پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

المپیک بدون ورزش!

شهریور۹

از وقتی که المپیک تا حدودی صرفا یک رویداد ورزشی با اهداف انساندوستانه و در راستای صلح و آرامش بیشتر بشر بوده، سالهای زیادی گذشته. آنچه امروز از این باشکوه ترین رویداد ورزشی جهان باقی مانده صرفا چند عدد مدال خوشرنگ طلایی و نقره ای و برنزی است که تنها به درد ویترین افتخارات کشورها و ورزشکاران می خورد. باقی ماجرا «شو» رسانه ای بزرگی است که چند صباحی می تواند سر بشر امروزی را به خود گرم کند.
کمی به اخبار المپیک در هفته های اخیر توجه کنید. احتمالا چالش بزرگی به نام طراحی لباس رژه ورزشکاران همه شما را درگیر خود کرده و استرس آنکه بالاخره تکلیف لباس این بندگان خدا چه می شود، شما را از کار و زندگی انداخته ولی فکر نمی کنم احدی از ما و شما حواسمان بوده که شرایط تمرینی حاکم بر اردوی ورزشکاران وزنه برداری چگونه بوده است. احتمالا عدم شرکت سه ورزشکار والیبالی در مراسم افتتاحیه، واکنش مخاطبان به چادر یکی از ورزشکاران در افتتاحیه، شکستن پای ورزشکار فلان جایی در مسابقات ژیمناستیک، واکنش والدین آمریکایی به مسابقه فرزندانشان، چند مورد تجاوز جنسی در دهکده بازی ها، اعلام خبر جعلی مرگ احسان علیخانی در برنامه زنده المپیک، توزیع کاندوم در دهکده بازی ها و دهها و صدها خبر از این دست حتما به گوش و گوشی شما رسیده و حتی شما را به واکنش هم واداشته است اما بعید می دانم حتی بتوانید بگویید امسال در رشته تکواندو ما چه تعداد ورزشکار داریم و چه کسانی هستند.
ماجرا در همه جای دنیا به همین گونه است. حاشیه ها بر متن غلبه کرده اند. مسبب این ماجرا هم چیزی جز رسانه نیست. نورش آنچنان چشم های ما را پر می کند که دیگر اصل ماجرا را نمی بینیم. امسال در ریو، المپیک دوران رسانه ای جدیدی را هم تجربه می کند. چهار سال پیش در لندن به این گستردگی خبری از رسانه های اجتماعی موبایلی نبود، حالا اما همه رسانه به دست شده اند. حتی خود ورزشکارها هم بیش از آنکه به فکر مسابقه و مدالشان باشند، آخرین عکس های خود را از ریو به روز می کنند. با نفوذ رسانه ها حتی توی رختکن و دستشویی های محل برگزاری رقابت ها دیگر کسی رغبتی هم برای تماشای حضوری مسابقات ندارد. سکوها خالی اند و تماشاچیان در خانه. با افزایش میزان استفاده از تکنولوژی های جدید در مراسم افتتاحیه المپیک ریو، کارشناسان حتی حدس زده بودند آنهایی که در گیرنده های تلویزیونی مراسم افتتاحیه را تماشا کرده اند احتمالا لذت بیشتری برده اند تا  آنها که از نزدیک در صحنه حاضر بوده اند.
مشعل المپیک با نورافشانی رسانه های جورواجور دیگر آن روشنایی سابق را ندارد. اگرچه بدون حضور رسانه ها دیگر نمی توان چنین رویداد ورزشی باشکوهی را تصور کرد، اما افسون رسانه با این حجم و نفوذ کم کم ماهیت این بزرگترین رویداد ورزشی دنیا را دگرگون می کند. باید دیگر برای المپیک ورزشی دنیا مرثیه ای بخوانیم…

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

در مدح و ذم کریستیانو رونالدو

تیر۲۹

فینال جام ملت های اروپا اگرچه که یک رویداد ورزشی بود اما با یک اتفاق ساده ورزشی (مصدوم شدن یک بازیکن) به یک رویداد ارتباطی هم تبدیل شد. رویدادی که فقط بر گرد مدار شهرت و محبوبیت یک نفر می چرخید: کریستیانو رونالدو. برای درک  و تحلیل نقش بی بدیل سلبریتی ها در دنیای امروز کافی است همه لحظات آن فینال پرتب و تاب را فراموش و به همین چند ثانیه بسنده کنیم.
در زیر نورافکن رسانه ها برخی لحظات قابل جاودانه شدن هستند. الان از جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان چه چیزی در ذهن شما مانده جز همان کله معروف زیدان توی سینه مدافع تیم ایتالیا؟ در اینگونه لحظه های تاریخی کافی است شما در صحنه حاضر باشید، همای شهرت و جاودانگی بر شانه های شما هم می نشیند. خوزه مورینیو دست می کند توی چشم مربی بارسلونا آن وقت مرد نگهبان سبیلیویی که توی کادر دوربین تلویزیونی است به ناگاه شهره عام و خاص می شود. این اتفاق البته صرفا برای انسان ها نمی افتد. آن پرنده کوچک خوشبختی که روی تریبون ساندرز، کاندیدای دموکرات ها در بحبوحه رقابت با هیلاری کلینتون نشست حالا شهرتی جهانی دارد. شب پره ای که از قضای روزگار در لحظات اشک ریزی مهاجم معروف جهان در فینال جام ملت های اروپا بر ابروی او نشست هم چنین عاقبتی پیدا کرد. می گویند که «نکرهِ مضاف کسب تعریف می کند» این یعنی اینکه اگر ناشناس و گمنام هستی، کافی است به یک شخص یا چیز معروف بچسبی و خودت را به آن اضافه کنی. آن شب پره کذایی در آن بازی معروف هم از چنین اصلی استفاده کرد! اکنون او با همه شب پره های دنیا فرق دارد چون اسمش شده مضاف برای یک مضاف الیهِ معروف؛ «شب پره ِ رونالدو» حالا او حتی همانند بسیاری از ما آدم ها صفحه توییتر دارد و در ده ساعت اول راه اندازی آن بیش از چهار هزار دنبال کننده پیدا کرده است. جادوی دوربین و رسانه تنها پینوکیو را آدم نمی کند، شب پره ها هم اگر بدانند در چه لحظه ای باید کجا بنشینند، از توی کلاه جادویی رسانه ها نه به کبوتر و خرگوش، بلکه به آدم و حوا تبدیل می شوند.
همین اتفاق در سوی دیگر این صحنه برای بازیکن فرانسه هم افتاد. او هر شخص دیگری را مصدوم می کرد اینچنین در اذهان جهانی مطرح نمی شد. همه رسانه های دنیا صحنه را آماده کرده اند تا همه مردم دنیا منتظر باشند و ببینند مرد شماره یک یا دو فوتبال دنیا که تیمش را تا فینال یورو۲۰۱۶ کشانده بالاخره یک عنوان مهم ملی به دست می آورد یانه؛ آنوقت تو در دقایق اولیه بازی او را روانه رختکن می کنی و آنچنان اشکش را درمی آوری که صدها هزار نفر در همان لحظه توی صفحه اینستاگرام و سایر شبکه های اجتماعی حسابی از خجالتت در می آیند. این خیلِ سینه چاکانِ بازیکن معروف دنیا هم البته فقط هموطنان او نیستند. چه بسیار غیرپرتغالی هایی که در این میانه اشک های رونالدو چنگی به جانشان انداخت و کاسه داغ تر از آش شدند. ما ایرانی های همیشه در صحنه هم با توهین هایمان در صفحه بازیکن مصدوم کننده، نشان دادیم که شهرت و محبوبیت مرزهای شهروندی را در دنیای رسانه ای امروز درنوردیده است. آیا می توان گفت که امروز رونالدو صرفا یک شهروند پرتغالی است؟ از باب شناسنامه و پاسپورت حتما همین گونه است اما واکنش مردم دنیا نشان می دهد که او و امثالهم در زیر نورافکن رسانه ها تبدیل به شهروندانی جهانی شده اند. او با ۴۴ و ۶۷ میلیون پیرو در توییتر و اینستاگرام بیشتر از جمعیت بسیاری از کشورهای جهان هوادار دارد. شاید به همین خاطر است که تبلیغات او برای فلان شامپو از صداوسیمای خودمان پخش می شود اما بازیگران و فوتبالیست های وطنی چنین اجازه ای پیدا نمی کنند.
فعلا بتِ روزگار ما کریستیانو رونالدوست. می پرستیمش برای اندام رویایی و سیکس پک های ورقلمبیده اش، برای پریدن های فوق العاده اش، برای لذتی که از گل ها و قهرمانی های او می بریم. ما طرفدارانِ رونالدو هستیم و مضاف شدن به یک مضاف الیهِ معروف حسابی به ما غرور و اعتماد به نفس می دهد اما آن سوی دیگر قصه تفاوت چندانی با بردگی ندارد. خواجه های دنیای جدید به یمن مشاطه گری رسانه ها عوض شده اند و ما بندگان دنیای جدیدیم، ما گدایان خیلِ سلطانیم.

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

مطالعه موردی مهرداد اولادی !

اردیبهشت۱۴

مرگ ناگهانی مهرداد اولادی در هفته گذشته خیلی ها را شوکه کرد؛ از رسانه ها تا آدم های معروف و مردم عادی. اما در چنین شرایطی برخی واکنش ها آنقدر در موارد مشابه قبلی اتفاق افتاده که حالا برای ما گویا طبیعی شده است. در ماجرای مهرداد اولادی هم از این دست موارد تکراری کم نبود. بد نیست نگاهی به درس هایی بیاندازیم که این بار مرگ مهرداد اولادی برای ما تکرار کرد.
۱- مهرداد نتوانست با خودش کنار بیاید. او روزگاری در اوج شهرتی بود که مردم و رسانه ها برایش ساخته بودند. کسی که گلزنی در دربی و کف و سوت هواداران تا سال های سال زیر زبانش رفته بود شاید اصلا فکرش را نمی کرد که روزگاری که نورافکن رسانه ها دیگر بر چهره اش نتابد باید با شهرت و محبوبیت پیشین خداحافظی کند. در گفتگوها و حرف های سال های اخیرش هم دلخوری و حتی افسردگی ناشی از این قضیه کاملا مشهود بود. او نتوانست با شتری که در خانه اغلب آدم های معروف می خوابد کنار بیاید و لاجرم در کنج تنهایی به دیار فراموشی رفت. این خود هشداری است برای همه کسانی که با ارزش خبری شهرت همسایه هستند و باید مهارت های لازم را برای سازش با چنین وضعیتی بدست بیاورند.
۲- کافی بود پای آمبولانس اورژانس به بیمارستان برسد تا در کسری از ثانیه بخش قابل توجهی از جامعه متوجه مرگ او شوند. مطمئنا رسانه های رسمی در انتشار مرگ او منعی نداشتند اما بازهم این شبکه های غیر رسمی اطلاع رسانی بودند که گوی سبقت را در انتشار خبر مرگ او ربودند. این سرعت شگفت انگیز در اطلاع رسانی چیزی است که باید کم کم بیشتر به آن عادت کنیم. زندگی در این دنیای پرسرعت حتما مهارت های خاص خودش را می خواهد. حالا صفحه رسمی آدم های معروف در شبکه های اجتماعی در انتشار اخبار هم سعی می کنند رقیبی برای رسانه های سنتی باشند.
۳- یک اشتباه به ظاهر کوچک در ذکر نام بیمارستان در انتشار خبر در شبکه های اجتماعی آدم های معروف و سپس رسانه های رسمی کافی بود تا ما مردم هیجان زده و همیشه در صحنه، مثل موارد پیشین جلوی بیمارستان را قرق کنیم. به راستی حضور ما در چنین محلی شخص متوفی را زنده می کرد؟ غافل از اینکه بیمارستان شهدای تجریش به عنوان یک بیمارستان بزرگ در یک نقطه پرترافیک شهر واقع شده و حضور ما به راحتی می تواند هم مخل فعالیت های درمانی بیمارستان باشد و هم مانع رسیدن آمبولانس هایی شود که بیماران اورژانسی دیگری را حمل می کنند. این نشان می دهد کماکان اسیر هیجانات رسانه ای هستیم و به راحتی در چنین فضایی قدرت استنباط منطقی و تحلیل شرایط را از دست می دهیم. آقایان و خانم های معروف! خبرگزاری ها و رسانه های عزیز، لطفا اگر خدای نکرده شرایط مشابه دیگری پیش آمد از ذکر نام بیمارستان خود داری فرمایید، خواهشا!
۴- برای یافتن علت مرگ، چاره ای جز کالبد شکافی و ارجاع به پزشک قانونی نبود. و متاسفیم که انتشار عکس هایی از جسد کالبد شکافی شده متوفی باز هم نشان داد که در روزگار کنونی، پایمال اخلاق و ارزش های انسانی در فضای مجازی چقدر آسان شده است. آدم در دنیای واقعی یک بار می میرد و در دنیای مجازی چندین و چند بار. آدم های معروف همه جا زیر ذره بین هستند حتی توی قبر.

پی نوشت: سواد رسانه ای، موضوع یادداشت های من در ستون هفتگی روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه است.

یه وزیر ورزش هم نداریم که…

آبان۲۱

اگر نگوییم نادر، لااقل این پدیده کم سابقه ای است. اینکه در مدتی کوتاه سه بار یک نفر برای وزارتخانه ای به مجلس ما معرفی شود و رای نیاورد. و به ناچار رییس جمهور شخص چهارمی را برای این کار درنظر بگیرد و فی الفور به مجلس معرفی کند. برای این جریان کم سابقه می توان کلی تحلیل جورواجور سیاسی و ورزشی نوشت و راجع به پیامدهای آن کلی حرف زد. مثلا اینکه از ابتدا تاسیس آن اشتباه بوده و تلفیق دو حوزه ورزش و جوانان حتما یکی از آن دو را قربانی می کند و اصولا علایق ورزشی نمایندگان می تواند فشار غیرقابل قبولی  را بر چنین وزارتخانه ای بیاورد. و یا مثلا اینکه نبود وزیر در چنین وزارتخانه ای چه ضربه هایی که بر بدنه نحیف ورزش وارد نکرده! حتی کلی هم می شود راجع به جوان بودن یا نبودن و یا ورزشی بودن یا نبودن گزینه های قبلی فیلسوفانه داد سخن راند. نقش جریانات سیاسی در رای اعتماد و لج و لجبازی های وزرا و مجلس هم بماند سرجای خود. در این پدیده کم سابقه هیچ کدام از این مباحث و موضوعات برای من به اندازه علنی شدن نوعی بی اخلاقی مدیریتی و پاچه خواری(خداوند بر طول عمر مهران مدیری بیافزاید که واژه ای خلق کرد که برای ادای این مفهوم قابل بیان کردن باشد!) اداری مهم نبود.

وزیر پیشنهادی نخست، هنگامی که معرفی شد به ناگهان جریان عظیمی از حرف ها و گفته ها بر سر زبان دوست و دشمن و محافل رسانه ای افتاد، گویی که ایشان از ابتدا برای نجات کشتی طوفان زده ورزش خلق شده بودند. مربیان تیم های مختلف ورزشی، بسیاری از پیشکسوتان و مدیران فدراسیون های مختلف به ناگاه آنچنان زبان به تعریف و تمجید باز کردند که گویی قرار است آتشی که دولت قبلی به جان ورزش مملکت انداخته با چنین ابراهیمی، گلستان شود. با یک تحلیل کمی ساده می توان فهمید که هیچ کدام از وزرای پیشنهادی کابینه به اندازه سلطانی فر جایی در رسانه ها نداشتند (از بس که ما مربی ورزشی و مدیر تیم و هیات مدیره و پیشکسوت و رییس فدراسیون و مسئولانی از این دست داریم که از انواع میز برخوردار می باشند!) تا آنجا که دوستان رسانه ای ایشان برای اینکه توازن قوا حفظ شود دربه در به دنبال مدیرانی در حوزه جوانان می گشتند تا آنها هم ذکر خیری از ایشان در محافل رسانه ای بنمایند. به هرحال بازی سیاست نگذاشت تا ورزش مملکت به ساحل آرامش برسد و جوانان برومند ما سروسامانی بیابند. به ناچار فرد دیگری از سلسله خوبان جهان برای این پست کلیدی گماشته و سپس معرفی شد. او کسی بود که به ناگاه همه منابع خبری قبلی گویا از قضای روزگار با ایشان هم از همان دوران آغاز فعالیت های کاری آشنایی داشتند و هیچ گزینه ای را بهتر از ایشان برای تصدی چنین پستی حتی در خواب هم نمی دیدند. صالحی امیری گزینه ای روی دست مانده نبود و همه بالاتفاق اذعان داشتند که با شرایط ورزش و مشکلات جوانان به خوبی آشناست و می تواند گره های کور این حوزه های مهم کشور را با دستان توانای خود باز کند! باز هم از قضای روزگار بازی سیاست نگذاشت تا ورزش مملکت به ساحل آرامش برسد و جوانان برومند ما سروسامانی بیابند. به ناچار فرد دیگری از نیکان و پاکان روزگار به مجلس معرفی شد که او هم مثل پیشینیان خود یا علی گفته بود تا عشق آغاز شود! سجادی همان مردی بود که به اذعان همه کارشناسان ورزشی مردی از درون جامعه ورزشی بود و سینه ای سوخته، و عکسی با شورت ورزشی داشت! به ناگاه دوباره همگان بر روی خط آمدند تا از رییس جمهور برای معرفی چنین گزینه ای تقدیر و تشکر کنند. گویا همه آنچه قبلی ها در خود داشتند ایشان بصورتی فشرده و یکجا در خود داشت. البته از آنجا که احتمال رودربایستی نمایندگان برای رای دادن به گزینه معرفی شده، بالا بود و در نتیجه رای اعتماد ایشان تقریبا قطعی پنداشته می شد، نظرات کارشناسی درباره ایشان هم مدام روند صعودی به خود می گرفت. او آرزوی جامعه ورزشی بود و حتما هم رای بالایی در مجلس داشت. اما چه کنیم که دوباره بازی سیاست نگذاشت ورزش مملکت به ساحل آرامش برسد و جوانان برومند ما سروسامانی بیابند. حالا اگرچه که به گفته اساتید همه گزینه های قبلی شایستگی وزارت بر چنین وزارتخانه ای را داشتند اما جناب آقای گودرزی، این بزرگمردی که علم و ورزش را در درون خود به هم گره زده است، چیز دیگری است!

انشاالله که ایشان هفته آینده بر مسند وزارت می نشینند و ما لااقل از خواندن این همه تعاریف و تماجید برای گزینه های ورزش و جوانان مملکت در رسانه ها راحت می شویم. اینجاست که الحق و الانصاف شاعر می فرماید که: یه وزیر ورزش هم نداریم که… اصن یه وضی!

پی نوشت: منتشر شده در همشهری جوان

رقابت اصغر فرهادی و تیم پرسپولیس!

بهمن۱۷

پرسپولیس یک سپاهان یک. دقیقه ۹۰ بازی بود و گمان نمی رفت که این بازی تغییر دیگری داشته باشد. در محل کارم به اتفاق بقیه دوستان مشغول تماشای بازی بودم. در آخرین بازی لیگ، پرسپولیس با پیروزی در بازی قهرمان می شد و سپاهان با یک مساوی ناقابل. پرسپولیس را در اغلب اوقات بر استقلال ترجیح داده بودم اما این به معنای آن نبود که طرفدار سفت و سخت این تیم هستم. در آن بازی کذایی اما، بیشتر دوست داشتم پرسپولیس با سرمربی متفاوت آن روزهایش – افشین قطبی – برنده بازی باشد تا سپاهان با آن سرمربی اخموی دوست نداشتنی اش- لوکا بوناچیچ. اما نتیجه برخلاف جهت علقه های من شنا می کرد. به همین خاطر هم هنوز بازی به پایان نرسیده بود من سوار تاکسی در حال بازگشت به خانه بودم.راننده صدای رادیو اش را تا انتها بالا برده بود و گوش هایش بیشتر از چشمانش کار می کرد. هنوز چندصد متری نرفته بودیم، که یکهو تمام ماشین ها ایستادند. تمام شهر در یک لحظه متوقف شد. پرسپولیس در دقیقه ۹۷ بازی گل پیروزی بخش را زده بود و در جان ماشین ها و راننده هایشان سکته ای انداخته بود. برای لحظاتی راننده ها از ماشین هایشان پیاده شدند و با چند تا هورای بلند تمام هیجانشان را خالی کردند و اندکی بعد دوباره به راهشان ادامه دادند. خطوط چهره راننده تاکسی ما حالا با چند دقیقه پیش کلی فرق کرده بود. برای من آن لحظات مثل یک فیلم سینمایی بسیار کوتاه ولی واقعی و زنده گذشت؛ یک فیلم با قصه ای دراماتیک که بازیگر اصلی آن یک تیم فوتبال بود.

همین اتفاق تا حدودی مشابه اتفاق پیشین این بار در یک استخر آب افتاد. با جماعتی در کافی شاپ استخر با بدن هایی لخت و خیس مشغول دیدن داربی دو هیچ جلو افتاده استقلال بودیم. هیچ امیدی هم به تغییر نتیجه نمی رفت.اما سه گل ناگهانی ایمون زاید یک بازی معمولی فوتبال را به درامی سینمایی تبدیل کرد، حتی در استخر آب. این فضای دراماتیک را بیشتر از همه طرفداران استقلال و پرسپولیس، کسانی که در اولین روز سی امین جشنواره فیلم فجر بازی را در سالن میلاد به طور زنده تماشا می کردند، درک کرده بودند. برای همین هم بازی داربی را به عنوان بهترین فیلم روز اول جشنواره برگزیدند. همه اینها نشان از عنصری دارد که گویا استقلالی ها فاقد آن هستند. عنصری سینمایی که یک بازی را در ذهن همه طرفداران یک تیم ماندگار می کند، آنچنان که تلخی چندین باخت پشت سرهم گذشته را قابل قیاس با شیرینی آن ندانند. هنوز هم توی ذهن خیلی از پرسپولیسی ها غیر از این بازی اخیر و آن قهرمانی دیرهنگام چند بازی دراماتیک دیگر هم باقی مانده است. از آن بازی کذایی که ۹ نفره ۸۰ دقیقه مقاومت کردند بگیر تا بازی شش تایی معروف. پرسپولیسی ها نشان داده اند که در دراماتیزه کردن فوتبال برای طرفدارانشان بسی بیشتر از استقلالی ها جلو افتاده اند. آنها گویا درام را خوب می شناسند، شاید چیزی اندازه اصغر فرهادی که این روزها به پیشواز اسکار می رود. در ذهن تماشاگر ایرانی- چه فوتبال و چه سینما- این روزها رقابت تنگاتنگی مابین اصغر فرهادی و تیم پرسپولیس وجود دارد، رقابتی برای موفقیت در دراماتیک کردن زندگی ایرانی. کدام یک به سوی پیروزی فرار می کند؟