پرویزن

یادداشت های اسماعیل رمضانی

ارادتمند؛ مریم، ستایش، آتنا !

مرداد۱۷

گرما، برق، بنزین و البته «حادثه» در هفته ای که گذشت، رکوردهای پیشین خود را شکستند. در این روزهای گرم و بلند سال، حوادث یکی یکی از پس هم می آیند و هر کدام احساسات ما را نوازشی می کنند. ماجرای مرگ دردناک آتنا اصلانی مثل مورد مشابه ستایش قریشی غیرقابل باور بود، فقدان یکباره مریم میرزاخانی هم همین طور. دو حادثه مرگبار مشابه نیز یکی در مترو شهر ری و دیگری در میدان المپیک بر سر هیچ و پوچ منجر به مرگ آدم هایی شد که تقاص جرم شان چنین سنگین نبود. این وسط بهبودی نسبی کیمیا علیزاده کمی از نگرانی هایمان کاست.
علی القاعده در کوران حوادث، خوراک برای رسانه های جمعی و غیر جمعی فراوان است. صفحات حوادث روزنامه ها نان شان در روغن است و در این روزها مدام بر حجم شان اضافه می شود و تیترهایشان به صفحات نخست راه پیدا می کند. به راستی این حجم از پوشش حوادث تلخ عطش مخاطبان را برای دانستن و مطلع شدن از همه جوانب، فرو می نشاند یا بسان آب شوری است که بر تشنگی می افزاید؟ آیا این حجم از اطلاع رسانی کمکی به حل آن مسئله و یا پیشگیری از حوادث مشابه بعدی می کند یا ضررهایش بیشتر از منافع آن است؟
نه تنها در ایران بلکه در اغلب جای دنیا صفحات و بخش های حوادث رسانه ها جز سه بخش اصلی پر مخاطب محسوب می شود. مطمئنا رسانه نمی تواند از آن چشم پوشی کند، اما شمایِ مخاطب اگر بیش از حد معمول توجه به خرج دهید، ممکن است دچار پیامد های ناخوشایندی شوید؛ از جمله:
– بی تفاوت می شوید. ممکن است حوادثی چون ستایش و آتنا شما را غرق در احساسات و عواطف انسانی کنند اما شنیدن و خواندن مداوم حوادث مختلف از کشتار و جنگ گرفته تا سرقت و تجاوز بعد از مدتی شما را نسبت به آنها بی تفاوت می کند. آستانه تحریک تان بالا می رود و دیگر کمتر حادثه ای شما را به اصطلاح تکان می دهد.
– خواندن حوادث تخیل جرم را در شما بالا می برد و همین ممکن است در موقعیتی بطور ناخودآگاه موجب ارتکاب آن توسط شما بشود. قدیم ترها هفته نامه ای داشتیم به نام حوادث که تقریبا به پرفروش ترین نشریه ایران تبدیل شد. بعد ازمدتی به اجبار تعطیل شد و یکی از دلایل آن هم این بود که خودش به منبعی برای آموزش انواع روش های مجرمانه تبدیل شده بود. شرح حادثه گاهی از اوقات به افزایش ارتکاب آن منجر می شود.
– خشن می شویم. به کامنت های کاربران در زیر خبر های مربوط به کشته شدن آتنا نگاهی بیاندازید. همه پر از خشم و کینه و دشنام هستند. تقاضا دارند قاتل سنگسار و مثله شود و یا در آتش او را بسوزانند و زیر دست و پا له کنند. این احساس خشم و کینه بطور ناخودآگاه ما را از عواطف پاک انسانی خالی می کند.
– امنیت و آرامش ما دچار ناهمگونی با شرایط واقعی می شود. حادثه پریشانی خاطر ایجاد می کند و همین موضوع در کاهش احساس امنیت هم موثر است. امنیت یک چیز است، احساس آن یک چیز دیگر. ممکن است ضریب امنیت هیچ تغییری نکرده باشد اما ممکن است به ما این احساس دست بدهد که امنیت وجود ندارد و یا کاهش یافته است. همین موضوع بسیاری از امور روزمره زندگی ما را دچار اختلال می کند و می تواند منجر به تصمیمات اشتباه در زندگی مان بشود.
افکار عمومی جامعه ایرانی به راستی هفته سخت و دشواری را در لیگ حوادث پشت سر گذاشت. حالا علی القاعده باید برویم برای ریکاوری. آیا رسانه ها اصلا برنامه ای برای بازگشت به زندگی و سرد کردن تنور داغ حوادث دارند؟ باور کنید روح آن درگذشتگان هم حاضر نیستند شما اینقدر در تب و تاب حادثه شان، له له بزنید، عکس های معصوم شان را در شبکه های اجتماعی بپراکنید و صفحات روزنامه ها را با اخبار داغ آنها پر کنید. حالا که دست آنها به اجبار از زندگی کوتاه شده، احتمالا حرف دل شان بیشتر این است که: «لطفا بروید و کمی هم به زندگی خودتان برسید: ارادتمند، مریم، ستایش، آتنا!»

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

اگر کیارستمی، کیارستمی نبود…

مرداد۱۷

رسانه پای کار آمد، آن ور آبی ها هم. هنرمندان بزرگی پا پیش گذاشتند و رسانه ها پادرمیانی آنها را در بوق و کرنا دمیدند تا مگر ریحانه جباری از اعدام نجات یابد اما او بالاخره عمرش به دنیا نبود. خانواده مقتول از قصاص دست نکشید آن هم بیشتر به خاطر آنکه ماجرا رسانه ای شده بود و آنها علاوه بر عزیزشان آبروی او و خودشان را هم از دست داده بودند.
متاسفانه رسانه همیشه کارگشا نیست و بعضا گره های یک مشکل را کورتر می کند. ما گاهی نمی دانیم حدومرزهای اخلاقی و حقوقی و انسانی در رسانه ای کردن یک موضوع تا کجاست؟ امروز سالگرد درگذشت عباس کیارستمی در پاریس است و با توجه به جنجال های درمان و پرونده پزشکی او، من فکر می کنم رسانه در این ماجرای جنجالی و نتایج نهایی آن بی تقصیر نبود. این موضوعی است که در طول یکسال گذشته کمتر به آن پرداخته شده است.
آیا ورود رسانه ای به پرونده درمان یک شخص مشهور، کمکی به درمان او می کند؟ آیا مردم باید بفهمند او به چه نوع بیماری مبتلاست؟ آیا با ایجاد حساسیت بیشتر و مراجعات مکرر به بیمارستان محل بستری او درمان او تسریع می شود و یا قصورات احتمالی کاهش می یابد؟ توجه و دقت عمل بیش از حد همیشه نتیجه مطلوب نمی دهد. در پرونده های پزشکی آدم های مشهور به تکرار مشاهده شده که از این گونه حساسیت ها بعضا سودی نبرده اند. نمونه اش الویس پریسلی است. او به دلیل بی خوابی ها و مصرف قرص های فراوان مشکل بزرگی در روده بزرگش داشت که می بایست عمل می شد اما هیچ پزشکی حاضر به عمل او نبود. چرا؟ چون همه می ترسیدند اگر مشکلی پیش بیاید از زیر تیغ رسانه ها جان سالم به در نبرند. آنها فقط دارودرمانی می کردند و الویس پریسلی به گواهی نظر کارشناسان مجرب پزشک قانونی عاقبت در دستشویی منزلش به دلیل یبوست و فشار بیش از حد به محل دفع، دچا آریتمی و سپس ایست قلبی شد و از دنیا رفت. یعنی به همان دلیلی مرد که پزشکان جرئت نمی کردند با عمل جراحی آن را رفع کنند. یکی از مشکلات عباس کیارستمی هم این بود که عباس کیارستمی بود. کسی نمی داند، اما شاید اگر پای رسانه به وسط ماجرا کشیده نمی شد، در سکوت و بیخبری مشکلات راحت تر حل می شد.
عباس کیارستمی بنا به هر دلیلی که دستش از این دنیا کوتاه شده باشد، قطعا رسانه هم قصوری هر چند اندک داشته است. بیگمان اگر در شرایطی که روند درمان و ریکاوری او به خوبی در ایران دنبال می شد، تصمیم کبرایش را برخلاف نظر تیم پزشکی برای رفتن به پاریس نمی گرفت، ما ممکن بود او را همچنان در جمع خویش حاضر می دیدیم. آیا شلوغ کاری های رسانه ای در گرفتن این تصمیم نادرست بی تاثیر نبود؟ متاسفانه با گذشت بیش از یکسال از درگذشت او، ماجراهای حاشیه ای درمان او در ایران همچنان ادامه دارد. آیا خیمه سنگین رسانه ای بر روی این موضوع همچنان به نفع جامعه است؟ من فکر نمی کنم. آیا باید کار را به جایی رساند که دیگر هیچ پزشکی در ایران جرئت نکند شخص مشهوری را درمان کند؟ بالفرض که بگوییم افراد مشهور پول دارند و به خارج می روند ولی آیا اگر دچار سکته قلبی شدند و یا مشکل آپاندیس پیدا کردند هم می توانند خودشان را به خارج از کشور برسانند؟ بقیه مردم باید چه کار کنند؟ رسانه یکی را مساوی همه قرار می دهد. اگر رابطه میان پزشک و بیمار به دلیل حساسیت های رسانه ای بر روی این پرونده، دچار اشکال شود و اعتماد میان این دو کاهش بیابد چه کسی نفع می برد؟ قطعا هیچ کس. بالفرض که خانواده ماجرا را رها نمی کند، آیا منِ رسانه هم باید آن را ادامه بدهم؟ قطعا نظرها متفاوت است اما هرچه هست، اکثریت جامعه از آن سودی نمی برند. در میانه این جنجال، باد همه ما را با خود خواهد برد…

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

یه دوست هم نداریم که…

مرداد۱۷

«یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست بشی؟» مشکل دقیقا از همین جا شروع شد که ما به این سوال پرطمطراق پاسخ مثبت دادیم. اینچنین بود که در شبکه اجتماعی مجازی دوستان، مفهوم «دوست مجازی» شکل گرفت، موجودی عجیب و غریب که اسمش دوست بود اما معنا می شد: غریبه.
در فرهنگ ما «دوست» مفهوم بزرگی است. ما برای دوست، جان هم می دهیم. هر چه از دوست برسد برای ما نیکوست و از هرچه بگذریم، سخن دوست خوش تر است. دوستی با جوانمردی و مردانگی همراه است و حتی خدا هم رفیقی خوانده می شود که بهتر از او رفیقی نیست.دوست وقتی اما پایش به دنیای مجازی باز شد، از بسیاری از معانی گذشته دل برید. حالا در دنیایی که هزاران هزار دوست مجازی داریم، پیدا کردن دوست واقعی روز به روز دشوار تر می شود.
واژه ها در گذر زمان گاه به دلیل استعمال زیاد، مستعمل می شوند و گاه به دلیل شرایط اجتماعی جدید از معانی قبلی، تهی. دنیای رسانه ای جدید و خلق فضا و جهانی تازه و موازی با جهان واقعی برای زندگی یکی از ریشه های اصلی تغییرات عمده در مفاهیم اصیل زندگی انسانی هستند. بین دوست مجازی با دوست واقعی به اندازه یک جهان فاصله هست. دوست واقعی معنای وجودی اش همیشه در تضاد با تنهایی است. هرچه دوستان بیشتری داشته باشیم، معنایش این است که تنهایی کمتری داریم اما امروز به مدد شبکه های اجتماعی گسترده در یک سلول انفرادی بزرگ به نام جامعه به سر می بریم که در آن هزاران نفر با ما رابطه دوستی دارند اما تنهایی عمیق آزارمان می دهد. تازگی ها در ژاپن شرکت هایی تاسیس شده اند که دوست، اجاره می دهند! شما باید ساعتی ۳۰ تا ۵۰ دلار پرداخت کنید تا یک دوست اجاره ای بیاید خدمت تان کمی به حرف های شما گوش کند، با شما فیلم ببیند و غذا بخورد و بعد خداحافظ! طبق اظهارات مسئولین این شرکت ها برخی از مشتریان آنها کسانی هستند که ارتباطات گسترده ای در فضای مجازی دارند اما این گونه ارتباطات کمکی به رفع تنهایی آنها نکرده است، فقط سرشان کمی شلوغ شده است.
تنهایی مدرن زاده غریبگی انسان با محیط اطرافش است، خلا بزرگی که ارتباطات دوستانه قبلی آن را زائل می ساخت. امروز اگرچه فضای مجازی دایره ارتباطات ما را گسترش داده اما به گمان من مسئله انسان امروز نداشتن دوست است، کسی که چشم در چشم به شما گوش می سپارد، همدم تنهایی شماست و یاور روزهای سخت.
زبان چارچوب خلق معنا و اندیشیدن است. در زبان فارسی دوست و دوست داشتن از یک خانواده اند. خارجکی ها اما، بین دوست داشتن شان (لاو) با دوستان شان (فرند) خیلی فاصله است. در فرهنگ ما دوست با مفاهیم بزرگ دیگری چون عشق و محبت آمیختگی بیشتری دارد. نگذاریم رسانه های جدید و فضای مجازی با تهی کردن معنای «دوست» این آمیختگی را از بین ببرند. بهتر است گاهی به آن سوال کذایی اول یادداشت پاسخ منفی بدهیم. دوستی با یک غریبه معنایی ندارد جز تهی کردن دوست از معنای آن. دوستان واقعی را از غریبه های مجازی جدا کنیم وگرنه «صد سال تنهایی» انتظارمان را می کشد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

«نشان» بدهیم، لطفا!

مرداد۱۷

خوشحال و خوشبخت؛ اگر کتاب های معروف آموزش زبان انگلیسی را ورقی زده باشید، به احتمال زیاد نخستین توصیفاتی که برای کشورها و مردم انگلیسی زبان به ذهن تان خطور می کند همین دو صفت باشد. هدف آموزش زبان انگلیسی است اما در ورای این مقصود و فراتر از لایه های اولیه این متون، اهداف رسانه ای دیگری هم نهفته شده است. رنگ ها و تصاویر و متن ها همه می خواهند نشان بدهند انگلیسی زبان ها آدم های سرحال، خوشحال و خوشبختی هستند. اما آیا در واقعیت هم همین گونه است؟ ممکن است برخی ها که با اوضاع درونی آن کشورها آشنا باشند، باور نکنند اما برای اغلب کسانی که ارتباط شان با واقعیت نهفته در آنجا قطع است، این بازنمایی در غالب اوقات کاملا واقعی تصور می شود.
بگذارید یک مثال دیگر بزنم. بخشی از لذت سینما ناشی از واقعی نشان دادن چیزهای غیر قابل دسترس است. شما اغلب دوست دارید چیزی برایتان نمایش داده شود که با اتفاقات روزمره دوروبرتان تفاوت داشته باشد. شما به سینما نمی روید که چیزهای «معمولی» ببینید، شما فیلم می بینید تا دیدن غیرممکن ها برایتان ممکن شود. حال یک فیلم پرفروش سینماهای امریکایی را درنظر بگیرید. یک مخاطب ایرانی و یک مخاطب امریکایی هر دو از دیدن آن لذت می برند اما یک فرق اساسی بین شان هست. مخاطب امریکایی چیزهایی می بیند فراتر از زندگی معمولی و روزمره اش، بنابراین بلیت می خرد و از دیدن و نمایش آن لذت می برد. اما مخاطب ایرانی علاوه بر لذتی که نصیبش می شود، تصور می کند که هر آنچه دیده درست همان چیزی است که در زندگی روزمره و معمولی جامعه امریکایی می گذرد.
آنها «نشان» می دهند اما لزوما هر آنچه نشان می دهند، واقعی نیست. نکته اساسی اینجاست که ما برای «نشان» دادن چه چیزهایی برای افکار عمومی دنیا داریم. هفته ای که گذشت دو حادثه رسانه ای مهم در ایران افکار عمومی دنیا را به خودش جلب کرد. یکی، دو حادثه تروریستی تهران و دیگری صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی. آنچه برای مردم دنیا از ایران بیشتر نمایش داده شد، اتفاق تلخ نخستین بود. ما در مقابل صعود تیم ملی مان برای دومین بار به جام جهانی به عنوان دومین تیم راه یافته و بدون گل خورده و… چه کاری کردیم؟ چه برنامه ای داشتیم؟ پاسخ روشن است: هیچ!
ما هم چیزهای زیادی برای «نشان» دادن داریم. اگر خوشحالی مردم مان را بعد از صعود به جام جهانی برای دنیا مخابره کنیم آنها فقط از صعودمان به جام جهانی باخبر نمی شوند، بلکه ما را مردمی شاد و خوشحال و بانشاط و استوار هم تصور می کنند، حتی اگر با همه واقعیت منطبق نباشد. نمایش اقتدار، همیشه با نشان دادن موشک و تانک محقق نمی شود، گاهی وقت ها قدرت نرم ما با نمایش کیفیت زندگی و افتخارات مان به دست می آید. صعود به جام جهانی که هیچ، حتی «ماه عسل» و «خندوانه» هم گاهی ابزارهایی توانا برای «نمایشِ خوب» هستند، روی همه آنها حساب کنیم.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

کارخانه قهرمان سازی!

مرداد۱۷

آنها مدال گرفته بودند، در انواع آسیایی و جهانی اش. روی سکوهای قهرمانی سرود ظفر سر داده بودند و پله های های ترقی در ابعاد ملی و بین المللی را یکی یکی بالا رفته بودند، اما چیزی که آنها را به یک «قهرمان» مبدل ساخت نه مدال ها و رتبه ها و قهرمانی ها که برنامه پر سوز و گداز «ماه عسل» بود. خواهران منصوریان از صفر تا سکوی قهرمانی را نه در میدان رقابت های ورزشی که در عرصه رسانه بدست آوردند؛ آنها مسیر قهرمانی را نه با زور بازو و تمرینات سخت که با تحریک احساسات مخاطبان در یک فرایند رسانه ای پیمودند؛ و خاصیت رسانه همین است.
در جهان امروز، رسانه کارخانه قهرمان سازی است. اگر روزگاری «رستمِ سیستان» در داستان ها و افسانه ها به «رستم ِ دستان» تبدیل می شد، حالا تلویزیون یا همانطور که مرحوم مهدی اخوان ثالث می گفت «جعبه جادوی فرنگ آورد»، قادر است آدمکی چوبین را هم یک شبه به قهرمانی بزرگ تبدیل کند. سوپرمن ها، بتمن ها، هری پاترها و مردهای عنکبوتی با جادوی رسانه ها از عالم خیال به دنیای واقعی راه می یابند و قهرمان زندگی ما می شوند. حتی دیگر شبکه های اجتماعی هم قادر هستند آدم هایی گمنام را اسطوره و الگوی زندگی روزمره ما کنند. نرگس کلباسی اگر قرن ها هم برای کودکان معلول و بی سرپرست هندی پدری و مادری می کرد تا زمانی که شبکه های اجتماعی مشکلش را جار نزده بودند، و حالا به برنامه ماه عسل دعوت نمی شد، «قهرمان» لقب نمی گرفت.
قهرمان سازی در دنیای امروز محصول انتخاب رسانه هاست. اگر انتخاب نشوی و نورافکن رسانه تو را بر صفحات نمایش برجسته نکند، شانه دیو سپید را هم بر زمین بمالی، گویی کاری نکرده ای کارستان. اگر چندین روز پوشش گسترده رسانه ای در ماجرای ساختمان پلاسکو نبود، آتش نشان ها کی قهرمان شهر و زندگی ما می شدند؟ چه بسیار ریزعلی خواجوی ها که مسافران قطاری را از سقوط نجات دادند و چه بسیار حسین فهمیده ها که جان شان زیر تانک دشمن سپر بلای یک ملت شد، اما نه در کتابی شرح حال زندگی شان رفت و نه در رسانه ای قصه فداکاری شان بازگو شد. و این بازی روزگار رسانه ای شده امروز است که گاهی قهرمان های واقعی نام شان گم می شود و آدم های توخالی اسطوره زندگی ما می شوند. گویا اعتبار فقط از آن چیزی است که از آینه رسانه به سوی ما انعکاس می یابد.
آنچه در دو شب برنامه ماه عسل دیدیم، معرفی قهرمانان دیگری به جامعه ایرانی بود که به درستی قهرمان واقعی زندگی خود بودند. از هیچ، همه چیز ساخته بودند و پیش از میدان رقابت ورزشی، شجاعت، مبارزه و جنگندگی را در عرصه زندگی تمرین کرده بودند. اما توجه داشته باشیم که فرایند قهرمان سازی در کارخانه رسانه ها همیشه اینگونه منطبق بر واقعیت نیست؛ آنها قادر هستند حتی از پوشال هم قهرمان بسازند.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

الو، پیتزا گوگل ؟

مرداد۱۷

ارزشمندترین منبع دنیا چیست؟ برای ما ایرانی ها که پاسخ روشن است: نفت. اما برای برخی از کشورهای دنیا هم اکنون ارزشمندترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه دیتا است. اخیرا مجله اکونومیست در مقاله ای جدید و جذاب ارزشمندترین منبع دنیا را Data اعلام و پنج شرکت گوگل، آمازون، اپل، فیسبوک و مایکروسافت را ارزشمندترین بنگاه‌ها در دنیا معرفی کرد. آنها روی‌هم‌رفته ۲۵ میلیارد دلار سود خالص در فصل اول سال ۲۰۱۷ جمع کرده اند، یعنی درآمد یک فصل آنها از درآمد سالانه کل نفت کشور ما بیشتر است.
امروزه کنترل شرکت‌های اینترنتی بر داده‌ها، قدرت شگرفی به آنها می‌دهد. به جای گزافه گویی در این باره، بهتر است این مطلب به ظاهر طنازانه اما کاملا منطبق بر واقعیت را بخوانید، تا متوجه شوید که در عصر ارتباطات ما چطور تحت پایش شرکت های اینترنتی قرارداریم و آنها از این اطلاعات چگونه بهره می برند:
– الو، پیتزا گوردون؟
– خیر آقا، پیتزا گوگل
– آه، ببخشید؛ اشتباه گرفتم.
– خیر آقا؛ گوگل اونو خریده.
– بسیار خوب؛ لطفاً سفارش مرا یادداشت کنید.
– بله آقا؛ مثل معمول باشه؟
– معمول؟ مگر شما منو می‌شناسین؟
– طبق برگۀ داده‌های سفارش دهندگان ما، در ۱۲ مرتبۀ پیشین، شما پیتزا با سوسیس سفارش داده‌اید.
– بسیار خوب؛ این دفعه هم همون باشه.
– می‌توانم سبزی و سالاد را هم به شما توصیه کنم؟
– چی؟ من از سبزی‌ها متنفّرم.
– ولی وضعیت کلسترول شما خوب نیست، آقا.
– شما از کجا می‌دونین؟
– شماره تلفن ثابت شما با اسمتان را در راهنمای مشترکین وارد کردیم؛ نتیجۀ آزمایش خون شما در هفت سال گذشته به دست آمد.
– بسیار خوب؛ امّا این پیتزا را نمی‌خواهم! من دارو می‌خورم.
– ببخشید؛ امّا شما داروی خودتان را مرتّب نمی‌خورید؛ از پایگاه داده‌های تجاری ما معلوم می‌شود که شما در چهار ماه گذشته فقط یک بسته سی‌تایی قرص کلسترول را در شبکۀ فروش دارو خریداری کرده‌اید.
– من مقدار بیشتری از داروخانۀ دیگری گرفتم.
– در صورت کارت اعتباری شما ثبت نشده است.
– نقد پرداخت کردم.
– امّا طبق صورت حساب بانکی شما، آنقدر وجه نقد برداشت نکرده‌اید.
– من منبع دیگری برای پول نقد دارم.
– این موضوع در اظهارنامۀ مالیاتی شما ذکر نشده است؛ مگر آن که منبع درآمدی داشته باشید که اظهار نکرده باشید.
– به جهنّم!
– ما این اطّلاعات را فقط به قصد کمک به شما استفاده می‌کنیم.
– کافیه! از گوگل و فیسبوک و توئیتر و واتساپ حالم به هم می‌خوره. می‌روم به جزیره‌ای بدون اینترنت، تلویزیون کابلی، که هیچگونه خطّ تلفن موبایل در آنجا وجود نداشته باشه و کسی مراقب من نباشه و جاسوسی منو نکنه.
– متوجّهم آقا، امّا شما ابتدا باید گذرنامۀ خود را تمدید کنید؛ چون ۵ هفته پیش اعتبارش تمام شده است.

تنها تتلو ست که می ماند!

مرداد۱۷

قطار انتخابات دوازدهمین دوره ریاست جمهوری بالاخره به ایستگاه پایانی رسید تا مردم با انتخاب حسن روحانی، دولت تدبیروامید را تمدید کنند. قطعا این انتخابات بزرگ که سهم ویژه ای در آینده نظام جمهوری اسلامی خواهد داشت، مثل همه دوره های گذشته برنده ها و بازنده هایی داشته است. اگر بخواهیم دور از حوزه سیاست، برنده ها و بازنده های این انتخابات را در سپهر فعالیت های رسانه ای انتخاب کنیم، قطعا پیروز بزرگ میدان شبکه های اجتماعی و بازنده اصلی رادیو و تلویزیون بود.
این انتخابات نشان داد که رسانه یکطرفه ای مثل رادیو و تلویزیون در عرصه ظهور رسانه های تعاملی حرف چندانی برای گفتن ندارد و اگر برهمین مبنا پوست اندازی نکند، بازیگری خود در عرصه رسانه را به کلی از دست خواهد داد. سه ضلع تلگرام، اینستاگرام و توئیتر هر کدام با قابلیت های منحصر به فرد خود گوی سبقت را از رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و خبرگزاری ها ربودند. اعلام میانگین دوونیم میلیارد صفحه تولید محتوای چندرسانه ای بصورت روزانه در فضای مجازی بویژه تلگرام و اینستاگرام رقمی به مراتب بیشتر از حجم دیتای تولید شده در تمام شبکه های رادیو و تلویزیون طی ماه پایانی انتخابات ریاست جمهوری است. اگر تقریبا صفر تومان هزینه تولید و انتشار محتوا در شبکه های اجتماعی را با گردش مالی سالانه رسانه بزرگی چون تلویزیون مقایسه کنید، به راحتی در می یابید که مقرون به صرفه ترین حالت این است که کرکره رادیو و تلویزیون را پایین بکشیم. اما این آیا این رسانه جدید تعاملی، فراگیر، ارزان و همه جا در دسترس؛ ایده آل هم هست؟
توجه شما را به خبری جلب می کنم که در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری چندان دیده نشد. «ایوان ویلیامز»، مدیر عامل سابق و یکی از بنیانگذاران توئیتر، به علت نقشی که این وب‌سایت پیام رسان ممکن است در پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ایفاء کرده باشد، عذرخواهی کرد. او در مصاحبه ای با نیویورک تایمز گفته است: « اگر صحت داشته باشد که بدون وجود توئیتر، ترامپ هم رئیس جمهور نمی شد؛ در این صورت، متأسفم و عذرخواهی می‌کنم.»
ترامپ مدت ها پیش از اعلام اینکه قصد دارد نامزد حزب جمهوری خواه در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شود، یکی از کاربران فعال و پر کارِ توئیتر شناخته می‌شد و درحالی که تمام فضای رسانه ای امریکا علیه او کار می کرد، تنها ابزار بزرگ اطلاع رسانی اش توئیتر بود. به همین خاطر هم ترامپ دو ماه پیش اشاره کرده بود که توئیتر در پیروزی انتخاباتی او نقش مهمی داشته است.
تردید ندارم که جریان آزاد اطلاعات، شفافیت و عدالت بیشتری را به دنبال خواهد داشت اما برای چالش های آن در زندگی روزمره انسان امروز هم باید چاره ای اندیشید. درست است که آن دستفروش خرم آبادی و آن رفتگر رشتی بدون ظهور شبکه های اجتماعی امکان چندانی برای رسیدن به کرسی های شورای شهر نداشتند و یا «میرزاآقا»ی اردبیلی اصلا مجالی برای دیده شدن نمی یافت، اما متاسفانه در این عرصه به ظاهر آزاد و عادلانه به همان میزان که آگاهی امکان گسترش دارد، ابتذال و سطحی شدگی هم مجال رشد دارند؛ از یکسو موجودی به نام ترامپ می تواند ظهور کند و از سوی دیگر تنها پدیده ای چون تتلو است که می تواند در عرصه باقی بماند. در گستره زمان روحانی و رئیسی هر دو رفتنی اند؛ آنچه باقی می ماند امیر تتلوست!

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

قحط «معنی» در میان «نام» ها

مرداد۱۷

یکی دو روز دیگر تکلیف انتخابات ریاست جمهوری معلوم می شود و بالاخره از میان دو روحانی، یکی زمام اجرایی دولت دوازدهم را به دست می گیرد. الان که به روزهای پایانی این ماراتن نفس گیر نزدیک می شویم، اگر بخواهم فعالیت های تبلیغاتی-رسانه ای طرف های درگیر را مرور و تبعات آنها را در یک جمله خلاصه کنم، به شاه بیت معروف مولانا در دفتر اول مثنوی معنوی می رسم، که فرمود:«راه هموار است و زیرش دام ها/ قحط معنی در میان نام ها»
پیام های رسانه ای مثل یک کالا توسط مخاطبان مصرف می شوند. بنابراین در رسانه همه چیز در چارچوب الگوی مصرف قرار می‌گیرد. رسانه‌ها انواعی از پیام ها را در برنامه‌های خبری، تفریحی، مستند، گزارش‌ها، فیلم‌ها، مناظرات سیاسی و غیره و به کمک توانمندی‌های فنی خود و به صورت متوالی در کنار هم منتشر می کنند. روند کلان این پیام‌های متوالی، یک تأثیر کلی دارد که ما را بعد از مدتی به یک مصرف کننده صرف تبدیل می کند بدون آنکه دیگر بیاندیشیم داریم چه چیزی مصرف می کنیم. مثل گرسنه ای که مدام و هر روز در سه وعده صبحانه، ناهار و شام جوجه کباب با نوشابه مشکی میل می کند، و بعد از مدتی این نوع مصرف غذایی برای او به یک عادت تبدیل می شود، آنچنان که دیگر اصلا مزه غذا را احساس نمی کند. با این توضیحات، می‌توان گفت ما با پیام های رسانه ای و نشانه‌های آن سر و کار داریم؛ اما معنی و پیامی که از رسانه دریافت می‌کنیم، معنی و پیام آن نشانه‌ها نیست. در این جا، معنا می‌میرد و ما به یک مصرف‌کننده نشانه‌ها، تبدیل می‌شویم. در چنین شرایطی انسان‌ها خُلق و خوی مصرفی به خود می‌گیرند و اصل مصرف موضوعیت می‌یابد. اگر در این شرایط مشکل فشردگی زمان و حجم بالای انتشار هم پیش بیاید، ما در موقعیت وحشتناکی مثل همین دوره انتخابات ریاست جمهوری گیر می کنیم. فهم پیام های فراوان، متنوع و گاه پیچیده و متعارض و درک درست معانی آنها در بازه زمانی اندکی که در اختیار ماست، دیگر امکان‌پذیر نیست. هنوز پیام‌های سابق جذب نشده، پیام‌های جدید از راه رسیده است. در نتیجه از معانی عقب می افتیم، آنها را رها کرده و به ظاهر پیام بسنده می کنیم. درست مثل موقعیتی که باید متنی را در ابتدا با تأمل بخوانیم، اما وقتی فرصت درک معانی آن متن را نداریم، به تدریج بر سرعت خواندن خود می‌افزاییم. سرانجام و به ناچار، در یک عمل طوطی‌وار به مصرف کلمات رو می‌آوریم. این نکته دلیلی بر این سخن بودریار، جامعه شناس فرانسوی است که ما در دنیایی به سر می‌بریم که در آن، اطلاعات هر چه بیشتر و معانی هر چه کم‌تر وجود دارد.
اکنون، به انبوه پیام های تولید شده در انتخابات ریاست جمهوری دوباره نگاهی بیاندازید. به کلمات قشنگ و واژگان زیبایی که از هر چند طرف مجادلات و مناظرات مورد استفاده قرار گرفته اند، فکر کنید. آیا کلمات از معانی تهی تر نشده اند؟

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

خسته آنلاین!

مرداد۱۷

آقای تلویزیون، خانم رادیو؛ آقای روزنامه، خانم خبرگزاری؛ آقایان و خانم های گرداننده شبکه های اجتماعی، کانال های تلگرامی و سایت های خبری؛ آقا و یا خانم رسانه! مذکر هستید یا مونث، غریبه هستید یا آشنا، خودی هستید یا غیر خودی؛ ما ملت همیشه در صحنه ایران لازم است به اطلاع حضور گرم و شبانه روزی تان برسانیم که دیگر خسته شدیم، بس است.
خسته شدیم از این همه اطلاعات، خسته شدیم از این همه خبر، خسته شدیم از این همه حرف. مدام باید چشم مان به تلویزیون باشد و سرمان توی گوشی. توی تاکسی گوش مان به رادیو باشد و توی پیاده رو چشم مان به صفحه یک روزنامه ها. این همه اطلاعاتِ گاه ضدونقیض به چه کارمان می آید؟ باور کنید مغز ما قادر به تحلیل و پردازش این همه داده نیست. هنگ می کنیم و دیگر ویندوزمان بالا نمی آید.
آقایان و خانم های دولت های معظم «تدبیر و امید»، «مردم» و «کار و کرامت» لطفا کمی بوق هایتان را خاموش کنید و به حنجره های تان استراحت بدهید. ما غیر از انتخاب از میان شما کارهای دیگری هم داریم. باید کنکور بدهیم. پول دربیاوریم، خانه را رفت و روب کنیم، پوشک بچه را عوض کنیم، درس بخوانیم، مسافرت برویم و یا گرهی از مشکل مان باز کنیم. خداوکیلی یک بار بیایید حرف هایتان را بزنید، برنامه های تان را بگویید، جنگ و دعوایتان را بکنید و بروید، خلاص! همین اندازه برای تصمیم گرفتن ما کفایت می کند. چه خبر است این همه سوال و جواب، سخنرانی و وعده وعید، انتقاد و تکذیب و تصحیح، گزارش و مصاحبه و مناظره. حتی اگر می خواهید قربان صدقه مان بروید هم باور کنید یک بار کافی است!
آقایان و خانم های محترم! کارمند هستید یا بازاری، مشتغل هستید یا بیکار، محروم هستید یا برخوردار، شهری هستید یا روستایی؛ لازم است به اطلاع شما هم برسانم که «اطلاعات» گاه از سنگین ترین اجرام روی زمین نیز وزن بیشتری دارد. حجم کوچکی دارد و اصلا قابل احساس نیست اما همان بار امانتی است که آسمان هم نتوانست جور آن را بکشد و لاجرم قرعه فال به نام ما دیوانگان زدند.
دنیای رسانه ای شده امروز، زمانه اضافه بار اطلاعاتی است. انبوه اطلاعات به چه کارمان می آید، وقتی به آن نیازی نداریم؟ در این بحبوحه انتخابات اگر انتخاب تان را کرده اید که حرف های مضاعف و رویدادهای تازه فایده ای برای تان ندارد. اگر هنوز مردد هستید هم یک بار شنیدن حرف های تکراری کافی است که تصمیم تان را بگیرید. چرا بار خودتان را اضافه می کنید؟ اگر به دنبال سرگرمی بیشتر و پر کردن اوقات فراغت تان هستید هم بدانید که شکم ذهن ما اگر به پرخوری عادت کند، دیگر با هیچ چیزی سیر نمی شود. آنگاه دیگر لذت هیچ غذایی را درک نخواهیم کرد. می شویم یک سطل آشغال بی نهایت برای فایل های زباله.
یک ماه است که در حال بمباران اطلاعات هستیم. یکی دو هفته ای دیگر هم این بمباران ادامه دارد. بعداز آن ما می مانیم و یک سرزمین جنگ زده، زمین سوخته، ذهن ویران شده و آواری برجای مانده از بمب های هسته ای اطلاعات. روزهاست بر این تنور می دمیم و برای داغ شدن آن برنامه داریم، اما آیا برای سرد شدن این تنور هم فکری کرده ایم؟ دهان مان را باز می کنیم، فلک را سقف می شکافیم و ریشتر ریشتر لرزه بر آفاق و انفس می افکنیم اما آیا می دانیم که آواربرداری را چه کسی و در چه مدتی قرار است انجام دهد؟ مباد روزی فرا برسد که اگر در صور اسرافیل بدمیم هم دیگر مرده ای از این گورستان بر نخیزد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

من رییس جمهور می شوم، پس می شوم!

اردیبهشت۱۳

«قیمت طلا از فردا افزایش می یابد» فرض کنید این تیتر نخست یکی از روزنامه های پرتیراژ امروز باشد. فردا هم دقیقا همین اتفاق بیافتد و قیمت طلا افزایشی ناگهانی بیابد. نتیجه گیری شما از این رویداد چه خواهد بود؟ آیا آن روزنامه به اطلاعاتی پنهانی از فراز و نشیب های بازار دست یافته و یا از تحلیلگرانی زبده بهره می برد؟ در اغلب موارد پاسخ خیر است. این تنها یک تکنیک رسانه ای و تبلیغاتی مبتنی بر «پیشگویی صادق» است؛ یعنی چیزی که ما پیش بینی می کنیم برای اینکه اتفاق بیافتد. وقتی می گوییم فردا قیمت طلا و دلار افزایش می یابد خودبخود یک تقاضای کاذب در بازار ایجاد می شود و طبق فرمول ساده اقتصاد عدم تناسب تقاضا با عرضه موجود قیمت را بالا می برد. به همین ترتیب وقتی مردم با شایعه ای مبنی بر کمبود فلان کالا در آینده ای نزدیک روبرو می شوند، خودشان بازار آن کالا را جارو می کنند تا عملا شایعه تحقق پیدا کند. اگر یک خبرنگار بعد از گزارش پایان یک تحصن، اعلام کند که ممکن است تحصن در جای دیگری ادامه پیدا کند؛ آیا تحصن کنندگان به دلیل همین جملات، آن پیش گویی را محقق نمی‌سازند؟
بدین ترتیب پیش گویی صادق آن نوع پیش گویی است که به صرف گفته شدن حتماً محقق خواهد شد. بنابراین منطق عملکردی آن ورای حقیقت و خطا است چراکه معمولا به هیچ حقیقت خاصی اشاره نمی‌کند، بلکه با ایجاد امید و علاقه نسبت به یک امر آن را به وجود می‌آورد. یکی از عرصه های ویژه در این تکنیک، حوزه سیاسیت و تبلیغات انتخاباتی است. وقتی یک نفر خود را از پیش، برنده انتخابات معرفی می کند یعنی می خواهد بگوید بهتر است شما هم در راهی قدم بردارید که اکثریت می روند. وقتی نتایج یک نظرسنجی مبنی بر پیشگامی یک کاندیدای خاص منتشر می شود، در واقع یکی از اهداف پنهان آن این است که یک پیشگویی صادق را محقق سازد. مهم این است که مردم مجاب شوند که این اتفاق خواهد افتاد، آنگاه حتما خواهد افتاد. گاهی وقت ها حتی برای تحقق این پیشگویی ها سرمایه گذاری های عجیبی می شود. مثلا در سریال معروف ۲۴ می بینیم که یک کاندیدای سیاهپوست بالاخره رییس جمهور امریکا می شود. شاید در سال ۲۰۰۱ میلادی که پخش این سریال آغاز شد کسی گمان نمی کرد که در سال ۲۰۰۸ یک رنگین پوست رییس جمهور امریکا شود اما حالا به راحتی می توان دست پنهان سیاست را برای ایجاد یک باور عمومی و تحقق یک رییس جمهور سیاهپوست در امریکا در پشت این سریال عظیم مشاهده کرد. پیشگویی های ادامه دار آن سریال مبنی بر رییس جمهور شدن یک زن در امریکا به وقوع نپیوست و دقیقا نشان داد آنها علم غیب نداشته اند، بلکه تنها می خواستند منویات خودشان به صرف گفته شدن، تحقق پیدا کند.
جهان امروز عرصه پیشگویی های صادق است. جایی که رسانه ها به جای انعکاس واقعیت، خودِ واقعیت را می سازند. آنچه به عنوان خبر و یا نظر منتشر می شود، لزوما آن چیزی نیست که اتفاق افتاده، بلکه گاهی آن چیزی است که «برخی» می خواهند برای «همه» اتفاق بیافتد.

پی نوشت: این یادداشت در ستون هفتگی سواد رسانه ای، روزنامه همشهری در روزهای چهارشنبه منتشر شده است.

« Older EntriesNewer Entries »