پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

دو نفر و نصفی

آبان۱۸

فیلمی سینمایی از دوران نوجوانی ام در یادم هست که اسمش بود: دو نفر و نصفی. علیرضا خمسه تویش بازی می کرد و فکر می کنم راجع به دوتا دوست بود که یهویی سروکله یک بچه هم توی زندگی شان پیدا شد و حسابی کاسه کوزه شان را به هم ریخت. آنها خودشان را با بچه، دو نفرونصفی حساب می کردند. نوشتن درباره دکتر یونس شکرخواه کار چندان ساده ای نیست از این بابت که باید درباره آدم ریزه میزه ای حرف بزنی که یک نفر نیست بلکه واقعا مثل همان فیلم اما این بار به تنهایی خودش “دونفر و نصفی” آدم است.

یک معلم به تمام معنا” آدم اولی است که درون این قامت نحیف نهفته است. یونس خان شکرخواه یک استاد کامل در حرفه، فن و رشته خودش است، یک مرد آکادمیک که در بسیاری از محافل علمی دنیا او را می شناسند. اما گفتم معلم چون او برای همکاران، دوستان و شاگردان خودش هیچ وقت استادی نکرده. با همه تعاریف بهنجار “استاد” بودن هم مشکل دارد. در روزگاری که همه دانشجویان رشته ارتباطات هم مثلا برای خودشان رزومه ای در کرده اند و فلان و بهمان مقاله آی اس آی دارند، شما در سابقه علمی او یک مقاله آی اس آی هم پیدا نمی کنید. کتابی ننوشته که علمی تولید کند، در همایشی سخنرانی نکرده که چیزی بر سابقه علمی اش بیافزاید، کار حرفه ای نکرده که به جایی ارایه بدهد. هر چه کرده، هرچه نوشته، هرچه گفته همه فقط برای یاددادن و انتقال تجربیاتش بوده. برای این بوده که من شاگرد، من همکار، من دوست یا هر من دیگری بیشتر بفهمد، بهتر کار کند و عاقلانه تر تصمیم بگیرد. شاگردان چموش رشته روزنامه نگاری دانشگاه علامه (یکی اش هم خود من) اگر از هر کلاسی فرار می کردند، چونان موش آب کشیده همیشه سر کلاسی می نشستند که نه در آن حضور وغیابی می شد و نه عنوان دلبخواهی داشت. شما در درس زبان تخصصی دکتر شکرخواه زبان خارجی یاد نمی گرفتید، اصل چیزی یاد نمی گرفتید که یاد گرفتنی باشد. آنچه ارایه می شد، دانش نبود، که بینش بود. دانش را می شد و می توان در کتاب ها هم یاد گرفت اما بینش حاصل تجربه های شخصی است، نتیجه کندوکاو است، نه تحصیلات و مدارک.

معلم، مشاور هم هست. یک راهنمای راه که فقط به آموختن بسنده نمی کند بلکه در تنگناهای این راه پرفراز و نشیب برای شاگردان و همکارانش مرجع خوبی برای راهنمایی است و منبع خوبی برای انرژی. میخ های کج را صاف می کند و برای آنها که نخواستند صاف بشوند، دل می سوزاند. شنیدن غصه ها و دیدن بغض های یک معلم برای شاگردانی که “راهی به ترکستان” پیش گرفتند، خیلی سخت است. و من بارها و بارها این سختی را تحمل کرده ام!

یک مبارز به تمام معنا” آدم دومی است که در کنار این معلم مشغول به کار است. هیچ کاری هم به کار آن یکی ندارد. دکتر یونس شکرخواه اصول خودش را دارد و برای هر آنچه که تا این سن و سال به دست آورده، جنگیده است. آدم شوخ پردازی هست اما بر سر این اصول و اعتقادات با کسی شوخی ندارد. در راهی که فکر می کند درست است قدم بر می دارد و از انتقاد و خرده گیری هم ابایی ندارد. در دایره دوستان نزدیک او همه رقمی آدم پیدا می شود، چپ و راست؛ بالا و پایین. همه برای او احترام قائل هستند برای اینکه بی شیله و پیله و با ملاک و معیار حرف خود را می زند، بدون آنکه بخواهد ترسی از این بابت داشته باشد. آن سخنرانی معروفش در کنفرانس روابط عمومی الکترونیک در سال های دور گذشته هنوز هم در خاطر همه مانده. به همه مدیران روابط عمومی حاضر با تمام کبکبه و دبدبه شان گوشزد کرد که اگر با دنیای جدید آشنا و همراه نشوند، بچه دانشجوهای دیجیتال خوانده، صندلی هایشان را از زیر پایشان بیرون خواهند کشید. همه ناراحت و شاکی شدند اما او حرف خودش را زمین نگذاشت. این آدم جنگجو، فقط برای خودش نمی جنگد بلکه یک مبارز واقعی برای میهنش هم هست! در دنیای پرهیاهوی جنگ رسانه ای او یکی از سربازان زبده و ماهر ماست. کافی است پای خاطرات و تجربیات او در نشست های بین المللی اش بنشینید تا بفهمید که چگونه از ایران و حق ایرانی دفاع کرده و توانسته گوشه ای از ذهنیت نخبگان دنیا را پیرامون کشورش تغییر بدهد. آخرینش هم، همین کنفرانس سران جامعه اطلاعاتی دنیا در ژنو که معاهده جدیدی را برای دنیای آینده به امضا رساند. او نماینده ایران بود و برای کلمه کلمه آن معاهده جنگید تا آمریکایی ها و اروپایی ها آینده دنیا را فقط به نفع خودشان رقم نزنند.

یک بچه مشهدی به تمام معنا“. این یکی همان نیمه ای است که هنوز هم در وجود او مانده. از لهجه اش بگیرید تا کلمات تخصصی اش! او استاد ارتباطات هست اما بیش از آنکه استاد علم ارتباطات باشد استاد ارتباط گرفتن با آدم هاست؛ و این احتمالا از جمله خاصیت های همه “بچه مشهدی” هاست.

پی نوشت: این یادداشت به مناسبت برگزیده شدن دکترشکرخواه در جایزه روابط عمومی دکتر منطقی، در هفته نامه همشهری جوان چاپ شد.

روزگار سپری شده شیخ ابراهیم!

آبان۲۹

سفیدی ریش ها بر صورتی آفتاب سوخته بیشتر به چشم می آید، عمامه سفید هم همین طور. «شیخ ابراهیم» غیر از ده سالی که در مناطق خوش آب و هوای گیلان مدیرکلی می کرد باقی عمر را از بدو تولد تا همین روزهای گذشته اغلب در گرمای خشک و سوزان سپری کرده بود از گرمای به قول جنوبی ها «خارک رنگ» در لامرد و بندرعباس تا هوای عطش ناک بیابان های سودان. عمامه ای سفید و ریش هایی سفیدتر بر چهره گرمادیده شیخ ابراهیم حکایت غریبی از زندگی پرتلاطم در مناطقی متضاد از لامرد و بندرعباس تا تهران و گیلان و سودان بود که بالاخره در بیروت به پایان رسید.

ماه رمضان امسال پیش از عزیمت به ماموریت جدید، اغلب روزه های ما در روزهای کشدار مردادماه تهران با او به پایان می رسید. پیش نماز ما بود در هیئت- خانه ای  که دوستان گرمادیده او در روزهای آخر هفته گردهم می آمدند. پس از دعا و قرآن خوانی برای ما موعظه ای هم می کرد در جایی که نه منبری چوبی داشت و نه پامنبری سنتی. بیشتر گعده ای بود تا همه بگوییم و همه بشنویم. خاطرات او از سودان همیشه نقل این محفل خودمانی بود. گاهی وقت ها حرف هایی می زد که باورش برای ما سخت بود. شیخ ابراهیم از روزهای سخت و سوزان سودان تجربه هایی اندوخته بود که حالا بیشتر به درد آخرتش می خورد. روایت تاریخ کربلا در میان قبایلی که در قرن بیست و یکم هنوز نمی دانستند امام حسین(ع) به شهادت رسیده است همیشه از جمله افتخارات او به حساب می آمد. وقتی در میان آنها می نشست و خیلی ساده فقط حوادث کربلا را تشریح می کرد بدون آنکه روضه ای بخواند و مرثیه ای بسراید و بزند به صحرای کربلا، همه به گریه و زاری می افتادند. و ما همیشه فکر می کردیم که او چطور به این سوال آنها پاسخ می داده که: «واقعا امام حسین شهید شده؟ کجا؟ کی؟ چرا؟» منبرهای شیخ ابراهیم در بیابان های سودان آنچنان به رونق افتاد که دیگر او را یارای پاسخ به این همه جمعیت مشتاق و کنجکاو نبود. به ناچار تعدادی از جوانان خوش سخن آنجا را تربیت می کند تا آنها در میان قبایل بروند و بدون آنکه اختلافی بیاندازند از پیامبر و اهل بیت او بگویند. می گفت با این جوانان شرط می کرده که اگر می خواهند به این کار ادامه دهند باید از بدگویی راجع به خلفا و صحابه اهل سنت پرهیز کنند و این درحالی بود که برخی از آنان پس از شنیدن واقعیت های کربلا چون نمی توانستند این شرط او را برآورده سازند راهی دیگر در پیش می گرفتند. شیعیان سودان در آن پنج سال و نیمی که شیخ ابراهیم در میان آنها بود برای تحمل گرمای سوزان و عطشناک بیابان به عشق شهیدان تشنه کربلا طاقت بیشتری یافته بودند.

حالا زندگی شیخ ابراهیم انصاری در سفارت ایران در لبنان به شهادت ختم شده. باور این خبر برای دوستان او همانند شنیدن برخی خاطراتش در سودان کمی سخت است. ماه ماه محرم است و حتی اگر تن پاره پاره او در لبنان اندوخته ای برای آخرتش نباشد مسلمانان شیعه شده سودان گواه خوبی خواهند بود برای روز جزا. خدایا این قربانی قلیل را هم بپذیر!

پی نوشت: منتشر شده در همشهری جوان

آقای رییس جمهور منتخب؛ ما گلابی نیستیم!

مرداد۶

هنوز هم واقعا نمی فهمم که چرا ما را گلابی می نامیدند. اگر مراد بی خاصیتی ما بود که سیب زمینی توصیف مناسب تری بود و اگر هم مقصود تنبلی مان بود که کدو قرابت بیشتری داشت. حیف میوه ظریفی چون گلابی که به پای دانش آموزان رشته های علوم انسانی بدنام شد!

بی خاصیت، بی کاربرد، بی پرستیژ؛ خلاصه کنم بی همه چیز؛ این جانمایه نگاه مردمان ما بود به رشته ای که دوستش می داشتیم. هنوز هم سنگینی نگاه خانواده، دوستان و اطرافیانم هنگامی که شنیدند در دوره دبیرستان از رشته ریاضی فیزیک با معدل بالای هفده به رشته علوم انسانی تغییر رشته داده ام، از یادم نمی رود. گویا جرم سنگینی مرتکب شده بودم و گناهی نابخشودنی. و سهمگین تر از همه خواهش های مادرم بود که خود حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشت اما به تحریک دیگران از من می خواست که از این تصمیم بزرگ و از این راه خطا منصرف شوم. من چه باید می کردم؟ بر ثبات و بزرگی زمین گواهی بدهم و خورشید وجودم را کتمان کنم و یا دایره ای بکشم و اثبات کنم که آنچه بقیه می پندارند محور پیشرفت و تحول و حرکت نیست. من به انتخاب خودم راه علوم انسانی را پیش گرفتم، این در حالی بود که قریب به اتفاق هم رشته ای هایم به اجبار با من همسفر بودند و چه بسیار استعدادهایی که در راه این باور نادرست مردمان و گاهی هم مسئولان سرزمین مان رفتند تا مهندس و دکتر بشوند، رفتند تا به قول دیگران گلابی نباشند، اما چغندر هم نشدند.

حالا اما اوضاع کمی فرق می کند. اکنون فصل تازه گلابی ها فرا رسیده است. حالا با تلاش جمعی از همان گالیله نماها قرون تسلط بی چون وچرای رشته های علوم ریاضی و تجربی به سر آمده. اکنون به برکت نگاه روشن بالاترین مقام های سیاسی و مذهبی سرزمین مان کسی دانشجویان رشته های علوم انسانی را حداقل مثل سابق بی خاصیت نمی پندارد. اگرچه که هنوز مشکلات بسیار است و ناکارامدی ها فراوان. اگرچه که هنوز مانده تا برف زمین آب شود و یخ نگاه های سنگین شکسته شود، اگرچه که هنوز گلابی ها خاصیت مندی شان را بی شک و شبهه اثبات نکرده اند. با این همه حالا زمین دانشگاه و جامعه حداقل برای پاشیدن بذرهای علوم انسانی کمی شخم خورده است.

جناب آقای رییس جمهور منتخب! و یا هر کسی که از ما به ایشان حتی به فاصله تار مویی، نوک سوزنی و یا شاید هم رگ گردنی نزدیک تر هستید، لطفا بدانید و آگاه باشید که ما دیگر گلابی نیستیم. بدانید و آگاه باشید که بسیاری از دانش آموخته های رشته های علوم انسانی حرف های زیادی برای گفتن دارند و کارهای زیادی برای اثبات کردن. حتما هم می دانید وآگاه هستید که اگر غرب از قرون وسطا بیرون آمد، مدیون تفکر و اندیشه جدیدی بود که متفکران علوم انسانی آن  بلاد در جان جامعه شان جاری ساختند. می دانید و آگاه هستید که در یک قرن اخیر هر کشوری که حرکت کرده و به جایی رسیده از گفتمان های نو و برنامه های اصولی توسعه مدار نظریه پردازان علوم انسانی خویش نیرو گرفته است. می دانید و آگاه هستید که اگر انقلابی در مملکت ما پیروز شده، محصول تحولی بوده که در فکر و ذهن مردمان ما ایجاد شده.

رییس جمهور منتخب و یا … می دانید و آگاه هستید که دانشگاه محیط بلافصل تولید علم و دانش است. پس بیایید و در این موقعیت حساس کنونی شده(!) طلسم انتخاب وزیر علوم از میان رشته های علوم ریاضی و تجربی را بشکنید و بعد از سی دو سال مدیریت بلامنازع ریاضی دانان و پزشکان و شیمی دانان و مهندسان هوا و فضا و زمین و زمان، برای یک بار هم شده مدیریت کلان محیط تولید علم و دانش را به کسی بسپارید که فکری نو دراندازد و درک بیشتری از کارآمدی و روزآمدی علوم انسانی داشته باشد. ۴۵ درصد دانشجویان  سراسر کشور هم اکنون از شما که خود هم در کسوت روحانیت درک مناسبی از اندیشه های علوم انسانی دارید و هم خویش دانش آموخته دکترای یکی از رشته های مهم علوم انسانی هستید، چنین  انتظاری دارند. ما به انتخاب شما احترام می گزاریم حتی اگر این خواسته را به حق ندانید و این انتظار را برآورده نسازید. برقلم راندن آن هم تیری است در تاریکی تا شاید قلمی برشعر نیما بکشیم که فرمود: «جاده خالی است/ فسرده است امرود(درخت گلابی)/ هرچه می پژمرد از رنج دراز…»

پی نوشت: منتشر شده در خبرآنلاین

مورد عجیب ژنرال پترائوس!

آبان۲۱

رییس سازمان سیا چند روز بعد از انتخاب مجدد باراک اوباما به ریاست جمهوری آمریکا استعفا داد. ژنرال پترائوس که گویا ژنرال خوشنامی در میان آمریکایی هاست و موفقیت های خوبی هم در عراق و افغانستان بدست آورده، علت این استعفایش را ارتباط نامشروع جنسی اعلام و در نامه ای خطاب به همکارانش این عمل خود را اقدامی نابخشودنی برای شخصی در این جایگاه و سمت عنوان کرده است.استعفای او آن هم بعد از یک انتخابات ریاست جمهوری فشرده چیز عجیبی نیست. حتی علت استعفایش هم که به نوعی یک رسوایی جنسی است، چیز غیر مرسومی نیست گرچه که تا به حال در مورد روسای سازمان سیا مشابهی نداشته است. به هر حال وقتی ارتباط نامشروع رییس جمهور یک کشور با کارمند کاخ سفید آنچنان علنی می شود، ارتباط نامشروع جنسی یک ژنرال بلندپایه با نویسنده کتاب خاطراتش خیلی هم عجیب و غریب نیست. آنچه مورد ژنرال پترائوس را عجیب و غریب می کند تحلیل های کارشناسان آمریکایی در باره این است که دلیل استعفای او چنین ماجرایی نمی تواند باشد!

این تحلیل ها طیف وسیعی را در بر می گیرد. از نزدیکی پترائوس با رقیبان حزبی اوباما بگیر تا سنگ اندازی های او در عادی سازی روابط با ایران! حالا موضوع این تحلیل ها خیلی مهم نیستند، مهم این است که در دستگاه دیپلماسی آمریکا کسی نمی پذیرد که مقام مسئولی به واسطه ارتباط نامشروع جنسی از سمت خود استعفا بدهد و برای آن بیانیه هم صادر کند. آنها در وهله اول به این موضوع فکر  می کنند که این استعفا حتما دلیل دیگری داشته است. یعنی کار به جایی رسیده که رسوایی جنسی بهانه ای برای پوشاندن دلایل اصلی استعفا قلمداد می شود. کمی تخیل خود را به کار بیاندازید و فکر کنید که چنین ماجرایی در ایران اتفاق افتاده بود، عکس العمل مسئولان، رسانه ها و تحلیلگران چطور می توانست باشد؟

مرگ در پوست گردو!

تیر۱۱

منصوره حسینی مرد. این اتفاق عجیبی برای یک زن در سن هشتاد و خورده ای سالگی نیست. این روزها جوانان شوخ و شنگ هم در عنفوان جوانی می میرند و کسی را پرسشی بر نمی خیزد.او که سال ها بود آردش را بیخته بود و الکش را آویخته.منصوره حسینی مرد. خبر کوتاه بود اما تلنگری بیش از مرگ با خودش به همراه داشت. پنج شنبه هفته گذشته همسایگانش درحالی از مرگ او باخبر شدند که پانزده روز پیشتر در عمق تنهایی جان سپرده بود، در همان ساختمان دو،سه طبقه خیابان گلشهر، در میان همان نقاشی خط های انبوه و مضطرب، در همان پوست گردویی که همیشه دوست داشت کسی مزاحمش نشود.

سال ۸۳ بود. بعد از برپایی نمایشگاهی از آثارش درموزه هنرهای معاصر بهانه خوبی پیش آمده بود تا دوباره یادش زنده شود. همراه عزیزی رفته بودیم سراغش. خانه ای دو، سه طبقه داشت در خیابان گلشهر،جایی دنج و خلوت در خیابان آفریقا. یک طبقه اش را کرده بود نمایشگاه دائمی آثارش و در طبقه ای دیگر به تنهایی زندگی می کرد. تازه تابلوهایش را از موزه هنرهای معاصر بازپس آورده بودند. گویا مرحوم عمران صلاحی واسطه شده بود تا آثارش را به آنها امانت بدهد. خسته و دلخور بود و کمی مریض احوال. دست و دلش می لرزید اما نگاهش هنوز نافذ بود و حافظه اش همچنان محفوظ.ساعتی بیش راحت و خودمانی از هر دری سخن گفت. از زندگی، آثار و مرارت هایش. مرارت های زنی که با همه محدودیت های زنانگی اش در پی سبکی جدید در نقاشی ایرانی سختی ها کشیده بود. او با خط، نقاشی می کرد. مجموعه ای از خطوط و رنگ ها که معلوم بود از پستوی ذهنی خلاق و جستجوگر بیرون آمده. حالا او در همان پستوی تنهای خویش چشم از جهان فروبسته. جایی که همیشه دوست داشت همانجا باشد. یادم می آید در همان مصاحبه نخست از روزی سخن گفت که میرحسین موسوی، رییس وقت فرهنگستان هنر همراه با جمعی از روانشناسان و روانکاوان به دیدن نقاشی هایش آمده بودند. تحلیل های عمیق روانشناسان از آثارش هنوز هم او را به وحشت می انداخت. می گفت هنرمند همیشه می خواهد در پوست گردوی خودش باقی بماند، دوست ندارد کسی به این خلوت او بیاید و مزاحمش بشود. حالا پانزده روز در همین خلوت و سکوت چشم از جهان فروبست و کسی هم مزاحمش نشد،سرنوشت گاهی هم به دل ما آدم ها رفتار می کند.

در دسته : عمومي | بدون نظر »

به کجا چنین شتابان؟

اردیبهشت۲۴

۱-    همیشه یکی از موضوعات دوستداشتنی من برای یک پژوهش میدانی، اتفاق جالبی بوده که معمولا در زیرزمین تهران می افتد. اصولا پیازداغ رفتارهای ما ایرانی ها همیشه در زیرزمین بیشتر از روی زمین سرخ می شود. شاید به خاطر اینکه مثل کبک سرمان را توی راهروهای مترو می کنیم و فکر می کنیم که هیچ کسی ما را نمی بیند. سوار قطار مترو که می شوی، به ایستگاه پایانی که می رسی و درها که ناگهان باز می شود، محترم ترین آدم ها هم کوله بار احترامشان را زمین می گذارند و آرام و سبکبال بسان تیری که از چله کمان رها شده و انگاری که در مسابقه دو صدمتر با بقیه مسافران شرکت کرده باشند، به سمت درها و راهروهای خروجی هجوم می برند. همیشه دوست داشته ام در این ایستگاههای پایانی بنشینم و یقه چندتایی از این آدم های محترم را بگیرم و حتی اگر شده پولی هم تقدیم شان کنم تا بیاید و بنشیند و برای من تعریف کند که آخر با این همه عجله برای چه و به کجا اینچنین شتابان است؟ دلش از گرد و غبار مترو گرفته؟ توی تهران سیل آمده و به مترو سرازیر شده؟ شکوفه و باران در روی زمین انتظارش را می کشند؟… آخر این همه عجله برای چه؟ این شتاب زدگی بی نهایت از کجا آب می خورد؟

۲-    پاسخ این پرسش ها البته باید از دل یک پژوهش علمی دربیاید اما من فکر می کنم که این رفتار مترویی ما، یک عمل ناخودآگاه است که در یک فرایند فرهنگی در ذهن ما ایرانی ها جا خوش کرده و خیلی وقت ها هم ارتکاب به آن دست خودمان نیست. این فرایند ناخودآگاه تقریبا در تمامی شئونات زندگی روزمره ما جاری است. عجول و شتابزده ایم. خیلی زود می خواهیم به همه چیز برسیم. یکشبه پولدار شویم، در کوتاه ترین زمان ممکن حتی توی ترافیک اعصاب خوردکن به خانه برسیم، یک سفره غذا را در چشم به هم زدنی خالی کنیم و خیلی چیزهای دیگر. و چه بسیار تلخ کامی ها و شکست های فراوان که از دل همین شتاب زدگی ها بیرون آمده اند؛ عجله در کار، عجله در تصمیم گیری، عجله در تفکر، عجله در رانندگی و حتی در ساده ترین شکل آن عجله برای بیرون آمدن از محل یک برنامه، گاهی پیامدهای جبران ناپذیری برای ما داشته اند. همین سه چهار سال پیش بود که شتابزدگی بیش از حد جمعیت برای خروج از ورزشگاه آزادی بعد از بازی فوتبال ایران و ژاپن ۵ نفر را به دیار باقی شتاباند و حالا تکرار آن حادثه در خرمدره زنجان داغش را تازه کرده.

۳-    مملکته داریم؟! این عبارت معروف یکی از گونه های جدید طنازی در ایران، گاهی وقت ها تعبیرهای تلخی در جامعه و زندگی ما ایرانی ها دارد. واقعا گویا تنها در مملکت ماست که حتی خروج جمعیت از یک مکان فیزیکی هم می تواند حوادثی چنین تلخ بیافریند.اواخر هفته گذشته در اتفاقی که متاسفانه نه تنها در کشور ما “نادر” نیست، بلکه نمونه “مشابه” کم ندارد، سه کودک در برنامه تفریحی خاله شادونه در خرمدره زنجان زیر دست و پای حضار موجود در سالن برنامه له شدند و به همین راحتی و سادگی از قطار زندگی جا ماندند. شرح ماوقع ماجرا در این برنامه سراسر کودکانه، و اینکه چه کسی در این میان مقصر ماجراست خودش بطور مستقل یکی داستانی است پر آب چشم که در یک یادداشت مختصر نمی گنجد. همه اینها هم قبول که از سالن بیشتر از ظرفیت ممکن استفاده شده و تدابیر لازم از قبل برای سرویس دهی به این جمعیت چند هزار نفری هم اندیشیده نشده بود، اما باور کنید – حمل بر توهین نشود- چهارپایان هم اگر بخواهند از در کوچک طویله خارج یا داخل شوند آداب این ورود و خروج را می دانند ولی ما آدمیان خصوصا از نوع ایرانی اش، عجله و شتاب را حتی در مواقع بروز خطر هم کنار نمی گذاریم. حالا فکرش را بکنید در چنین شرایطی توی تهران زلزله بیاید. باور کنید آنقدرها که خودمان دیگران را هنگام خروج از مجتمع های آپارتمانی زیر دست و پا له می کنیم، زلزله به ما صدمه نمی زند.

۴-    عجله، رفتاری است  که در سفارشات دینی ما تا بدانجا نکوهش شده که به “کار شیطان” تشبیهش کرده اند. در تمامی متون ادبی و فرهنگی ما هم بر نتیجه آن که غفلت و پشیمانی است، به فراوانی تاکید شده. توی داستان ها و حکمت های عامیانه مان هم از نمونه داستان های مشابه مسابقه خرگوش و لاک پشت کم نداریم، تا بدانجا که سعدی شیرین سخن هم ” به چشم خویش دیده در بیابان/ که آهسته سبق برد از شتابان/ سمند بادپا از تک فرو ماند/ شتربان همچنان آهسته می راند” حالا با این حجم گسترده از نصایح و حکمت های فرهنگی چرا ما ایرانی ها آدم های عجول و شتابزده ای از کار درآمده ایم؟ اگر پاسخ این سوال را نمی دانید خیلی خودتان را خسته نکنید، جمله معروف دایی جان ناپلئون همیشه در دسترس شما فرهیخته گرامی می باشد!

رقابت اصغر فرهادی و تیم پرسپولیس!

بهمن۱۷

پرسپولیس یک سپاهان یک. دقیقه ۹۰ بازی بود و گمان نمی رفت که این بازی تغییر دیگری داشته باشد. در محل کارم به اتفاق بقیه دوستان مشغول تماشای بازی بودم. در آخرین بازی لیگ، پرسپولیس با پیروزی در بازی قهرمان می شد و سپاهان با یک مساوی ناقابل. پرسپولیس را در اغلب اوقات بر استقلال ترجیح داده بودم اما این به معنای آن نبود که طرفدار سفت و سخت این تیم هستم. در آن بازی کذایی اما، بیشتر دوست داشتم پرسپولیس با سرمربی متفاوت آن روزهایش – افشین قطبی – برنده بازی باشد تا سپاهان با آن سرمربی اخموی دوست نداشتنی اش- لوکا بوناچیچ. اما نتیجه برخلاف جهت علقه های من شنا می کرد. به همین خاطر هم هنوز بازی به پایان نرسیده بود من سوار تاکسی در حال بازگشت به خانه بودم.راننده صدای رادیو اش را تا انتها بالا برده بود و گوش هایش بیشتر از چشمانش کار می کرد. هنوز چندصد متری نرفته بودیم، که یکهو تمام ماشین ها ایستادند. تمام شهر در یک لحظه متوقف شد. پرسپولیس در دقیقه ۹۷ بازی گل پیروزی بخش را زده بود و در جان ماشین ها و راننده هایشان سکته ای انداخته بود. برای لحظاتی راننده ها از ماشین هایشان پیاده شدند و با چند تا هورای بلند تمام هیجانشان را خالی کردند و اندکی بعد دوباره به راهشان ادامه دادند. خطوط چهره راننده تاکسی ما حالا با چند دقیقه پیش کلی فرق کرده بود. برای من آن لحظات مثل یک فیلم سینمایی بسیار کوتاه ولی واقعی و زنده گذشت؛ یک فیلم با قصه ای دراماتیک که بازیگر اصلی آن یک تیم فوتبال بود.

همین اتفاق تا حدودی مشابه اتفاق پیشین این بار در یک استخر آب افتاد. با جماعتی در کافی شاپ استخر با بدن هایی لخت و خیس مشغول دیدن داربی دو هیچ جلو افتاده استقلال بودیم. هیچ امیدی هم به تغییر نتیجه نمی رفت.اما سه گل ناگهانی ایمون زاید یک بازی معمولی فوتبال را به درامی سینمایی تبدیل کرد، حتی در استخر آب. این فضای دراماتیک را بیشتر از همه طرفداران استقلال و پرسپولیس، کسانی که در اولین روز سی امین جشنواره فیلم فجر بازی را در سالن میلاد به طور زنده تماشا می کردند، درک کرده بودند. برای همین هم بازی داربی را به عنوان بهترین فیلم روز اول جشنواره برگزیدند. همه اینها نشان از عنصری دارد که گویا استقلالی ها فاقد آن هستند. عنصری سینمایی که یک بازی را در ذهن همه طرفداران یک تیم ماندگار می کند، آنچنان که تلخی چندین باخت پشت سرهم گذشته را قابل قیاس با شیرینی آن ندانند. هنوز هم توی ذهن خیلی از پرسپولیسی ها غیر از این بازی اخیر و آن قهرمانی دیرهنگام چند بازی دراماتیک دیگر هم باقی مانده است. از آن بازی کذایی که ۹ نفره ۸۰ دقیقه مقاومت کردند بگیر تا بازی شش تایی معروف. پرسپولیسی ها نشان داده اند که در دراماتیزه کردن فوتبال برای طرفدارانشان بسی بیشتر از استقلالی ها جلو افتاده اند. آنها گویا درام را خوب می شناسند، شاید چیزی اندازه اصغر فرهادی که این روزها به پیشواز اسکار می رود. در ذهن تماشاگر ایرانی- چه فوتبال و چه سینما- این روزها رقابت تنگاتنگی مابین اصغر فرهادی و تیم پرسپولیس وجود دارد، رقابتی برای موفقیت در دراماتیک کردن زندگی ایرانی. کدام یک به سوی پیروزی فرار می کند؟

چرا!؟

دی۳۰

به عکس بچه شهید احمدی روشن نمی توانم نگاه کنم،هر وقت آن را می بینم- مخصوصا عکس اخیرش در کنار رهبر انقلاب- یکهو حالی به حالی می شوم. یک چرای بزرگ در ذهنم جوانه می زند که حتی فکر کردن به آن هم عذابم می دهد چه برسد به آنکه بخواهم آن را در اینجا بازگو کنم. هفته پیش اصغر فرهادی هم جایزه گرفت، آن هم طلایی ترین جایزه تاریخ سینمای ایران را البته تا این لحظه. وقتی به هجمه هایی که این روزها علیه او می شود فکر می کنم باز به دیوار یک سوال دیگر می رسم که با چرا شروع می شود.”چرا خودمان را از این افتخار بی نصیب می کنیم؟!” یادداشت جنجال برانگیز سردار علایی و حرف های قابل تامل عمادافروغ هم در همین هفت روز گذشته حسابی گرد و خاک به پا کرد. من مانده ام و یک سوال دیگر که”چرا قدرت تحمل حرف های آنها را هم نداریم؟” هفته گذشته فقط یک جنجال چرابرانگیز دیگر را در فهرست ماجراهای خود کم داشت که آن را هم گلشیفته فراهانی به نحو احسن پر کرد: “چرا گاهی حماقت را با جسارت اشتباهی می گیریم؟”

من فکرمی کنم همه آدم ها یک ظرفیت خاصی برای طرح سوال و پرسش از خود و محیط پیرامون شان دارند. انگاری که از همان لحظه شکل بستن نطفه، ظرفیت خاصی به هر آدمی داده می شود تا در تمام طول زندگی اش توی این دنیا بتواند از آن برای طرح تعداد مشخصی سوال استفاده کند. و فکر می کنم تمام راز پیشرفت و توسعه همه ملت ها در طول تاریخ هم این بوده که چگونه توانسته اند از این ظرفیت ذهنی شان برای اندیشیدن به چیزهایی استفاده کنند که آنها را گامی به پیش می رانده نه به پس. سوالات عمیق و پرسش های ناب همیشه به جواب هایی می رسند که زندگی را تازه می کنند و گام ها را استوار. اما این روزها فرصتی برای فکر کردن نداریم؛ مجالی هم اگر باشد به طرح سوالاتی می انجامد که همه چیز هستند جز سوال؛ درست مثل همان سوال معروف بچگی هایمان که ” تو که رفتی به چرا، چرا نچراندی بچه را؟”. ظرفیت ذهنی جامعه ایرانی دارد خرج پرسش هایی می شود که فقط سرگرم کننده اند و پایان ناپذیر؛ جنجال هایی برای هیچ و پوچ – چه مسببش خودمان باشیم و چه دیگران فرقی نمی کند. آنچه هست این است که از خاطری حزین شعر«تَر»ی بر نمی خیزد.ملتی که سرش به چنین چراهایی مشغول باشد، آهویی بیش نیست که با بچه اش به چرا رفته باشد!

فحش هم فحش های قدیم

آبان۲۷

مترو لبریز شده بود.دیگر جایی برای سوار شدن او نداشت.اماپیرمرد سخت پافشاری می کرد.دیگران هم به احترام سن و سال اش چیزی به او نمی گفتند.اما یکی در آن میانه صدایش در آمد.او هم سن و سالی ازش گذشته بود وسر و رویی سپید داشت.عاقبت کار بالا گرفت. پیرمرد بی توجه به همه خودش را توی واگن جا داد و صدای پیرمرد دیگر را هم درآورد.آنها چند دقیقه ای زیر لب سر هم قر زدند وبعد توی آن فضای mp3 دست به یقه شدند و کار به فحش و فحش کاری کشید.اولی به دومی گفت “گاوچرون” دومی هم پاسخ داد “مرتیکه چارشاخ”دعوای لفظی پیرمردها با پادرمیانی جوان ترها ختم به خیر شد اما بحث داغی را میان دو نفر آدم میانسالی انداخت که کنار من نشسته بودند:

– دیدی چی گفت؟

– بدترین فحش شان همین است :گاوچرون چارشاخ…انگار چیز دیگری یاد نگرفته اند.

– فکر کن حالا اگر دو تا جوان با هم دعوایشان شده بود چه چیزهایی نثار هم می کردند.

– تا حالا تن پدر و مادر و خواهر و برادر همدیگر را توی گور لرزانده بودند.

– خجالت هم نمی کشیدند. شاید چند تا زن توی واگن بودند.

– این هم از دعوای نسل قدیم. چهار تا فحشی هم که بلدند بیشتر از این نیست.

– عفت کلام مان کجا رفته معلوم نیست.

– یک بار دعوا شده بود توی…

– ببخشید من باید همین ایستگاه پیاده شوم.

به سادگی یه حبه قند

آبان۱۵

زنی با چادری سیاه در پشت بام  و پشت به دوربین به دوردست ها خیره شده است. سپیدی لباس هایی که در پشت بام بر طناب آویخته شده اند اولین چیزی است که در فضای صحنه به چشم می آید اما چیزهای دیگری هم هست: ماهواره ها؛ بشقاب های خاکستری بزرگی که خیلی دورها را خیلی نزدیک کرده است. این صحنه نخست فیلم “به همین سادگی” است.تمام فیلم در همین صحنه خلاصه شده است. دورها آوایی است که زن را می خواند اما او همانند لباس هایی که با گیره به طناب آویخته شده اند، پای بند خانه، زندگی  ،خانواده و زمانه خود شده است. اما به راستی چه چیزی او را در این زمانه در خانه نگه می دارد؟ پاسخ من به این سوال چیزی جز “سنت” نیست. و آنچه که گمان می کنم این فیلم در یک فضای گفتمان گونه بازنمایی می کند، چالش میان سنت و زندگی مدرن در خانواده ایرانی است. زن بر طبق آنچه از سنت آموخته ، خودش را وقف خانه و زندگی کرده. شوهر هم به همین روال مشغول کار در بیرون از خانه است. زندگی آنها به ظاهر مشکلی ندارد اما تا زمانی که مرد درگیر زندگی مدرن و گرفتاری های آن نشده است: منشی و طرح های جدید و مهمانان خارجی و کت و شلوار جدید و … پسر و دختر این خانواده نیز همینطور. آنها نیز دیگر به سنت ها اهمیتی نمی دهند. پسر درگیر کلاس زبان و اسباب بازی های جدید و مصنوعی(در مقابل بازی های واقعی گذشته مثل اسب سواری) شده است و دختر نیز دیگر ترجیح می دهد به جای یادگرفتن آشپزی و کدبانوگری از بیرون غذا سفارش دهد. تنها کسی که همچنان پای بند به سنت باقی مانده، مادر است. این چالش جدید زن را تا آستانه ترک خانه و زندگی می کشاند اما گیره سنت همچنان او را بر طناب زندگی خانوادگی نگه می دارد. به همین خاطر هم ذهن مخاطب از این تصمیم کبرای طاهره خشنود است چون انگاره های سنتی از بلای خانمانسور از هم پاشیدن خانواده جلوگیری کرده است.

صحنه نخست فیلم “یه حبه قند” هم به سادگی تمام فیلم را بازگو می کند. نجواهایی که مکالمات روزمره زبان انگلیسی را بر روی تصاویری از بادگیرها و خشت های یک شهر سنتی حک می کنند، خبر از یک چالش دیگر میان سنت و زندگی مدرن می دهد. از قضای روزگار این بار هم برنده میدان، سنتِ تحسین شده است. یک مرگ شیرین با یه حبه قند “پسند” را همانند طاهره در خانه نگه می دارد. اما این بار فیلم سید رضا میرکریمی جدای از روایت این چالش، چیزهای دیگری را هم در ذهن مخاطب باقی می گذارد. برخلاف به همین سادگی که تنها خاطره هایی گذرا از سنت زندگی را برای مخاطب به تصویر می کشد، یه حبه قند تمام شیرینی یک زندگی سنتی را در کام یک مخاطب شهرنشینِ گرفتار در ذائقه دوران مدرن فرو می برد و اندکی بعد تلخ می کند. حسرت؛ شاید این تنها چیزی باشد که از پس همه آن اشک ها و لبخندهای تماشای این فیلم تحسین شده برای مخاطب باقی می ماند، حسرت سادگی های از دست رفته و فراموشی آیین های کهنه شده. لذت نهفته شده در پس سادگی زندگی در عریان ترین حالت ممکن به تو هجوم می آورد و وقتی پرده بر می افتد دیگر برای لحظاتی نه تو می مانی و نه آنچه دیده ای. آنچه هست زندگی دیگری است که در آن حتی نمی شود تصور کرد مرگ با یک حبه قند بیاید به دهان.

« مطالب قدیمی تر