پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

“مرتضی پاشایی” چرا بزرگ شد؟

آبان۲۶

برای مرتضی پاشایی احترام زیادی قائل هستم. اصلا جز اولین آدم های مطبوعاتی بودم که او را جز ستاره های آینده موسیقی ایران قلمداد کردم، آن هم پیش از آنکه حتی قطعه ای مجاز داشته باشد. (اسناد مطبوعاتی اش هم موجود است!) اما به نظرم او واقعا پیش از مرگ به این اندازه در افکار عمومی جامعه ایرانی «بزرگ» نبود. اما چرا اینقدر «بزرگ» و عزیز شد؟ تقدیر و مشیت خداوند قطعا دلیل بی چون و چرایی برای آن است. هیچ کس جز او نمی تواند مقدرات را طوری بچیند که کسی چنین عزتمند (و یا در مواردی دیگر خوار و حقیر) از مدار حیات خارج شود. اما بیایید کاملا دنیوی به این موضوع نگاه کنیم. علی القاعده شخصی با یکی دو سال فعالیت رسمی هنری و تعدادی نه چندان زیاد اثر قابل توجه، بدون داشتن فاکتورهای معمول سلبریتی سازی (مثل قیافه جذاب و فوتوژنیک، زندگی پرحاشیه و …) نباید با چنین اقبالی از سوی افکار عمومی روبرو می شد. کافی است مقایسه کوچکی بین او و مرحوم ناصر حجازی انجام بدهید. بدون آنکه یک عمر فعالیت کاری و حاشیه های عجیب و غریب پشت سر گذاشته باشد، بدون آنکه در هنگام مرگ برنامه نودی درکار باشد که به یادش رکورد پیامک بشکند، در بی اعتنایی محض تلویزیون و بسیاری از محافل رسمی مطبوعاتی کار به جایی رسید که حتی نتوانستند پیکر او را روزانه دفن کنند. چه چیزی یک جوان سی ساله را بر چنین قله ای می نشاند؟ پاسخ های من به این سوال موارد زیر است.

۱-   با نسل تازه ای روبرو هستیم که رفتارها و قواعد خاص خودش را دارد. به سبک خودش زندگی می کند و فرایند آرمان سازی هایش به کلی با نسل های پیشین متفاوت است. به شدت تکنولوژی محور است و لزوما به هنجارهای معمول نسل های قبلی هم تن نمی دهد. به دنبال آزادی و لذت بیشتری در زندگی است و بسیار بیشتر از نسل های قبلی تحت تاثیر دنیای ستاره هاست. این نسل جدید علی القاعده می خواهد “بت” های خودش را هم برای ستایش و پرستیدن داشته باشد. برایش “شریعتی” و “شجریان” و “حجازی” و امثالهم متعلق به نسل های گذشته اند. می خواهد بتی را در کعبه آمال و آرزوهایش بگذارد که دست ساخته خودش باشد. مرتضی پاشایی را چنین نسلی “بت” کرد. یک بار دیگر به آنها که جلوی بیمارستان صف کشیدند و آواز خواندند، آنها که در پارک ها شمع روشن کردند، آنها که تی شرت پاشایی پوشیدند و در مراسم تشییع حاضر شدند، نگاهی دوباره بیاندازید. آنها به قول معروف “تین ایجر” هایی بودند که پیشگام این جریان شدند و بزرگترها را هم با خود و خواننده محبوب شان هم نوا کردند.

۲-   در ذات بشر “احساس” همیشه قدرتمند تر از عقلانیت بوده است. هرچیزی که بتواند بیشتر این قوه حساس را تحریک کند، زودتر و بیشتر به مقصود می رسد. در ماجرای مرگ مرتضی پاشایی همه عوامل احساسی که بتواند توده مردم را به هم نوایی و همذات پنداری بیشتری بکشاند، موجود بود. آهنگ های سراسر احساسی و غمگین او یکی از این عوامل بود که حس همذات پنداری بیشتری را ایجاد می کرد.  ( فرض کنید او خواننده ای بسیار معروف بود ولی آهنگ هایی بسیار شاد و ریتمیک داشت، آیا در چنین واقعه ای مردم می توانستند آهنگ های او را دسته جمعی زمزمه کنند و به قول معروف با آنها “حس” بگیرند؟) دومین عامل پدیده ای است به نام “مرگ جوان” که در فرهنگ ما بسیار متاثرکننده است. معمولا بسیاری از مردم در میان نزدیکان و دوستان خود با چنین واقعه ای روبرو شده اند و در چنین هنگامه ای به طور ناخودآگاه به یاد آن می افتند. هیچ کس برای افراد سالخورده در کوچه و خیابان بنر دو متری نمی زند، چرا که معتقدند ناکام از دنیا نرفت. اصلا فلسفه “حجله” گذاری برهمین مبناست. حجله جایی است که ما از دنیا “کام” می گیریم، محلی است برای چشیدن یک لذت دنیوی. جوانِ لذت نبرده و ناکام مستحق توجه بیشتری است و تاثربرانگیزتر است. (فرض کنید مرتضی پاشایی بعد از یک عمر سابقه هنری خیره کننده، از دنیا می رفت. بعید بود با چنین بدرقه ای راهی سرای دیگر شود) سومین عاملی که فضای احساسی جامعه ما را تحریک کرد، واژه ای بود که بارمعنایی اش لرزه ای بر اندام انسان می اندازد:”سرطان”. یک مرگ سخت و جانکاه که گاه حتی برای دشمن خود نیز نمی توانیم آن را طلب کنیم. با روند فعلی افزایش این بیماری کشنده، افراد زیادی هستند که در میان اطرافیان وخانواده خود چنین مصیبتی را چشیده اند، پس همذات پنداری احساسی بیشتری با واقعه پیش روی می کنند. (فرض کنید مرتضی پاشایی با همین میزان معروفیت و شناخت افکار عمومی از او، در یک حادثه رانندگی جان می باخت. مطمئنا تصور نمی رفت که چنین جریانی را برانگیزد.)

۳-   کژکارکرد رسانه های رسمی، یکی دیگر از دلایل عمده شکل گیری پدیده ای به نام “مرتضی پاشایی” بود. مسئولان بسیاری از این رسانه ها انگار اصلا در این مملکت زندگی نمی کنند. آنها در فضایی ایزوله تصور می کنند هر آنچه که در مجاری رسمی جریان دارد در ذهن افکار عمومی هم همان می گذرد. (به همین خاطر است که تیترهای صفحه اول بسیاری از روزنامه های ما شبیه به هم و از روز قبل قابل حدس است) مدیران و مسئولان صدا و سیما که به کلی از قافله عقب افتاده اند. تنها با مرور سرسری اتفاقات قبل از روز واقعه در محافل خبری و شبکه های اجتماعی به راحتی می شد حدس زد که چنانچه این جریان به مرگ بیانجامد ما با چند درجه “تب اجتماعی” روبرو خواهیم شد. روز، “جمعه” بود و همه در خواب غفلت. موجی عظیم آمد و آنها حتی خبر نشدند. همین بی اعتنایی محض، باعث شد تا مجاری غیر رسمی خبری قدرت تاثیرگذاری بیشتری پیدا کنند. شما کافی است به همان شایعه ای که حوالی ظهر جمعه گوشی به گوشی چرخید، دوباره توجه کنید. شایعه حاوی خبری مبنی بر پخش برنامه ای مشابه ماه عسل در فلان ساعت شب با اجرای احسان علیخانی بود. این یعنی اینکه انتظار افکار عمومی این بود که حداقل در این فضای احساسی محملی برای گردهمایی مجازی و خالی کردن انرژی احساسی خود بیابند. اما نتیجه چه بود؟ یک زیرنویس خشک و خالی و ادامه کنداکتور برنامه ها، مطابق تنظیم قبلی. طبیعی است وقتی افکار عمومی پاسخ مناسبی به انتظارات خود نمی بیند، خودش دست به کار شود. در هنگامه ای که یک برنامه ساده تلویزیونی می توانست همه را در خانه ها بنشاند و اطلاعات ساده ای برای روشن شدن ماجرا و خبرهای بعدی بدهد، فقدان آن کمک کرد تا مردم در اقصی نقاط کشور به مراکز عمومی بریزند و احساسات برانگیخته شده خود را خالی کنند. همین بی اعتنایی با دوز کمتری در روز بعد هم ادامه یافت. در حالی که چنین موج هیجان انگیزی در میان مردم وجود داشت، جز یکی دو تا روزنامه ورزشی و عمومی هیچ مطبعه دیگری آن را برجسته نکرد. بعضی ها در گوشه و کنار صفحه اول خود تیترهای کوچکی زدند و تعدادی حتی اشاره ای هم به واقعه نکردند. نتیجه چه شد؟ مردم خودشان “برجسته” کردند آن چیزی را که رسانه ها اهمیتی درخور آن، بدان نداده بودند. رسانه های رسمی تنها زمانی سعی کردند خودشان را به این قافله برسانند که شتر حادثه رم کرده بود. تنها در این واقعه عجیب باید بر پدر و خانواده ارجمند مرتضی پاشایی آفرین گفت که نگذاشت در بحبوحه کژکارکردی رسانه های رسمی داخلی، محافل رسانه ای معارض خارجی قافله سالار این کاروان شوند. آن بیانیه هوشمند بلافاصله پس از مرگ، روضه خواندن بر پیکر پسر توسط پدر و پوشاندن تابوت با پرچم مقدس کشورمان جلوی موج سواری بسیاری از محافل رسانه ای معارض خارجی را گرفت و نگذاشت این مسئله ساده به مشکلی بزرگ و امنیتی برای نظام جمهوری اسلامی تبدیل شود.

پی نوشت: این یادداشت سه روز بعد از مرگ مرتضی پاشایی به عنوان تیتر یک روزنامه هفت صبح چاپ شد.

برای محمدرضا لطفی که اپوزیسیون از دنیا نرفت!

اردیبهشت۱۳

نمی دانم این چه حکایت غریبی است که اهل هنر باید همیشه اهل قر زدن باشند، اهل مخالف خوانی و اعتراض. شاید بگویید حتما ذات هنر همین گونه است. قبول ندارم. به ذات هنر ارتباطی ندارد بلکه به ذات افراد هنرمند مرتبط است. محمدرضا لطفی روزگاری از همین جنس هنرمندان بود. چپ گرای پرتب و تابی که به روزگار جوانی بعید می دانم به خدا هم اعتقادی داشت اما به روزگار میانسالی و پیری اشعاری عرفان گونه بر لبش جاری می شد که نمی توانست با درونش ناهمخوان باشد. او همه چیزنواز چیره دستی بود و در سینه رازهایی از روزگاران نه چندان دور ولی پرابهت موسیقی اصیل ایرانی داشت که با سالیان سال دوری از وطن ممکن بود که برای همیشه در خاک نهان شود. سال ها رفتن از وطن، عدم برگزاری کنسرت در ایران و اخبار ضدونقیض از او چهره ای اپوزیسیونی ساخته بود که به وضعیت موجود فضای هنری در ایران اعتراض داشت. و بدین ترتیب براساس اصل “اپوزیسیون باش، محبوب باش” در میان جامعه به اصطلاح روشنفکری ایرانی محمدرضا لطفی چهره ای اسطوره ای محسوب می شد. کارهایش در ایران می فروخت و بر سر زبان ها بود و کنسرت هایش در خارج پرطرفدار. او به چشم همه استاد بزرگ موسیقی ایرانی بود و بدون تردید قافله سالار تار و سه تار. او و رفیق آن روزگارانش محمدرضا شجریان، معترض گونه و اپوزیسیون وار بر اسب هنر سوار بودند و به جلو می تاختند. اما امان از روزگاری که یکی از آن دو یکهو افسار اسب را کشید و پیاده شد.
قاعده بازی به ناگاه بر هم خورد. محمدرضالطفی به ایران بازگشت. کلاس گذاشت، کنسرت برگزار کرد، مصاحبه کرد، به تلویزیون رفت و از همه مهم تر با جوانان نشست و برخاست و برایشان فروتنانه ساز زد. دیگر از آن چهره ای که دیگران با اعتراض رنگش کرده بودند، خبری نبود. دیگر اپوزیسیون نبود اما طبقه ای که از محمدرضا لطفی چهره ای اپوزیسیون ساخته بود، حالا دیگر قبولش نداشت. دیگر تلاشی برای اسطوره سازی او صورت نمی گرفت. دیگر از آن استاد استاد گفتن ها هم حتی خیلی نشانی نبود. اما رفیق آن روزگارانش همچنان محبوب دلها شمرده می شد. برایش کف و سوت می کشیدند و در مقابلش به احترام می ایستادند. همو که به قول محمدرضا لطفی جمهوری اسلامی به هیچ هنرمندی به اندازه او خدمت نکرده بود. نوارهایش را داخل منتشر می ساخت و اعتراضش را در خارج در بوق و کرنا می کرد.
من آدمی دور از فضای هنر و موسیقی نیستم. به محمدرضا لطفی همانقدر ارادت دارم که به محمدرضا شجریان. بر این باور هم هستم که فضای فرهنگی و هنری ما آنچنان برای رشد و تعالی هنر و هنرمند مساعد نیست. قوانین دست و پاگیر، امکانات ضعیف، اعتقادات خیالی و هزار پابند دیگر هم هست که هر هنرمندی به دستاویز آن می تواند قید همه چیز را بزند و عطای کار در چنین فضایی را به لقایش ببخشد. اما این دلیل نمی شود بر گرد خویش در برج عاج روشنفکری تاری بتند و دورادور از خود اسطوره ای بسازد. به قول شاعر «زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند/ اگر مردی در اینجا باش و زن باش»
فقدان محمدرضا لطفی برای جامعه هنری ایران پرناشدنی است اما او اگر در همان برج عاج اپوزیسیونی روشنفکری می ماند و محبوبیت پوشالی خود را به خطر نمی انداخت، حالا جای خالی اش بسیار پرناشدنی تر می بود. امید آنکه رفیق آن روزگاران او هم چنین راهی را در پیش بگیرد.

پی نوشت: این یادداشت چند روز بعد از مرگ محمدرضا لطفی به عنوان یادداشت اول روزنامه هفت صبح چاپ شد.

در دسته : هنری | ۱ نظز »