای کشورها و مردم انگلیسی زبان به ذهن تان خطور می کند همین دو صفت باشد. هدف آموزش زبان انگلیسی است اما در ورای این مقصود و فراتر از لایه های اولیه این متون، اهداف رسانه ای دیگری هم نهفته شده است. رنگ ها و تصاویر و متن ها همه می خواهند نشان بدهند انگلیسی زبان ها آدم های سرحال، خوشحال و خوشبختی هستند. اما آیا در واقعیت هم همین گونه است؟ ممکن است برخی ها که با اوضاع درونی آن کشورها آشنا باشند، باور نکنند اما برای اغلب کسانی که ارتباط شان با واقعیت نهفته در آنجا قطع است، این بازنمایی در غالب اوقات کاملا واقعی تصور می شود.
بگذارید یک مثال دیگر بزنم. بخشی از لذت سینما ناشی از واقعی نشان دادن چیزهای غیر قابل دسترس است. شما اغلب دوست دارید چیزی برایتان نمایش داده شود که با اتفاقات روزمره دوروبرتان تفاوت داشته باشد. شما به سینما نمی روید که چیزهای «معمولی» ببینید، شما فیلم می بینید تا دیدن غیرممکن ها برایتان ممکن شود. حال یک فیلم پرفروش سینماهای امریکایی را درنظر بگیرید. یک مخاطب ایرانی و یک مخاطب امریکایی هر دو از دیدن آن لذت می برند اما یک فرق اساسی بین شان هست. مخاطب امریکایی چیزهایی می بیند فراتر از زندگی معمولی و روزمره اش، بنابراین بلیت می خرد و از دیدن و نمایش آن لذت می برد. اما مخاطب ایرانی علاوه بر لذتی که نصیبش می شود، تصور می کند که هر آنچه دیده درست همان چیزی است که در زندگی روزمره و معمولی جامعه امریکایی می گذرد.
آنها «نشان» می دهند اما لزوما هر آنچه نشان می دهند، واقعی نیست. نکته اساسی اینجاست که ما برای «نشان» دادن چه چیزهایی برای افکار عمومی دنیا داریم. هفته ای که گذشت دو حادثه رسانه ای مهم در ایران افکار عمومی دنیا را به خودش جلب کرد. یکی، دو حادثه تروریستی تهران و دیگری صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی. آنچه برای مردم دنیا از ایران بیشتر نمایش داده شد، اتفاق تلخ نخستین بود. ما در مقابل صعود تیم ملی مان برای دومین بار به جام جهانی به عنوان دومین تیم راه یافته و بدون گل خورده و… چه کاری کردیم؟ چه برنامه ای داشتیم؟ پاسخ روشن است: هیچ!
ما هم چیزهای زیادی برای «نشان» دادن داریم. اگر خوشحالی مردم مان را بعد از صعود به جام جهانی برای دنیا مخابره کنیم آنها فقط از صعودمان به جام جهانی باخبر نمی شوند، بلکه ما را مردمی شاد و خوشحال و بانشاط و استوار هم تصور می کنند، حتی اگر با همه واقعیت منطبق نباشد. نمایش اقتدار، همیشه با نشان دادن موشک و تانک محقق نمی شود، گاهی وقت ها قدرت نرم ما با نمایش کیفیت زندگی و افتخارات مان به دست می آید. صعود به جام جهانی که هیچ، حتی «ماه عسل» و «خندوانه» هم گاهی ابزارهایی توانا برای «نمایشِ خوب» هستند، روی همه آنها حساب کنیم.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

ترامپ مچکریم!

فروردین۱۴

اسکار یک جایزه سیاسی و یا به تعبیری دیگر فراسینمایی است. این گزاره ای قابل اثبات است. فیلم فروشنده اصغر فرهادی تا پیش از آن فرمان کذایی دونالد ترامپ بر سر مهاجران تقریبا شانسی برای دریافت این جایزه نداشت. تصمیم گیران اصلی آکادمی اسکار بارها نشان داده اند که با انتخاب هایشان می خواهند حرف هایی بیشتر از سینما بزنند و این بار ما باید از دونالد ترامپ ممنون باشیم که با تحریک کردن آنها چنین جایزه بزرگی را یک بار دیگر به کشور ایران هدیه داد.
همین حرف را درباره فوتبال هم می توان زد. فوتبال فقط فوتبال نیست؛ سیاست و فرهنگ هم هست. فرایند جهانی شدن را هم تسهیل می کند و بر روی روابط کشورها و ملت ها با یکدیگر تاثیر می گذارد. می تواند نشاط اجتماعی بیافریند و یا بالعکس اندوه بسیار.
بنابراین برخلاف آنچه قبلا اعتقاد داشتیم که “سینما، سینماست” حالا باید بگوییم که سینما فقط سینما نیست و یا به عبارتی بهتر سینما دیگر نمی تواند فقط سینما به عنوان هنر هفتم باشد. همانطور که دیگر فوتبال فقط یک ورزش قهرمانی که عده ای دنبال یک توپ می دوند، نیست. هر دو تبعات سیاسی فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی بسیاری دارند و از ابعاد گوناگون تحت تاثیر قرار می گیرند. اما چرا و چگونه به این نقطه رسیده ایم؟ پاسخ در یک کلمه نهفته است: رسانه. هنر، ورزش و یا هر چیز دیگری وقتی به رویدادی رسانه ای تبدیل می شود، وقتی نورافکن رسانه بر روی آنها می تابد و عرصه را به یک صحنه نمایش بزرگ برای مخاطب تبدیل می کند، مثل یک لاک پشت مجبور است از لاک خود بیرون بیاید. هنر و ورزش در این فرایند تبدیل به ابزار می شود؛ ابزاری برای رسیدن به اهدافی فراتر از ماهیت و هویت اصلی شان. و اینگونه است که رسانه همه چیز را مسخ می کند.
دونالد! از تو مچکریم برای این جایزه قابل افتخار. یک بار دیگر نام ایران در تاریخ آکادمی اسکار ثبت شد. تو باعث شدی که ما بدون کوچکترین هزینه ای نام خود را در یک صحنه نمایش عظیم فریاد بزنیم و همه ما را تشویق کنند. تو باعث شدی که مردم امریکا برای حمایت از کشور ما به خیابان ها بیایند و پرچم کشور ما را به دست بگیرند. ما پیش از این چگونه و با چه هزینه ای  قادر بودیم به چنین دستاوردهایی برسیم؟ از تو برای همه چیزهایی که به ما دادی و در ادامه خواهی داد مچکریم! لطفا به جنگ با دیو سپید رسانه ها و برساخته های آنها ادامه بده. تو می تونی رفیق!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای،  روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

جنس فروشنده ، اصل نبود!

شهریور۱۴

فروشنده فیلم خوبی است اما در صورتی که کارگردان آن اصغر فرهادی نباشد. می توانید دوساعت بر صندلی های سینما تکیه بزنید و کمپانی ممنتو با افتخار فیلمی به شما تقدیم کند که تا پایان کشش و جذابیت خود را از دست ندهد. شما قطعا ناراضی از سینما بیرون نخواهید آمد اما همه چیز هم مطابق ایده آل های شما نخواهد بود. شاید این موضوع را به بالا رفتن سطح انتظار از فیلم های فرهادی ارتباط بدهید اما من فکر می کنم که دلیل آن بیشتر خرق عادت فرهادی در آخرین فیلمش باشد.
اگر بخواهیم یک صفت برای فیلم های فرهادی درنظر بگیریم باید از کلمه واقعی استفاده کنیم. چیزی که در فیلم فروشنده کمتر مصداق پیدا می کند. فرهادی همیشه نشان داده، موقعیت خلق کرده و شخصیت هایش هیچ وقت قلمبه سلمبه صحبت نکرده اند. فروشنده اما یک فیلم کاملا نمادین است. از همان ساختمانی که ریزش پیدا کرده می فهمی که کارگردان دارد نمادسازی می کند. بعدها داستان های ساعدی و فیلم گاو و دیالوگ های مرتبط با آن هم بخوبی همین مسیر را ادامه می دهند. اصلا چرا فیلم گاو؟ برای اینکه کارگردان می خواهد به ما نشان بدهد که یک انسان چطور می تواند به مرور به یک گاو تبدیل شود؟ صحنه های نمایشنامه آرتور میلر هم که کار را تکمیل کرده اند. تختخواب، ساختمان های قدیمی، لباس قرمز و خیلی چیزهای دیگر در قالب سناریوی تحمیلی کارگردان به مخاطب می خواهند حرف هایی فراتر از متن بزنند. معلوم است که کارگردان همه چیز–از معلم ادبیات و بازیگر تیاتر و فیلم گاو و نمایشنامه آرتور میلر و ساختمان ترک خورده و دهها چیز دیگر- را طوری کنار هم چیده که معنایی را به ذهن ما متبادر کند. حضور کارگردان در این چینش کاملا معلوم و معنادار است، اتفاقی که در فیلم های دیگر فرهادی اصلا معلوم نبود. در فیلم های قبلی شما اصلا حضور کارگردان را در اتفاقات و صحنه ها احساس نمی کردی، چیزی که در فروشنده کاملا توی چشم می زند. دیگر اثری از آن فرهادی همیشگی نیست. فیلم رنگ و روی صحنه نمایش به خود گرفته. برای تو که به طبیعی بودن زندگی در فیلم های فرهادی خو گرفته ای، حالا خیلی چیزها مصنوعی به نظر می آید.
از فیلم های فرهادی چند دیالوگ یادتان مانده؟ غیر از همان ضرب المثل آلمانی درباره الی و چندتا حرف تکراری در بقیه فیلم ها، چیز دیگری هم هست؟ شما در فروشنده به اندازه همه فیلم های قبلی می توانید دیالوگ های متفاوت پیدا کنید. این بار حرف ها بیشتر از بازی ها و موقعیت ها توی چشم می زند. بعضی جاها هم سکانس ها و قصه های اضافی کاملا توی چشم است. واقعا چه نیازی بود معلم گوشی موبایل دانش آموزش را از دست او بگیرد و با دیدن محتوایش به ما گوشزد کند که توی گوشی های موبایل بچه های امروزی چه خبر است. معلوم است که کارگردان در جای جای فیلم خواسته حرف ها و اعتقادات خودش را به شخصیت های فیلمش تحمیل کند. اینجاست که پزها و حرف های روشنفکرمآبانه منِ مخاطبِ فیلمِ فرهادی را اذیت می کند. آنچه قبلا از بطن زندگی جاری روزمره مردم در یک محیط شهری چه تهران و چه پاریس بیرون می آمد حالا شکل صحنه تیاتر به خود گرفته؛ نمادین، غلوانگیز و گاه مصنوعی. ای کاش کارگردان این فیلم شخص دیگری بود، آن وقت دیدن آن قطعا برای ما لذت بیشتری داشت. اصغر فرهادی که ما را از بیش ماندن درسینمای شاعرانه و مستند عباس کیارستمی نجات داد و توانست نحله ای جدید برای جوانان سینمای ایران پدید آورد، مباد که با ادامه چنین مسیری ما را به دامان فیلم های بهرام بیضایی برگرداند.

بخش هایی از این یادداشت در روزنامه هفت صبح مورخ ۱۱ شهریورماه ۱۳۹۵ با تیتر دیگری به چاپ رسیده است.

 

در دسته : سینما | بدون نظر »

اصغر، گذشته اش را پاک کرد

تیر۲

۱-  جدایی نادر از سیمین فیلمی بود که خارج از مرزهای ایران اسکار را برای اصغر فرهادی به ارمغان آورد. با این حال در داخل مرزهای کشور خودش کسانی بودند که او را متهم کردند تصویری ناخوشایند از زندگی ایرانی را به نمایش گذاشته است. آنها عمدتا با این پیش فرض که احتمالا خارجی ها بی دلیل از یک فیلم ایرانی استقبال نمی کنند، مدام در جستجوی تحلیلی از فیلم بودند که نشان می داد ایرانی ها دروغگو هستند، از زندگی روزمره شان بگیرید تا انرژی هسته ای شان! این در حالی است که حکایت جدایی ها ذاتا نمی تواند موضوع شیرینی باشد. جدایی نادر از سیمین هم روایتی نسبتا تلخ داشت از یک زندگی خانوادگی در بطن یک جامعه شهری. اما این روایت می توانست در هرجای دیگری از این دنیا اتفاق بیافتد. استقبال جامعه جهانی از شرق دور گرفته تا غرب دور، به خودی خود نشان داد که مخاطبان بسیاری در فرهنگ های مختلف با این فیلم همذات پنداری کرده اند. بنابراین روایت جدایی تا حدودی روایتی جهانی بود که در قالب زندگی روزمره یک زوج ایرانی به نمایش گذاشته شده بود. این درحالی است که من معتقدم فیلم در کنار انتقال یک زندگی مضطرب، نماهایی در درون خود داشت که بازنمایی به غایت مثبتی از فرهنگ ایرانی را به نمایش می گذاشت. ارتباط و دلبستگی شیرین و دوست داشتنی پسر و پدر و پدر و دختر؛ چیزی که در جامعه جهانی به فراموشی سپرده شده و نیز خودداری راضیه از قسم دروغ در روزگاری که اخلاق بازیچه روابط انسانی در جامعه ایرانی و جهانی شده، بازنمایی مثبتی از فرهنگ ایرانی-اسلامی و رفتارهای انسانی را در جامعه ما ارایه می داد.

۲-   «گذشته» آخرین ساخته اصغر فرهادی که هم اکنون در سینماهای ایران در حال اکران است، فیلمی است با همان مختصات جدایی نادر از سیمین. فیلم روایتی مشابه را از جدایی در یک زندگی خانوادگی این بار در بافت فرهنگی اجتماعی کشور دیگری (فرانسه) بازگو می کند، با همان ریز بینی ها، تعلیق ها، پیچیدگی ها، معماها و غافلگیری های خاص فیلم های قبلی اصغر فرهادی. تنها تفاوت در این است که فیلم یک تهیه کننده معروف جهانی دارد و بازیگران زن فیلم روسری بر سر ندارند! گذشته همانند جدایی، فیلمی تحسین برانگیز است که جایزه بهترین بازیگر زن را از جشنواره فیلم کن کسب کرده و نظر بسیاری از منتقدان معروف دنیا را به خود جلب. این فیلم فارغ از فرم و محتوای سینمایی اش برای جامعه ایرانی یک تفاوت بزرگ با جدایی نادر از سیمین دارد. ما جدایی را گاه از نگاه مخاطب ایرانی می دیدیم و سپس به مخاطب جهانی تعمیم می دادیم و این بار در گذشته ما فیلم را از نگاه یک مخاطب جهانی می بینیم و بعد به یک مخاطب ایرانی تعمیم می دهیم.

در روزگار ما، مخاطب محور اصلی بازنمایی در هر اثر فرهنگی و رسانه ای است.آنچه ما می بینیم و بعد تفسیر می کنیم تحت تاثیر بافت فرهنگی و اجتماعی خودمان است. اشتباه بزرگ در این است که بخواهیم این تفسیر را بطور کامل به مخاطب جهانی تعمیم بدهیم. این اتفاقی بود که پس از دیده شدن فیلم جدایی در مجامع جهانی سینمایی، برای آن در داخل کشور ما افتاد و انتقاد گروهی را برانگیخت که شرح آن رفت. فهم یک مخاطب ایرانی از فیلم جدایی با فهم و تفسیر مخاطب جهانی از آن متاثر از بافت های فرهنگی اجتماعی مختلف، کاملا متفاوت است. از سوی دیگر وقتی پای جامعه ایرانی به میان می آید، باید این را در نظر بگیریم که مخاطب جهانی گاهی اسیر کج فهمی ها و ذهنیت هایی است که برساخته رسانه های غربی از جامعه ایرانی است. مثلا او ممکن است فکر کند که ما هنوز توی کشورمان بانک هم نداریم و هنوز با درشکه در خیابان هایمان رفت و آمد می کنیم. بنابراین دیدن بانک و پژو ۲۰۶ در فیلم اصلا برای ما نکته قابل توجهی نیست اما ممکن است برای یک مخاطب جهانی یک تصویر گاه غیرقابل باور باشد. مثال واضح اش سخن دوستی خارج نشین است که بعد از دیدن فیلم جدایی دوستان خارجی اش از او می پرسیدند مگر شما در کشورتان پژو ۲۰۶ هم دارید؟!

۳-  گذشته فیلمی است که می تواند پاسخ مناسبی به گلایه های منتقدان داخلی فیلم جدایی بدهد. اصغر فرهادی در این فیلم توانسته گذشته سینمایی اش را از این زاویه تا حدودی پاک کند. تصویری که فیلم جدید او از یک ایرانی در بافت یک فیلم خارجی نشان می دهد از همه شخصیت های دیگر فیلم انسانی تر است. «احمد» شخصیتی دوست داشتنی برای دختران زن فرانسوی اش بوده. آنها او را گویا حتی بیشتر از پدر خودشان دوست می داشته اند. این را «مارین» یک بار به احمد می گوید و در لابه لای فیلم هم متوجه می شویم که خیلی وقت ها احمد دختران زنش را به رستوران دوست ایرانی اش در فرانسه می برده و با آنها بازی می کرده است. رابطه ای که احمد با لوسی، دختر بزرگ مارین دارد بسیار نزدیک تر از مارین با دخترش است. احمد حتی در مواجهه با پسر شوهرجدید همسر سابقش هم بسیار انسانی رفتار می کند. با او مهربانانه رفتار می کند، برای او هم سوغاتی تهیه می کند و حتی نصف شب او را به دستشویی می برد تا «جیش» کند! ماندن احمد در فرانسه حتی پس از طی مراحل طلاق برای حل مشکل خانواده زن سابقش هم یک رفتار کاملا شرافتمندانه است. او به مانند یک مددکار اجتماعی تا آنجا که از دستش برمی آید سعی می کند تا نگزارد آدم ها با نپذیرفتن و عدم اظهار اشتباهاتشان عذاب بکشند. او فضایی را فراهم می آورد تا همه با دانستن همه چیزهایی که حق دارند بدانند، تصمیم بهتری برای زندگی شان بگیرند. او حتی برای این به فرانسه بازگشته تا یک رابطه قدیمی را با خوبی و خوشی به پایان برساند، در حالی که می توانسته وکیل بگیرد و مراحل طلاق را تمام کند. رفتار او با دوست ایرانی اش در فرانسه هم بسیار گرم و دوست داشتنی است، در حالی که رفتار شخصیت های فرانسوی فیلم با هم بسیار خشک و سرد است. رفتار همکاران فرانسوی دوست ایرانی اش با او در رستورانشان هم به خوبی نشان می دهد که چقدر او را دوست می داشته اند. حتی لوسی دختر زن فرانسوی او هم اذعان می کند که مادرش به این خاطر سراغ مرد دیگری رفته که به او شباهت داشته است. همه اینها در حالی است که فیلم پر است از رفتارهای عبوس، غیراخلاقی و گاهی غیرانسانی شخصیت های دیگر فیلم با هم. مارین از سمیر باردار است، زن سمیر افسردگی داشته و ممکن است به خاطر پی بردن به رابطه پنهانی همسرش با مارین دست به خودکشی زده باشد. سمیر دچار عذابی درونی است. لوسی از تاثیر احتمالی اش در خودکشی زن سمیر رنج می کشد. از شوهر اول مارین که حالا در بروکسل است تصویر نامطبوعی روایت می شود. در میان این همه شخصیت، احمد اگرچه شخصیتی بی عیب و نقص نیست اما رفتاری بسیار انسانی تر و روانی بسیار آرام تر دارد. دلبستگی او به فرهنگ سرزمین اش هم در همه جای فیلم بازتاب دارد. از قورمه سبزی و بلال درست کردن بگیر تا دلزدگی از زندگی در کشوری دیگر که در نهایت منجر به افسردگی و بازگشت او به کشورش در چهارسال پیش شده. شهریار شخصیت ایرانی دیگر فیلم هم اگرچه در فرانسه مانده اما همانند او هنوز دلبسته سرزمین مادری اش است. این را یک مخاطب جهانی ممکن است نفهمد ولی ما مخاطبان ایرانی از صدای گزارشگر فارسی فوتبال لیگ برتر و برنامه نود به راحتی به این قضیه پی می بریم.

۴-  اصغر فرهادی فی نفسه جدایی را برای یک مخاطب جهانی نساخته بود، اگرچه که حتما نگاهی به جشنواره های خارجی داشته است. اما به هر حال این فیلم اقبال آن را داشت که از سوی مخاطب جهانی دیده شود و جوایزی بیشمار از آن خود کند. با این حال گذشته، فیلمی است که اصولا برای مخاطب جهانی و خارج از مرزهای ایران ساخته شده است. اما اصغر فرهادی در جای جای این فیلم چیزهایی قرار داده که فقط برای مخاطب ایرانی قابل فهم است. او قطعا به دنبال پیامی اختصاصی برای مخاطبان ایرانی اش – علی الخصوص منتقدان فیلم قبلی اش- بوده است. پیامی که از یک سو خط بطلانی بکشد بر نگاه ضد ایرانی او و از سویی دیگر به همه مسئولان سینمایی و غیر سینمایی گوشزد کند نگاه نادرست جهانی به جامعه ایرانی جز با ابزارهای نوین رسانه ای و با زبانی جدید قابل تصحیح نیست. حالا اصغر فرهادی نشان داده که سرمایه فرهنگی بزرگی برای جامعه ایرانی است. در آیینه آبی او ما می توانیم تصویر خودمان را به دنیا بازتاب بدهیم و حتی تصحیح کنیم. او ممکن است گاهی نگاهی متفاوت و یا نامتعارف داشته باشد و یا آنقدر زلال و صاف نباشد که ما انتظار داریم ولی گاهی هم ممکن است موجی که بر ظاهر اوست ناشی از سنگ ریزه ای باشد که ما پرتاب کرده ایم. بیایید آب را گل نکنیم، اصغر فرهادی را هم همین طور.

پی نوشت: منتشر شده در روزنامه هفت صبح

صداوسیمای لیلا حاتمی

تیر۲۱

١- فینال تمام شد. اسپانیا با یک نتیجه غیرقابل پیش بینی ایتالیای آلمان کش را شکست داد. بازی زیبا، پر از صحنه های چشم نواز و در حد یک فینال اروپایی بود. البته در بازی های ماقبل هم جام چهاردهم به نسبت جام های قبلی اروپایی از این دست صحنه ها و بازی های به یادماندنی بسیار بیشتر از قبل در حافظه ما به یادگار گذاشته بود. اما اگر الان بخواهم آن  صحنه ها و بازی ها را مرور کنم، سیمرغ زرین بهترین و ماندگارترین تصویر از جام ملت های اروپا قطعا تقدیم می شود به جناب آقای فرناندو تورس که بعد از سوت پایان فینال، ورزشگاه برگزارکننده مسابقه را به یک مهدکودک تمام عیار مبدل ساخت. خیلی راحت بعد از یک مسابقه خسته کننده ولی موفقیت آمیز رفت و بچه هایش را از مادرشان در جایگاه ویژه تحویل گرفت و مثل یک پدر وظیفه شناس شادی کسب یک جام دیگر را با آنها تقسیم کرد. او با آن چهره کودکانه و آن بچه های قدونیم قد دوربین های تلویزیونی و میلیون ها تماشاگر را مسحور یک رابطه خانوادگی دوست داشتنی کردند. تنها سوالی که در آن لحظه در ذهن من بالا و پایین می پرید این بود که یک بازیکن بین المللی در این سطح و با حداکثر سی سال سن و در اروپای به ظاهر فروپاشیده از لحاظ اخلاقی وخانوادگی چطور می تواند سه تا بچه قد و نیم قد داشته باشد. این بهترین پیام وتصویری بود که یک مرد اسپانیایی می توانست از اهمیت بنیان خانواده در میان هموطنانش به سراسر جهان مخابره کند، حتی اگر آمارها و گزارش های رسمی چیزی خلاف آن را اثبات کند.
٢- لیلا حاتمی جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کارلووی واری را برای بازی در فیلم شوهرش به خودش اختصاص داد. او پیش از این هم جایزه بهترین بازی را در فیلم جدایی نادر از سیمین در جشنواره معتبر برلین برده بود. همه اینها به علاوه حضور در جشنواره های معتبر جهانی برای داوری یا اهدای جایزه او را به عنوان بین المللی ترین بازیگر تاریخ سینمای ایران مطرح کرده است. حالا او در جشنواره های معتبر جهانی روی سن می رود، در رسانه های مختلف تلویزیونی و مطبوعاتی با تسلط کامل به زبان های خارجی از خودش، فیلم هایش و سینمای ایران سخن می گوید و عکس ها وتصاویری از او مدام بر روی سایت ها و پایگاههای اینترنتی معتبر قرار می گیرد. او در این مسیر پیشرفت البته زندگی خانوادگی اش را به فراموشی نسپرده. لیلا حاتمی زندگی موفقی با همسرش علی مصفا دارد و دو فرزند پسر و دختر هم حاصل این زندگی خانوادگی و دوری مقطعی او از دنیای سینماست. او به عمد یا غیرعمد در برخی موقعیت های سینمایی فرزندانش را هم در دیده شدن مشارکت می دهد. همین سال گذشته بود که در سرمای سوزان اروپای شرقی وقتی برای داوری یک جشنواره معتبر اروپایی رفته بود دختر کوچکش را هم با خودش برده بود. هفته پیش هم که برای دریافت جایزه اش در جشنواره کارلووی واری  به این شهر کوچک اروپایی رفته بود، پربازدیدترین عکس هایی که از او منتشر شد تصاویری از او در کنار همسر و دو فرزند خردسالش بود. پیام همه این عکس ها و تصویرها به سادگی همان صحنه های بعدازفینال جام ملت هاست. زن ایرانی برای رسیدن به این موفقیت بین المللی از زندگی خانوادگی اش دست نکشیده و حتی بخشی از موفقیت هایش را مدیون انهاست. در شرایط فعلی این بهترین تصویری است که می توان از خانواده سالم ایرانی به جهان مخابره کرد، حتی اگر گزارش های مغرضانه رسانه های غربی خلاف ان را جلوه بدهند.

٣- لیلا حاتمی یک زن ایرانی است که حالا یک جایگاه بین المللی برای خودش دست و پا کرده. او شاید نمونه کاملی از یک الگوی اسلامی، آنطور که ما می خواهیم نباشد اما چه بخواهیم و چه نخواهیم هم اکنون دنیا چهره یک زن ایرانی را دارد در قالب او می بیند و انگاره سازی می کند. اگر می خواهیم این انگاره تصویری متناسب، مثبت و تاحد ممکن در جهت ارزش هایمان باشد نیازمند تعاملی چند سویه و دقت نظر در همه متغیرهای درگیر در این فرایند هستیم. لیلا حاتمی حالا درست کارکردی مثل یک رسانه دارد. تصویری که مردم جهان از لابه لای تصاویر، حرف ها، لباس ها و رفتارهای او می بینند بازنمایی تمام عیاری از زندگی همه ماست. یادمان نرود که رسانه همه را برابر یکی و یکی را برابر همه قرار می دهد. دراین فرایند رفتار فرناندو تورس برابر باهمه اسپانیایی ها و عمل لیلا حاتمی مساوی با همه ایرانی ها قرار می گیرد. به لیلا حاتمی کمک کنیم تا در این جایگاه حساس این معادله پیچیده در میانه جامعه ایرانی و جامعه جهانی را به خوبی حل، و اثبات کند که یک زن ایرانی در  درون  جامعه اش، هم می تواند خانواده دار و اهل زندگی باشد، هم می تواند ارزش ها و هنجارهای جامعه اش را به کلی زیر پا نگذارد و هم می تواند به موفقیت های جهانی برسد. اگر به موفقیت این مدل خوشبین نباشیم، آنگاه مدل گلشیفته فراهانی ما را همچون باد با خود خواهد برد.

پی نوشت: منتشر شده در هفته نامه یکشنبه

رقابت اصغر فرهادی و تیم پرسپولیس!

بهمن۱۷

پرسپولیس یک سپاهان یک. دقیقه ۹۰ بازی بود و گمان نمی رفت که این بازی تغییر دیگری داشته باشد. در محل کارم به اتفاق بقیه دوستان مشغول تماشای بازی بودم. در آخرین بازی لیگ، پرسپولیس با پیروزی در بازی قهرمان می شد و سپاهان با یک مساوی ناقابل. پرسپولیس را در اغلب اوقات بر استقلال ترجیح داده بودم اما این به معنای آن نبود که طرفدار سفت و سخت این تیم هستم. در آن بازی کذایی اما، بیشتر دوست داشتم پرسپولیس با سرمربی متفاوت آن روزهایش – افشین قطبی – برنده بازی باشد تا سپاهان با آن سرمربی اخموی دوست نداشتنی اش- لوکا بوناچیچ. اما نتیجه برخلاف جهت علقه های من شنا می کرد. به همین خاطر هم هنوز بازی به پایان نرسیده بود من سوار تاکسی در حال بازگشت به خانه بودم.راننده صدای رادیو اش را تا انتها بالا برده بود و گوش هایش بیشتر از چشمانش کار می کرد. هنوز چندصد متری نرفته بودیم، که یکهو تمام ماشین ها ایستادند. تمام شهر در یک لحظه متوقف شد. پرسپولیس در دقیقه ۹۷ بازی گل پیروزی بخش را زده بود و در جان ماشین ها و راننده هایشان سکته ای انداخته بود. برای لحظاتی راننده ها از ماشین هایشان پیاده شدند و با چند تا هورای بلند تمام هیجانشان را خالی کردند و اندکی بعد دوباره به راهشان ادامه دادند. خطوط چهره راننده تاکسی ما حالا با چند دقیقه پیش کلی فرق کرده بود. برای من آن لحظات مثل یک فیلم سینمایی بسیار کوتاه ولی واقعی و زنده گذشت؛ یک فیلم با قصه ای دراماتیک که بازیگر اصلی آن یک تیم فوتبال بود.

همین اتفاق تا حدودی مشابه اتفاق پیشین این بار در یک استخر آب افتاد. با جماعتی در کافی شاپ استخر با بدن هایی لخت و خیس مشغول دیدن داربی دو هیچ جلو افتاده استقلال بودیم. هیچ امیدی هم به تغییر نتیجه نمی رفت.اما سه گل ناگهانی ایمون زاید یک بازی معمولی فوتبال را به درامی سینمایی تبدیل کرد، حتی در استخر آب. این فضای دراماتیک را بیشتر از همه طرفداران استقلال و پرسپولیس، کسانی که در اولین روز سی امین جشنواره فیلم فجر بازی را در سالن میلاد به طور زنده تماشا می کردند، درک کرده بودند. برای همین هم بازی داربی را به عنوان بهترین فیلم روز اول جشنواره برگزیدند. همه اینها نشان از عنصری دارد که گویا استقلالی ها فاقد آن هستند. عنصری سینمایی که یک بازی را در ذهن همه طرفداران یک تیم ماندگار می کند، آنچنان که تلخی چندین باخت پشت سرهم گذشته را قابل قیاس با شیرینی آن ندانند. هنوز هم توی ذهن خیلی از پرسپولیسی ها غیر از این بازی اخیر و آن قهرمانی دیرهنگام چند بازی دراماتیک دیگر هم باقی مانده است. از آن بازی کذایی که ۹ نفره ۸۰ دقیقه مقاومت کردند بگیر تا بازی شش تایی معروف. پرسپولیسی ها نشان داده اند که در دراماتیزه کردن فوتبال برای طرفدارانشان بسی بیشتر از استقلالی ها جلو افتاده اند. آنها گویا درام را خوب می شناسند، شاید چیزی اندازه اصغر فرهادی که این روزها به پیشواز اسکار می رود. در ذهن تماشاگر ایرانی- چه فوتبال و چه سینما- این روزها رقابت تنگاتنگی مابین اصغر فرهادی و تیم پرسپولیس وجود دارد، رقابتی برای موفقیت در دراماتیک کردن زندگی ایرانی. کدام یک به سوی پیروزی فرار می کند؟

به سادگی یه حبه قند

آبان۱۵

زنی با چادری سیاه در پشت بام  و پشت به دوربین به دوردست ها خیره شده است. سپیدی لباس هایی که در پشت بام بر طناب آویخته شده اند اولین چیزی است که در فضای صحنه به چشم می آید اما چیزهای دیگری هم هست: ماهواره ها؛ بشقاب های خاکستری بزرگی که خیلی دورها را خیلی نزدیک کرده است. این صحنه نخست فیلم “به همین سادگی” است.تمام فیلم در همین صحنه خلاصه شده است. دورها آوایی است که زن را می خواند اما او همانند لباس هایی که با گیره به طناب آویخته شده اند، پای بند خانه، زندگی  ،خانواده و زمانه خود شده است. اما به راستی چه چیزی او را در این زمانه در خانه نگه می دارد؟ پاسخ من به این سوال چیزی جز “سنت” نیست. و آنچه که گمان می کنم این فیلم در یک فضای گفتمان گونه بازنمایی می کند، چالش میان سنت و زندگی مدرن در خانواده ایرانی است. زن بر طبق آنچه از سنت آموخته ، خودش را وقف خانه و زندگی کرده. شوهر هم به همین روال مشغول کار در بیرون از خانه است. زندگی آنها به ظاهر مشکلی ندارد اما تا زمانی که مرد درگیر زندگی مدرن و گرفتاری های آن نشده است: منشی و طرح های جدید و مهمانان خارجی و کت و شلوار جدید و … پسر و دختر این خانواده نیز همینطور. آنها نیز دیگر به سنت ها اهمیتی نمی دهند. پسر درگیر کلاس زبان و اسباب بازی های جدید و مصنوعی(در مقابل بازی های واقعی گذشته مثل اسب سواری) شده است و دختر نیز دیگر ترجیح می دهد به جای یادگرفتن آشپزی و کدبانوگری از بیرون غذا سفارش دهد. تنها کسی که همچنان پای بند به سنت باقی مانده، مادر است. این چالش جدید زن را تا آستانه ترک خانه و زندگی می کشاند اما گیره سنت همچنان او را بر طناب زندگی خانوادگی نگه می دارد. به همین خاطر هم ذهن مخاطب از این تصمیم کبرای طاهره خشنود است چون انگاره های سنتی از بلای خانمانسور از هم پاشیدن خانواده جلوگیری کرده است.

صحنه نخست فیلم “یه حبه قند” هم به سادگی تمام فیلم را بازگو می کند. نجواهایی که مکالمات روزمره زبان انگلیسی را بر روی تصاویری از بادگیرها و خشت های یک شهر سنتی حک می کنند، خبر از یک چالش دیگر میان سنت و زندگی مدرن می دهد. از قضای روزگار این بار هم برنده میدان، سنتِ تحسین شده است. یک مرگ شیرین با یه حبه قند “پسند” را همانند طاهره در خانه نگه می دارد. اما این بار فیلم سید رضا میرکریمی جدای از روایت این چالش، چیزهای دیگری را هم در ذهن مخاطب باقی می گذارد. برخلاف به همین سادگی که تنها خاطره هایی گذرا از سنت زندگی را برای مخاطب به تصویر می کشد، یه حبه قند تمام شیرینی یک زندگی سنتی را در کام یک مخاطب شهرنشینِ گرفتار در ذائقه دوران مدرن فرو می برد و اندکی بعد تلخ می کند. حسرت؛ شاید این تنها چیزی باشد که از پس همه آن اشک ها و لبخندهای تماشای این فیلم تحسین شده برای مخاطب باقی می ماند، حسرت سادگی های از دست رفته و فراموشی آیین های کهنه شده. لذت نهفته شده در پس سادگی زندگی در عریان ترین حالت ممکن به تو هجوم می آورد و وقتی پرده بر می افتد دیگر برای لحظاتی نه تو می مانی و نه آنچه دیده ای. آنچه هست زندگی دیگری است که در آن حتی نمی شود تصور کرد مرگ با یک حبه قند بیاید به دهان.